تبليغاتX
خاطرات تلخ 8 سال انتظار
مردی گمشده در تلاطم روزگار به دنبال نیمه ی دیگر وجودش می گردد !!!

 

هفت سال گذشته بود. چقدر ساده هم گذشته بود.

می تونست تو این سالها منم مثل همه ی کسایی که می شناختم ازدواج می کردم و زندگی واقعی رو شروع میکردم. یه زندگی به دور از هیجان و نگرانی.

اما زندگی منم با تنهایی و جدا زیستن گره خورده بود.

تو تمام این سالها سفر کردن  رو یاد گرفتم ، صبور شدم ،  تونستم چیزی رو به دست بیارم که هر کسی قادر نبود به دستش بیاره.

اما تمام این روزها رو با حسرت گذراندم.

از اینکه نرگس ازدواج کرده و دیگه داشتنش فقط تو رویا امکان پذیره.

 حسرتی که هیچ موقع  ازش حرفی نزدم. اما همیشه از داشتن این حسرت  قبلم سرشار از عشق میشد.

 

.

 

از موقعیتی که اینجا پیدا کرده بودم خیلی راضی بودم.  می خواستم اول از همه یه خونه بخرم. اما پولی که داشتم اصلا به خونه نمی رسید. زنگ زدم به مامانم و بهش گفتم برای خرید خونه ازش پول قرض می خوام .

مامانم  عصبانی شد و گفت اونجا خونه به چی دردت می خوره .بهش گفتم من بر نمی گردم و زندگی که اینجا با دستای خودم درستش کردم و خرابش نمی کنم.

این زندگی برای من قشنگ بود. نه زندگی که کسی دیگه ای می خواست برام درست کنه. حالا می تونستم قدر این زندگی رو بدونم و بفهمم چقدر برای من ارزش داره.

مامانم راضی شد و گفت تیکه  زمینی که تمام این سالها به اسم من بوده و می فروشه و پولش رو برام می فرسته. خیلی خوشحال بودم اما می ترسیدم که پدرم موافقت نکنه.

بعد از اینکه مادرم پول زمین رو به حسابم ریخته بود با کمک رامین تونستیم یه  خونه ی خیلی خوب پیدا کنیم و اون رو بخریم.

رو به روی خونه و اطراف خونه تمامش فضای سبز بود و واقعا دلنشین بود.

بهار که میشد بوی نم بارون و سر سبزی درختان روح آدم و دوباره زنده می کرد .

از پولی که برام مونده بود  تمام وسیله های خونه رو عوض کردم و صاحب خونه ای شده بودم که همیشه آرزویم بود. اما تنهایی زندگی کردن واقعاً سخت بود.

دوست داشتم وقتی وارد خونه میشم نرگس رو ببینم که مشغول کار کردن تو خونست.

منم از خستگی کار بیفتم و نرگس لحظات خستگیم رو کنارم باشه.

رویای قشنگی بود که داشتم. اما واقعا تلخ بود که در و دیوار خونه خالی از همسفر باشه.

 

یه هفته بعد از اینکه صاحب خونه شده بودم خبر بهم رسید که زهرا خانم بیچاره تو بیمارستان فوت شدن.

وقتی خبر  رو شنیده بودم خیلی گریه کردم. حس غریبی داشتم.

مگه خدا چند بار به آدمها فرصت زندگی کردن رو میده ؟

بهار 86 سالی بود که زهرا خانم با همه ی ما وداع گفته بود.

خیلی سخت بود. زهرا خانم رو  مثل مادر خودم می دونستم. تحمل اینکه یه لحظه اینجا بمونم رو نداشتم.

با چشمایی پر از اشک که خیلی آروم  از روی گونه هام جاری شده بود زنگ زدم به رامین و گفتم برای اولین پرواز بلیط برام بگیره.گفتم عزیزم فوت کرده و باید برم.

رامین بعد از چند دقیقه اومد و منم بیرون نشسته بودم. اومد تو بغلم و تسلیت گفت.

 رامین گفت تا ماه بعد نه بلیط هواپیما و نه بلیط قطار پیدا میشه.  کلید های ماشینش رو داد و گفت اگه میخوای خودت برو اگه هم نمی تونی منم همراهت بیام .

می دونستم رامین چقدر گرفتاره این روزها و گفتم خودم میرم.

بغلش کردم و گفتم این محبتش رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. اونم گفت دوستی های برای همین موقع هاست.

لبخندی بهم زد و گفت همه چیز درسته.بشین برو.

رفتیم بالا و یه کم لباس برداشتیم و کلید های خونه رو دادم به رامین تا مواظب خونه باشه.

تو جاده خیلی غصه خوردم. از اینکه دیگه نمی تونستم زهرا خانم رو ببینم.

ساعت 3 شب بود که رسیدم تهران  و رفتم خونه.

انگاری غم و اندوه خونه ی ما رو هم پر کرده بود. هر قدمی که بر می داشتم دلهره و اضطرابی بهم دست می داد. مامانم رو صدا زدم و همه رو بیدار کردم. سیاه و سیاهی همه رو اسیر خودش کرده بود.

وقتی با مبینا و مادر و پدرم احوال پرسی کردم  گفتن بگیر بخواب که فردا صبح باید بریم خونه ی زهرا خانم.

گفتم خاکش کردن؟؟ گفتن اره . . . . .

وجودی که خیلی عزیز بود الان رفته بود زیر خاک.

با مبینا رفتیم تو اتاقش و ازش خواستم لباس های سیاهش رو در بیاره . دلم بیشتر می گرفت وقتی تو لباسهای سیاه نگاهش می کردم.

شب با اینکه نتونستم بخوابم اما صبح ساعت 7 رفتم خونه ی زهرا خانم. مبینا هم می خواست باهام بیاد اما نبردمش. وقتی رسیدم سر کوچه شون چشمم به پرچم های سیاه افتاد.

خیلی آروم نزدیک شدم و جلوی خونه پارک کردم.

در خونه باز بود و صدای قرآن فضا رو پر کرده بود. حیاط پر از آدم بود که همشون برای من غریبه بودن.

تو هیاهو رضا رو  پیدا کردم.

صداش زدم و برگشت ...وقتی دیدمش انگاری اصلا هیچ فرقی نکرده بود. همون رضا بود

اومدیم تو بغل همدیگه و شروع به گریه کردن کرد.چند دقیقه ای همون جوری ایستاده بودیم و بهش گفتم چیزی لازم نداری برم برات بگیرم.  با لبخندی گفت نه محمد جان.

دوباره تو بغلم گرفتمش و بهش آرامش دادم.

گفتم مینا خانم کجاست . گفت بالاست.

رفتم بالا و مینا خانم رو صدا زدم. وقتی که با چادر مشکیش اومد بیرون چشماش پر از اشک بود.

می گفت خودتی محمد ؟؟!!

انگاری پرده ی اشک نمی ذاشت چیزی ببینه.

نه شاید  چهره ی من خیلی فرق کرده بود.

گفتم آره مینا خانم..خودم هستم.

به حیرت بهم گفت رضا رو دیدی ؟ گفتم آره ..اومدم بالا شما رو ببینم

بهشون گفتم اگه کاری داشتین حتما به من بگین..

راستش اشک تو چشمای منم حلقه بسته بود. ساعت 9 قرار بود همگی بریم سر خاک.

رفته بودم جلوی دیر ایستاده بودم و کم کم رضا و مینا خانم و بقیه مهمون ها  داشتن می رفتن سر خاک.

منم تنهایی سوار ماشین شدم و همراه غمی که به وجودم نشسته بود ، رفتم.

وقتی رسیدم خیلی شلوغ بود. اقوام نزدیک زهرا خانم همگی بودن. تو اون هیاهو و شلوغی  یاد نرگس افتادم.

می گفتم احتمالا اونم باید باشه. یعنی هنوز بر نگشته ایران ؟؟

حوصله ای شلوغی رو نداشتم. سرم داشت گیج می رفت. چند لحظه ای که گذشت خلوت شد و فقط چند نفری بیشتر اونجا نبودن.

دیدم یه نفر مینا رو خانم رو تو بغلش گرفته اما چادرش نمی ذاشت صورتش رو ببینم.

با خودم گفتم  این باید  نرگس باشه.

رفتم جلو کنار رضا نشستم  با چشمایی که دیگه پر از اشک شده بود شروع کردم به گریه کردن.

اما دیگه به سمت مینا خانم نگاه نکردم. رضا رو بلند کردم و گفتم دیگه بریم.

.

وقتی رسیدم جای خونه ی زهرا خانم به رضا گفتم من حالم خوب نیست میرم خونه.

رضا هم کلی تشکر کرد که اومدم. گفت شب برم خونشون ،  چون تنها بودن.

بعد از اینکه رفتم خونه  و خوابیدم مبینا ساعت 7 بعد از ظهر بیدارم کرد و گفت از تنهایی می ترسه.

گفتم مامان بابا کجا رفتن ؟ گفت رفتن خونه ی زهرا خانم و از اون طرف نمی دونم دیگه کجا رفتن.

بلند شدم نشستم و گفت دیگه پیر شدم و باید ازدواج کنم.

گفتم تا تو ازدواج نکنی منم ازدواج نمی کنم. از این حرف ناراحت شد  و گفت که هیچ وقت ازدواج نمی کنه.

از حرفش زدم زیر خنده و گفتم حالا می بینی . خودم برات یه شوهر خوب سراغ دارم.

می دونست دارم باهاش شوخی می کنم برای همین گفت نرگس رو دیدی ؟

گفتم چی ؟؟ گفت نرگس رو میگم ..خیلی وقته برگشته ایران.

صورتم رو اینطرف کردم و گفتم نه ندیدمش. گفت یه چیزی بگم قول میدی  به حرفم گوش کنی ؟

گفتم اره بگو . گفت نرگس گفته تا تو ازدواج نکنی اونم ازدواج نمی کنه.

باورم نمیشد که نرگس ازدواج نکرده باشه .

بهش گفتم کی این حرفا رو به تو زده ؟ مبینا گفت مینا خانم گفته که بهت بگم اما ...

حرفش رو خورد و دیگه ادامه نداد.

با خودم گفتم به خاطر کی صبر کرده بود ؟؟

یه هو یادم اومد که باید برم خونه ی زهرا خانم.

یه بوسش کردم و گفتم حالا که این حرف رو زدی باید همین جا تنها بمونی، من باید برم.

بلند شدم و داشتم می رفتم که گفت منم باهات بیام؟؟ می دونستم تو تنهایی می ترسه و گفتم به شرطی که لباس سیاه نپوشی.

من و مبینا حاضر شدیم و رفتیم خونه ی رضا.

رضا تنهایی تو حیاط نشسته بود و مینا خانم هم بالا خواب بود.

بعد از اینکه رضا یه کم از زهرا خانم تعریف کرد ،  بهم گفت چرا بی خبر گذاشتم و رفتم؟

به مبینا گفتم بره بالا تا راحت حرفام رو بزنم.

وقتی مبینا رفت ،  رضا گفت نرگس هم بالاست ، خیلی تعجب کردم گفتم واقعا ؟؟؟

رضا گفت آره ..اونم با اینکه خواستگار زیاد داشت اما هیچ وقت حاضر نشد با کسی ازدواج کنه.

با چهره ی عصبانی گفتم که چرا ازدواج نکرد ؟؟؟

رضا با چشایی پر از خشم غضب بلند شد و با فریاد گفت..تو چت شده ؟؟ اگه نمی خوایش برو بهش بگو و اینقدر عذابش نده. بلند شدم و گفتم تو رو خدا فریاد نزن.

رضا  رو  آروم کردم و گفتم باشه..باهاش حرف میزنم اما نمی دونم چی باید بگم.

رضا دست منو گرفت و گفت همین الان بریم بالا.

توی دلم جنگ سختی راه افتاده بود. می ترسیدم از اینکه نرگس هم مثل من اینقدر نسبت به سالهای قبل فرق کرده باشه. گفتم الان نه.. نمی خوام مبینا باشه..اما رضا گفت ساکت باشم و حرف اضافی نزنم.

لحظه ی سختی بود که بیان کردنش خیلی سخته.

این همون افسانه ی بود که قرار بود امشب به پایان برسه.اما باز هم نمی خواستم با نرگس رو به رو بشم.

چون می ترسیدم. چون می دونم ایندفعه من بودم که باعث شدم این همه سال مثل باد بگذره و فقط حسرت و افسوس ازش باقی بمونه.

اما اینم مثل همیشه چقدر زود دیر میشه.

هر جوری بود با خودم کنار اومدم و سعی کردم کسی  متوجه دلهره و اضطرابی نشه که همراه من بود.

وقتی رسیدم پشت در رضا به  من گفت می ره داخل و به نرگس می گه که بیاد بیرون و قسم خورد اگه حرفی

 بی خودی بزنم هیچ وقت منو نمی بخشه.

رضا رفت داخل و بعد از چند دقیقه ای که برای من مثل یک عمر گذشت نرگس اومد بیرون.

لحظه ای که  به دستای نرگس بوسه زدم.

وقتی که  بعد از سالها دوباره چشم توی چشماش دوختم قلبم لبریز از عشق شد.

عشقی که طعم انتظار و اشتباهات کودکانه رو چشیده بود.

 این عشق تبدیل به عشقی شده بود که هیچ کس و هیچ فاصله ای قادر نبود که ذره ای از اون رو سیاه  کنه.

اون شب با اینکه فضای خونه رو غم گرفته بود اما احساس می کردم زهرا خانم اونجاست و داره به ما نگاه می کنه.

وقتی به نرگس سلام کردم  اونم با نرمی که توی صداش بود بهم سلام کرد.

هیچ حرفی نداشتم که بزنم.

گفت چرا ازدواج نکردم؟؟ این همون حرفی بود که خودم چند سال پیش بهش زده بودم. گفته بودم نرگس چرا ازدواج نکردی ؟؟ اما لحن گفتن من پر از خشم بود اما نرگس با مهربونی این حرف رو بهم زده بود.

دیگه پرده ای بین ما نبود که سکوت کنیم.

بهش گفتم چون برای ازدواج بچه بودم.

 خیلی سخته گفتن اینکه اون لحظه چی تو دلم می گذشت.

شادی و غم و دلهره و لرزش وجودم رو تسخیر کرده بود. اون لحظه اصلا خودم نبودم. حرف زدنم به اختیار خودم نبود. جز اینکه تو هر کلمه ای که می گفتم  فریاد دلم برات تنگ شده رو پنهان می کردم.

این آخرین فرصت بود. یاد گذشته و حسرت و افسوس دیگه نمی ذاشت اشتباه کنم.

ایستگاه پله ی اول  شد لحظه ی آخرین جدایی.

پایان غم و اندوه که وجودم رو سالها  اسیر خودش کرده بود.

خیلی سخت گذشت تمام این سالها. اما  بلاخره دستای نرگس که محرم من شده بود توی دستام قرار گرفت.

زیر این آسمان آبی که مقدس ترین خاک دنیاست برگشتیم سر خط . . .

دو نفری همراه لحظه های هم شدیم .

 

راه پله خاطره ای شد که همیشه از به یاد آوردنش می خندیم.

رفتیم تو حیاط و زیر درخت انجیر که هنوز سرمای زمستون و تو بهار به همراه داشت نشستیم .

نرگس به زمین نگاه می کرد و منم با انگشتام بازی می کردم.

 نرگس گفت باورم نمیشه این تو باشی.

فهمیدم غم این دوری دوباره داره شعله ور میشه .

گفتم چطور مگه ؟ نرگس گفت خودت رو توی آینه نگاه کردی ؟ گفتم آره ، اما فرقی نکردم.

خودم هستم ، همیشه خودم بودم.

دست کرد توی کیفش رو عکسی رو در آورد که حدودا  سال 77 یا 78  دو نفری گرفته بودیم. موقعی که می رفتیم دانشگاه.

کهنه و پاره شده بود اما تمام جزییات ش رو به یاد آوردم.

وقتی نرگس رو تو اون عکس دیدم خندم گرفت. با لبخندی که رو لبهام نشسته بود گفتم چقدر کوچولو بودی.

نرگس بهم نگاه کرد و با سردی صداش گفت من که فرقی نکردم.

 هنوز همون بچه ام که هر کاری می گفتی انجام می دادم.

آهی کشید و گفت تو چرا فرق کردی این قدر ؟؟!

راست می گفت.. نرگس هنوز همون فرم  صورت و همون اخلاق رو داشت. فرق کرده بود اما فکر کنم نسبت به اون سالها من خیلی بیشتر از نرگس فرق کرده بودم.

نرگس به موهای سفیدم و چند چینی که  گوشه ی  چشمام افتاده بود نگاه می کرد .

هیچ وقت صورتم رو اینجوری ندیده بود.

ریش و سبیلی که نمی تونستم بزنم ، کاملا چهره ی منو مردانه کرده بود.

می دونستم نرگس چقدر به خاطر من دلش گرفته.  محمدی که همیشه با یه چهره اون رو نگاه می کرد حالا کاملا فرق کرده بود .

تو چشمای نرگس نگاه کردم و گفتم اینجوری نگام نکن.

با اینکه دور بودیم اما همیشه قلب هامون  برای همدیگه می تپید.

همه چیز برعکس شده بود.

روز اول نرگس حرفی نداشت برای زدن..امروز من بودن که حرفی نداشتم برای گفتن.

نرگس بدون هیچ تعارفی از این سالها گفت.

من فقط گوش می کردم.

وقتی نرگس سکوت کرد بهش گفتم نرگس ، دیگه نمی تونم. ازت می خوام باهام بیای.

با لبخندی که پر از زیبایی و محبت بود گفت کجا باهات بیام ؟

گفتم کجاش مهم نیست ، فقط بیا . . .

نرگس با مهربونی گفت من خیلی وقت پیش می خواستم بیام ، اما تو منو با خودت نبردی.

 

بلند شد و گفت دیگه می خواد بره خونه از طرف اون از مینا خانم و بقیه خداحافظی کنم.

ازش خواستم اول با همدیگه بریم بالا و بعدش من می رسونمش.

قبول نکرد و گفت خودش میره.

اما اصرار کردم و گفتم می خوام باهاش برم.

رفتیم بالا و از رضا و مینا خانم خداحافظی کردیم. من و نرگس و مبینا سه نفری سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.

یادش بخیر ، چقدر مبینا و نرگس حرف زدن..من حتی یه کلمه هم حرف نزدم.

تا اینکه رسیدم نزدیک خونه ی نرگس و بهش گفتم شماره تلفنش رو بهم بده.

نرگس اون شب رفت و ما هم رفتیم خونه.

 

وقتی رسیدم خونه مبینا گفت خوابش میاد و می ره که بخوابه. منم تا صبح تو حیاط نشسته بودم.

به چند روز آینده فکر می کردم . وقتی صبح شد گرفتم خوابیدم و ظهر نرگس باهام تماس گرفت.

پشت تلفن بهم گفت از دیشب تصمیمش رو گرفته.

ازم خواست اگه باز هم پدرش موافقت نکرد ، خودمون بریم عقد کنیم !! از این حرفش خیلی جا خوردم. طبیعی بود ،  اما  از این که نرگس همچین حرفی رو زده بود  متعجب شده بودم.

بهش گفتم باهاش حرف بزن ، حتما موافقت می کنه.

هیچ کس با ازدواج ما دیگه نمی تونست مخالفت کنه. می دونستن دیگه کاری از دستشون بر نمیاد.

بعد از اینکه هفتم زهرا خانم تموم شد به نرگس گفتم وسایلش رو جمع کنه که باید بریم.

نرگس گفت  حالا که کسی مخالف نیست بذار اول یه مراسم کوچیک بگیرم و بعدش هر جایی خواستیم بریم.

نمی خواستم قبول کنم اما حق با نرگس بود و واسه همین  از رفتن منصرف شدم.

من و نرگس تمام اون چیزایی که از همدیگه می خواستیم رو داشتیم..

فقط مونده بود خانواده ها به توافق برسن.

اصلا هم برام مهم نبود. چون تمام شرط هایی که گذاشتن ، فقط  از نظرم یه  مُشت کاغذ باطله بود.

وقتی عشق باشه دیگه هیچ چیز مهم نیست.

وقتی رفتیم خونه ی نرگس خیلی راحت به خانواده ش گفتم که هر تصمیم و شرطی که دوست دارین بذارین، مهم نرگسه فقط ، نه این چیزا...

چند روز بعد که خیلی دیر گذشت برام بالاخره سر سفره ی عقد نشستیم.

نرگس زیر اون چادر سفید برای همیشه در کنارم موند.

وقتی که در حضور همگان دست نرگس رو گرفتم و حلقه عشق رو به دستش کردم وجودم پر از مهربونی شد.

 

چند روز بعد دو نفری از اون دیار دلتنگ و غم زده راهی سفر شدیم.

اومدیم جایی که زندگیم رو ساخته بودم.

اما ایندفعه وجودی زیر این سقف بود که به خونه گرمی و محبت بخشیده بود.

تبدیل به خونه ی شده بود که  پر از عشق و دوست داشتن بود.

تو این یک سال همراه رامین به مناطقی رفتیم که وجود رو خدا رو میشد حس کرد.

همراه نرگس چشم به زیبایی ها می دوختیم  و لذت واقعی رو تجربه کردیم...

 

این منم ، در کنار نیمه ی دیگر وجود م

 

 

تمام

                                                                                                                      بهار 87

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:49  توسط یکی بود یکی نبود  | 

سلام دوستان عزیزم

هر جور شده  تا امروز آخرین خاطره ام رو براتون می نویسم.

ببخشین از تاخیرم.مشکلی پیش اومده بود..

به زودی به همتون سر میزنم و محبتتون رو جبران می کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:46  توسط یکی بود یکی نبود 

خاطرات کهنه ای از بوم زندگی
منو سالهای انتظار
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 18:31  توسط یکی بود یکی نبود 

 

در جواب یه دوست عزیز که گفته بودن این خاطرات تو ذهنم یادآوری می کنم یا قبلا اونها رو نوشتم باید بگم که تمام این اون روزها رو خط به خط   روی یه دفتر با خودکار آبی نوشتم.

اما اینقدر اون دفتر و توی تنهایی خوندم که همه چیز رو الان به یاد دارم.

نوشته های دفترم خیلی با زبون ساده نوشته شده..برای همین اینجا یک کم تغییر میدم.

دیگه به خاطر شما نمی خوام وارد جزئیات بشم و به طور خلاصه می نویسم.

چون از این به بعد وارد دنیای جدیدی میشم که هر روز و هر ثانیه اش دلم گرفته  و فقط خودم از درونم خبر دارم. حتی مبینا هم متوجه دل من نبود. چون به سنی رسیده بودم که هیچ کسی نمی تونست پناهی برای دل خسته ام باشه.

 

اون شب وقتی برگشتم خونه یه احساس  سبک شدن بهم  دست داده بود.

نرگس پاک و معصوم تر از گذشته برگشته بود. اما دیگه مال من نبود. اون آزاد بود و هر کاری می خواست می تونست انجام بده. دوستش داشتم اما قلبم زخم عمیقی بر داشته بود.

تمام این روزها مثل پتکی شده بود و کوبیده میشد توی سرم. علتش رو تنها  نرگس می دونستم..

اما لحظه ی دیدار برای همیشه به این احساس پایان داد. احساسی که ندونی برای چه کسی و به چه امیدی داری زندگی می کنی. حالا دیگه گمشده ای رو که بدنبالش می گشتم پیدا شده بود . خیالم راحت شده بود.

اون شب بعد از حدود 15 ماه خیلی راحت گرفتم خوابیدم.  دیگه از صداهایی که توی سرم بود هیچ خبری نبود.

صبح روز بعد که بیدار شدم خیلی پر انرژی و سر حال بعد از اینکه مبینا رو رسوندم مدرسه خودم رفتم دانشگاه.

روزها به سرعت گذشت و تونستم 11 ماه بعد از درسم رو تموم کنم.البته وقفه ی زیادی بین کلاسهام ایجاد شده بود.اما این روزها هر وقت نرگس رو به خاطر می آوردم قلبم سرشار ار مهربونی و محبت میشد.

روزهای خیلی خوب و قشنگی رو تو دانشگاه با دوستام گذروندم.

اردوهایی که با همدیگه می رفتیم و هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم.

مخصوصا سفر اصفهان رو که  اونجا دو تا از بچه های کلاس با همدیگه ازدواج کردن و الان هم صاحب یه پسر 1 ساله هستن.  وقتی داشتن عقد می کردن خیلی دلم گرفته بود. دوست داشتم خیلی وقت پیش من و نرگس برای همیشه صاحب همدیگه می شدیم ..نمی دونستم قسمت نبود یا چیزه ای دیگه ای که اون موقع ما به هم برسیم اما هر چی خیلی بهمون ظلم کرد و ما رو شکست داد.

بیشتر دوستای دانشگاهیم همه ازدواج کردن و فقط من تک و تنها بودم. علتش رو می دونستن و خیلی نصیحتم می کردن که دست از لجبازی بر دارم اما من لج نکرده بودم.

 

بعد از تموم کردن دانشگاه یه هفته ای از خونه بیرون نرفتم. احساس می کردم خیلی خسته ام و پاهام هیچ رمقی برای راه رفتن ندارن.

مبینا هم کلاس اول دبیرستان بود و حالا میشد بهش بگم مبینا خانم. نسبت به سال پیش خیلی بزرگتر شده بود.

اخلاق و رفتار و حرف زدنش کلی تفاوت کرده بود اما همیشه برای من همون مبینا کوچولویی بود که ازیتش می کردم.

 

از این اتفاقات 2 سال گذشته بود... تو این دو سال من و نرگس یه مرتبه با همدیگه رو به رو شده بودیم.

سهم ما از این دوستی فقط دوری بود. نمی دونم خدا می خواست اینجوری باشه یا مقصر خودمون بودیم.

یا اینکه اصلا سرنوشت ما رو برای همدیگه قرار نداده بود.

وقتی فهمیدم این روزها چقدر برای نرگس سخت بوده هزار بار خودم رو لعنت می کردم.

یه سالی که من از نرگس دور شده بودم درست مثل یه سالی بود که نرگس از من دور بودم.

اما من برای نرگس دیگه غروری باقی نذاشته بودم که بخواد به سمتم کشیده بشه.

یه روز از طریق رضا فهمیدم که نرگس از ایران رفته.

وقتی کاملا مطمئن شدم که رضا داره راست میگه و نرگس تنهایی راهی دیار غربت شده یه کم دلم گرفت.

اما نه مثل سابق چون خودم باعث این کار بودم

چقدر خودخواهانه بود که تو یه شهر باشی اما هیچ وقت هوس نکنی کسی رو که براش میمردی و بری ببینی.

بعد از رفتن نرگس یه نامه از مینا خانم به دستم رسید که خط نرگس بود.

اما بعد از اینکه نامه رو خوندم پاره ش کردم و یادم نیست دقیقا چی نوشته بود.

انگاری دنیای من دوباره پر از غم شده بود . من که روزها چشم به انتظار دوخته بودم  حالا که به پایان رسیده بود دوباره تبدیل به انتظار دیگه ای شده بود. 

به من تو نامه گفته بود که ظالم ترین و مغروترین و خودخواه ترین پسر دنیا هستم.

چقدر دلم به حال نرگس سوخت اون لحظه.

جمله ای آخری رو که نوشته بود این بود : یه سال آزارت دادم و یه سال آزارم دادی.هر چه صبر کردم بر نگشتی.

برای همیشه خداحافظی کرده بود و تنها آرزوی زندگیش خوشبختی من بود.

فقط دوست داشتم زمان به عقب برگرده و دوباره بتونم نرگس رو ببینم. اما چرا اینقدر دیر ؟؟؟

چرا بازی رو ادامه دادم ؟

اون لحظه بود که فهمیدم هنوز بچه ام و بزرگ نشدم.

اما نرگس خیلی وقت بود که بزرگ شده بود. چون تونسته بود یه سال رو تحمل کنه.

شاید هم نرگس متوجه اشتباهش بود برای همین هیچ وقت قدمی به جلو بر نداشت.

اینقدر ، شاید و اما وجود داشت که اگه هزار بار دیگه هم با نرگس رو به رو می شدم بازم هم مرتکب اشتباه می شدم.

بعد از اینکه نامه پاره ی شده نرگس رو دوباره کنار هم چیدم و دوباره خوندم گریه کردم.

تو تنهایی و خلوت اشک ریختم و نرگس رو به خدا سپردم.

دوست نداشتم نرگس به خاطر من توی غربت زندگی کنه. حس می کردم وجود من باعث شده که نرگس از اینجا بره.

روز بعد   به رضا گفتم به مینا خانم بگه با نرگس تماس بگیره و بهش بگه محمد از اینجا رفته.

اما رضا هیچ اعتنایی به من نمی کرد. یادش رفته بود که  مثل برادرش بودم.

حق داشت..همه حق داشتن که منو یه پسر خودخواه و و مغرور بدونن که باعث شده بود دلی بشکنه.

دلی که چقدر هم برام عزیز بود. حتی تصورش برای خودم هم سخت بود.

اینقدر سخت که حاضر نبودم یه ثانیه بهش  فکر کنم.

 

ایندفعه بزرگی و صبر نرگس بود که منو شکست داد. این بار هم کم آوردم و بازنده اصلی من بودم.

ای کاش مطمئن بودم که نرگس ازدواج می کنه.اما  فکر نرگس یه روز خوش برام نگذاشت.

حتی از روزهای اول هم سختر بود برام.. نه از  دوری نرگس بلکه از اینکه نرگس از خودش دور شده بود.

خیلی سخت بود.. سخت و سیاه.

حقم بود. همه کس رو از دست داده بودم. اون موقع تو زندگی فقط مبینا رو داشتم.

چون اصرار های پدرم برای ازدواج با نسرین زیاد شده بود. اما نه ...من با خودم قهر بودم. از وجود خودم حالم بهم می خورد .

مدتی  گذشت و یه روز فهمیدم نسرین داره ازدواج می کنه. دختر آقای ابراهیمی هم ازدواج کرد و باعث شد ایندفعه هم من شکست بخورم. شاید فکر می کردم به خاطرم تا چند سال صبر می کنه..اما مگه این نرگس بود که تو این سالها فقط سکوت کنه و به خاطر من به هیچکس فکر نکنه.

شب عروسی نسرین پدرم گفت این رو که از دست دادی حد اقل حاضر شو بریم عروسی.

اما حاضر نبودم برم و گفتم من نمیام.

پدرم با عصبانیت تمام  گفت هر کاری دیگه دوست داری انجام بده. دیگه پسری به اسم تو ندارم و تمام.

وقتی پدرم از اتاقم رفت بیرون  ، مبینا با چشمایی پر از اشک اومد داخل.

زار و زار گریه می کرد که چرا من اینجوری شدم. از تو دلم خبر نداشت.

بهش گفتم چیزی نیست. بیا اشکاتو پاک کن برو عروسی .

اولش نمی خواست بره اما هر جور بود راضیش کردم که حتما برو.

بعد از اینکه تمام وسایلم رو جمع کردم ، یه نامه نوشتم و گذاشتم تو پاکت و بردم پیش مینا خانم.

رفتار اونم فرق کرده بود و مهربونی گذشته رو نداشت. از دیدن ساکی که تو دستم بود تعجب کرد و گفت به سلامتی جایی داری میری ؟

بهش گفتم نه فقط اینکه یا این نامه رو برای نرگس بفرستین یا اینکه براش بخونین.

به دروغ بهم گفت که دیگه از نرگس هیچ خبری نداره.

به مینا خانم گفتم پس این نامه دست شما باشه...اگه روزی دوباره نرگس رو دیدین حتما بهش برسونین چون من دیگه نیستم ..

از غمی که توی چشمام بود فهمید به اندازه کافی خودم غصه دارم  ودیگه اون اذیتم نکنه.

گفت بگو کجا می خوای بری تا همین فردا با نرگس حرف بزنم.

سرم و انداختم وپایین و گفتم چی فرقی می کنه...می رم جهنم ...

با فریادی که مینا خانم زد و گفت این حرفا چیه که داری می زنی خیلی تعجب کردم. هیچ وقت اینجوری ندیده بودمش.

هیچ کس نمی دونست توی قلبم چی داره می گذره. اگه می دونستن یه برخورد سرد من رو از همه چیز سیر می کنه هیچ وقت اینجوری با من رفتار نمی کردن.

 با التماس به مینا خانم گفتم به نرگس بگین که برگرده. بهش بگین بیاد همین جا زندگی کنه.

دیگه سایه ای مثل من نیست که به خاطرش از اینجا بره.

مینا خانم سرش رو انداخته بود و پایین و هیچ حرفی نمی زد. دوباره گفت کجا می خوای بری ؟

گفتم هیچ جا.. زودی میام.

بعدش خداحافظی کردم و رفتم.

از آخرین نگاه مینا خانم فهمیدم  که التماس می کرد تا دیگه  کار احمقانه ای نکنم !

اما همون شب راه افتادم و راهی  یه شهر غریب شدم. حتی مردمانش هم غریب بودن.

 

توی نامه ای که نوشته بودم  تمام حرفای نرگس رو تایید کرده بودم.

چیزایی گفته بودم که هیچ وقت به کسی نگفته بودم.

دردایی بود که کشیدم. راه هایی که هزار بار رفتم اما دوباره برگشتم.

ازش عاجزانه خواهش کرده بودم اونجا زندگی نکنه و برگرده و . . . .

 

واقعاً به چه امیدی می خواستم زندگی کنم ؟؟ جز اینکه از چشم همه افتاده بودم.

واسه همین می خواستم از همه دور باشم . در واقع می خواستم از خودم دور باشم تا یه کم وجدانم آروم بگیره.

 

من می خواستم زندگی کنم. اونم جایی که زندگی کردن خیلی مشکل بود. اونم برای من که همیشه کسی رو داشتم که ازم حمایت کنه و دستم رو بگیره.

اما ایندفعه تنهاتر از تنهایی بودم.  جز سکوتی که درونم رو پر کرده بود هیچی دیگه نداشتم.

بعد از چند روز به خونه تماس گرفتم و به مادرم گفتم که من هیچ وقت به این خوبی نبودم و همه چیز درسته و بدون یه کلمه ی حرف اضافی قطع کردم. چون می دونستم گریه های مادرم منو بر می گردونه.

دوباره حاضر نشدم بودم که واقعیت رو ببینم و خودخواهانه تصمیم گرفته بودم.

اما عذاب وجدانی که من پیدا کرده بود درست مثل این بود که یه نفر رو کشته باشی.

همیشه در حال فرار بودم و نمی تونستم به کسی جواب پس بدم.

 

یه روز که ساک به دست سوار تاکسی شده بودم و بهش گفته بودم   فقط حرکت کنه ، بهم گفت از کجا اومدم؟

براش تعریف کردم که مشکلی برام پیش اومده و دیگه نمی تونم تو شهر خودم زندگی کنم و به اینجا پناه آوردم.

بهم گفت عاقبتم مثل همه جوان هایی میشه که الان سینه قبرستون خوابیدن.

اونجا کوچک شهری بود که فساد و مواد مخدر  همه کس و همه چیز رو فرا گرفته بود.

 

ترسیده بودم. از اینکه قرار بود من با این آدمها زندگی کنم .

یه هفته ای اونجا سر گردون بودم و اصلا نتونسته بودم به اون فضا عادت کنم.

حالم از خیابون هاش بهم  می خورد.

هر جایی که قدم می ذاشتی یه معتاد نشسته بود و کاسه گدایی دستش گرفته بود.

همون روز رفتم ترمینال و سوار اتوبوس دیگه ای شدم که مقصدش به سمتش سرزمین خورشید و عشق  بود.

سرزمینی که پر از آرامش بود برام.. من به جایی رسیدم که  صفا و نور  شهرشون هم غریب بود درست مثل من. اما اون اینقدر معرفت و بزرگی داشت که هیچ وقت نمی ذاشتن که یه ثانیه اونجا تنها بمونه.

کوچیک و بزرگ ، از دور و نزدیک ، روانه ی حرمش بودن.

جایی که برای اولین بار بود قدم می ذاشتم. ایندفعه خیالم راحت بود که دیر نرسیدم. می دونستم وقتی رسیدم که هیچ دری به رو بسته نمی مونه.

حد اقل اینجا جایی رو داشتم که هیچ وقت منو بیرون نکنن.

به یه آرامشی خیلی خاص رسیده بودم.

شب رو رفتم یه مسافرخانه و اونجا با خیال راحت گرفتم خوابیدم.

از اونجایی که امام رضا هیچ دلی رو شکسته رها نمی کرد من وبا یکی آشنا کرد به اسم رامین.

رامین پسر خیلی فعالی بود و یه مغازه کوچیک تو یه قسمت شهر داشت .

اما وضعش خیلی خوب بود و روز اولی که باهاش آشنا شدم  خیلی با همدیگه حال کردیم و از همدیگه خوشمون اومد. من برای اینکه بتونم یه جایی رو پیدا کنم حتما به کمک رامین احتیاج داشتم.

بعد از اینکه چند وقتی مهمون رامین بودم ، اون منو با چند نفر دیگه آشنا کرده و بلاخره یه جای کوچیک رو برای زندگی پیدا کردم. سهم من از اون خونه ی بزرگ و قدیمی فقط یه چهار دیواری کوچیک بود که صاحب خانه یه پیرمرد بد اخلاق بود و فقط برای سه ماه حاضر شده بود من اونجا بمونم.

شهر بزرگی بود و بیشتر وقتها که تنهایی می رفتم بیرون گم می شدم.

یعنی اخلاقم اینقدر گیرا بود که اینقدر زود می تونستم دوست پیدا کنم ؟

یه  مردانگی تو وجودم بود و همین باعث می شد که نظر بقیه بهم جلب بشه.

البته اگه این چهره و بزرگی رو اون موقع می داشتم حتما پدر نرگس از من خوشش میومد.

چون حالا می فهم که پسر هر چقدر سنگین تر  باشه تو  موقیعتش خیلی فرق می کنه.

چهره ای کاملا مردانه پیدا کرده بودم.

زمان که می گذشت دیگه اون غریبی روز اول رو نداشتم. از طریق رامین به چهرهای زیادی توی شهر آشنا شده بودم و همیشه هر وقت چیزی می خواستم می رفتم پیش دوستای رامین و کلی اونجا با همدیگه حرف می زدیم. یه زندگی خیلی ارومی داشتم. می تونم بگم  با وجود دوستای مثل رامین دیگه هیچ وقت اونجا حس غریبی نداشتم.

اما همیشه آخر فکرم جایی برای نرگس داشتم.

تو سکوت و تنهایی فکرم پیش مبینا بود. به اینکه قولی رو که بهش دادم و هنوز نتونسته بودم کاملش کنم.

اما  خیالم ازش کاملا مطمئن بود که هیچ وقت کاری رو انجام نمی ده که من دوست نداشتم.

دلم براش تنگ شده. تلفن رو بر داشتم و زنگ زدم خونه. پدرم گوشی رو برداشت و بهش گفتم گوشی رو بده مبینا. با فریاد گفت معلوم هست کجایی ؟ منم از اینکه این حرفا رو میزد با فریاد زدم و گفتم گوشی رو بده مبینا، کارش دارم که قطع کرد.

زنگ زدم خونه ی زهرا خانم و مینا خانم گوشی رو برداش. بعد از اینکه سلام کردم بهش گفتم نمی خوام هیچ خبری از اونجا بشنوم.

گفتم زنگ بزنه خونه ی ما و به مبینا بگه که خط و گوشیم رو از تو اتاقم بگرده و پیدا کنه و دستش باشه.

که اگه کاریش داشتم باهاش تماس بگیرم.

مینا خانم که فهمیده بود ناراحتم دیگه هیچی نگفت و خداحافظی کردیم.

 

.

 

یه مدتی گذشت و من هر شب با مبینا حرف میزدم. روزهای اول خیلی اصرار می کرد که بر گردم اما راضیش می کردم که نمی تونم برگردم.  از دور مراقبش بودم و نذاشتم هیچ وقتی حس که که تنهاست .

 

رامین قول داده بود که برام  یه کار مناسب پیدا کنه وقتی که خبر داد که کارام درست شده خیلی خوشحال شدم.

دیگه نگران مخارجم نبودم و می تونستم حتی یه پس انداز داشته باشم.

رامین از من یه سال بزرگتر بود و اونم مثل من ازدواج نکرده بود. رامین می گفت از سختی ازدواج می ترسه و هیچ وقت ازدواج نمی کنه. اما می دونستم به زودی وقتش میشه و اونم مجبور به ازدواج میشه.

رامین خیلی اصرار می کرد که چرا من اومدم اینجا. هر دفعه یه بهونه ای میاوردم و بهش می گفتم.

اما دیگه حس کرده بودم که رامین به من خیلی نزدیکه و می تونم براش همه چیزو تعریف کنم.

 یه روز ظهر که برای کار رفته بودیم تو شرکت یکی از اقوامش  چشمم به دخترعموی رامین افتاد که منشی همون شرکت هم بودم. اما خیلی برخودش با رامین سرد بود.وقتی که مدارکم رو دادم و سابقه ای کارم رو بهشون نشون دادم موافقت کرد که یه هفته ای آزمایشی اونجا باشم که نظرشون رو بگن.

وقتی شب برگشتم خونه زنگ زدم به رامین و گفتم اگه می تونه بیاد اینجا.

تنهایی حوصلم سر رفته. اونم سریع اومد و بهش گفتم می خوای بدونی چرا من اومدم اینجا ؟

گفت اگه ایندفعه هم نمی خوای منو گیچ کنی اره .

براش از نرگس گفتم و از اینکه دیگه هیچ جایی توی شهر خودم نداشتم و همه منو به چشم یه آدم خودخواه نگاه می کردن. از عشقی که دیگه وقت شعله اش خاموش نمی شد براش گفتم.

اگه می خواست خاموش بشه با این همه طوفانی که جلوی سر راه من قرار گرفت حتما همون سالها فراموشش می کردم و الانم صاحب زن و زندگی بودم.

اما اشتباهات خودم و روزگارم منو به اینجا کشوند و جز خاطراتی کهنه هیچ چیز برام نمونده.

 

خاطراتی که منو تبدیل به انسانی کرد که بعد ها همه از وجودم استفاده می کردن و حاضر نبودن منو از دست بدن. تو همین گرفتاری ها بزرگ شدم. طمع تلخ شکست رو چشیدم. لذت دوباره بلند شدن رو هم حس کردم که چقدر شیرین بود.

 

به رامین گفتم خیلی برام عزیزه و تا عمر دارم این محبتش رو فراموش نمی کنم.

 رامین هم از دختر عموش برام گفت. که سال پیش ازش خواستگاری کرده و بهش جوابی ندادن.

می گفت یه نفر دیگه رو دوست داره و اصلا حاضر نیست به من فکر کنه.

رامین هم گفته تا اون ازدواج نکنه منم ازدواج نمی کنم. چون امید داره که دختر عموش به اون نمی رسه  و هر جایی بره از آخر بر می گرده پیش رامین.

سالها بعد همینطورم شد و بالاخره رامین دست دختر عموش رو گرفت .

صبر کرد و به نتیجه رسید.

اون شب تا صبح با رامین نخوابیدم و حرف می زدیم.

قرار بود از فردا صبح هم برم شرکت اما دوست نداشتم این لحظه ی دوستی رو که برام خیلی شیرین بود از دست بدم. دیگه هوا روشن شده بود که خوابیدیم. خواب آلود رفتم شرکت و مثل ادمهای گیج بودم.

شرکت تبلیغات و اگاهی داشتن که من  قرار شد دستیار مسئول پذیرش کار بشم. چون قرار بود اون به زودی از شرکت بره و من باید به جاش کار می کردم.

با مردم مهربون و خیلی خوب بودم.  از پس این کار به راحتی میتونستم بر بیام و هیچ مشکلی نداشتم.

 

روزها گذشت و یه جای بهتری رو برای زندگی پیدا کردم. با حقوقی که می گرفتم راحت می تونستم زندگی کنم.

زندگیم قشنگ شده بود.همه چی داشتم.

دوباره روی پاهای خودم ایستاده بودم و می تونستم با یاد نرگس زندگی کنم.

یادی که آرامش بخش بود.

.

گذشت و گذشت.

 

روزها خیلی سریع می گذشت و مبینا تونسته بود سال اول دانشگاه قبول بشه.

وقتی که این خبر رو بهم داده بود خیلی خوشحال بودم.

انگاری مبینا دخترم بودم و منم پدرش. اگه ناراحتی براش پیش میومد همه چیزو و به من می گفت.

حرفایی رو بهش می زدم که همیشه بهترین راه رو انتخاب می کرد.

اون دیگه بزرگ شده بود. دوست داشتم ببینمش.

یه روز چهار شنبه رامین رو راضی کردم و به سمت شهر  خاموشی ها حرکت کردیم.

شهری که تمام چراغهاش برای من خاموش شده بود.شهری که اونجا خودت رو گم می کردی.

صبح ساعت 10  وقتی رسیدم رفتیم جای خونه ما . هر چقدر به رامین اصرار کردم که بیاد بالا قبول نکردم.

کلید انداختم و در رو باز کردم.

مادرم تو آشپز خونه بود.

وقتی که منو دید از خوشحالی یه حالی بهش دست داده بود. بعد از اینکه چند دقیقه ای پیشش نشسته بودم پرسیدم هنوز مبینا نیومده ؟

مادرم گفت نه تا ساعت 2 کلاس داره.

گفتم دوستم پایین منتظره و ساعت 2 بر می گردم.

خیلی التماس کرد که بمونم اما من اونجا هیچ جایی نداشتم.

رفتم پایین و همراه رامین رفتم بیرون یه چیزی خوردیم و ساعت 2 برگشتیم خونه.

وقتی رسیدم خونه فهمیدم مبینا اومده و منتظره من که برگردم.

گوشی رامین رو گرفتم و رفتم داخل حیاط و زنگ زدم به مبینا و بهش گفتم بیاد تو حیاط.

هنوز گوشی رو قطع نکرده بودم که دیدم دیر رو باز کرد و بدو بدو به سمتم داشت میومد.

وقتی بهم رسید رسید خودش رو انداخت تو بغلم که من  از خودم جداش کردم.

چقدر بزرگ شده بود.باورم نمیشد .

اما هنوزم وقتی منو می دید مثل بچه ها رفتار می کردم و کودکانه حرف میزند.

نمی دونم این چه حسی بود که مبینا به من داشت. دوست داشتن بی نهایت بود یا محبت هایی بود که من بهش کرده بودم ؟

5 دقیقه ای باهام حرف زدیم و دیدم چشماش متوجه موهای سرم شده.

خیره نگاه می کرد که بهش گفتم چیزی شده.

گفت نه اما چرا موهات سفید شده ؟ برای مبینا شاید عجیب بود اما برای خودم نه.

گفتم موهای خودت چرا سفید شده ؟؟

گفت نه چرا دروغ میگم..بهش گفتم دوستم بیرون منتظره و باید برم.گفت نه نروو

گفت بیا بالا.بابا خوابه.

گفتم برو چادر سرت کن تا با دوستم بیام بالا چند ساعتی استراحت کنیم.

با رامین رفتم بالا و  بعد از اینکه چند دقیقه ای کنار مادرم و مبینا نشسته بودیم پدرم اومد بیرون از اتاق.

انگاری صورتش خیلی شکسته تر شده بود.

بلند شدیم و سلام کردیم و دیگه من هیچ حرفی نزدم و فقط رامین داشت با پدرم حرف می زد.

 

من و رامین رفتیم تو اتاق من و خوابیدم.

شب رو خونه موندیم و رامین بهم  گفت دیوانه ام که خانواده به این خوبی رو ترک کردم.

صبح روز بعد رفتم اتاق مبینا و رو تختش نشستم.

دوست داشتم کنارش می موندم اما نمی تونستم. خیابون های اینجا حس خوبی بهم نمی داد.

همین جور که نگاهش می کردم آروم صداش کردم و چشماش رو باز کرد.

باز یه لحظه از دیدن من ترسید.

بلند شد نشست و با لبخندی صبح بخیر بهم گفت.بهش گفتم ما دیگه باید بریم.

صورتش رو اون ور کرد و گفت تورو خدا تو نرو.

قلبم آتیش می گرفت وقتی اینجوری حرف میزد . بوسش کردم و بلند شدم و رفتم و به رامین گفتم بیا بریم.

چقدر یاد نرگس افتاده بودم.

 وقتی که منم مثل مبینا دانشجو بودم و همیشه غصه ها م رو لای کتابم قایم می کردم.

وقتی سوار ماشین شدیم و دلم می خواست یه بار دیگه مبینا رو ببینم .اما می دونستم داره گریه می کنه.

برای همین به رامین گفتم راه بیافته و فقط از اینجا دور بشه.

رامین گفت از این طرف چند روزی  بریم شمال اما تو شرکت کار داشتم و نمی تونستم ..گفتم نه

اما گفت بیا بریم دیگه. من به دختر عموم میگم این چند روزی که نیستی اونجا مشکلی پیش نیاد.

دلم خیلی گرفته بود.

قبول کردم که بریم.

وقتی رسیدم یه راست رفیتم کنار دریا.

رفتم به یاد سالها پیش رو ماسه ها نشستم. دلم مثل آسمون گرفته بود. رامین هم تو حال و هوای خودش بود.

خستگی راه نذاشت زیاد اونجا بمونیم. رفتیم یه جا و شب رو اونجا خوابیدیم.

دو شب کنار دریا بودیم.  

خوش گذشت. یه کم  از دردی که از دوری مبینا به قلبم وارد شده بود کم شده بود.

وقتی که برگشتیم دوباره شروع به کار کردم.

سعی کرده بودم با همه چیز کنار بیارم. به هر حال مشکلاتی برام به وجود میومد که همیشه صبر می کردم.

مشکلاتی که از دوری به قلبم وارد میشد  و گاهی وقتها از سرنوشتم  به امام رضا ناله می کردم.

دیگه عادت کرده بودم به جدایی.

چه وقتهایی بود که از امام رضا نرگس رو می خواستم.

برای مبینا دعا می کردم که همیشه موفق باشه و هیچ وقت از هیچ چیز ناراحت نباشه.

مبینا که همیشه لبخندی روی لبهاش نقش بسته بود.

 

 

زندگی کردم ..بزرگ شدم.رامین هم تو این سالها ازدواج کرد.

 

مبینا هم بعد از اینکه ترم سه رو تموم کرده بود همراه مادرم اومده بود پیش من.

انگاری دنیا رو بهم داده بودن.

مبینا هر چی که اونجا داشت و رها کرده بود و حاضر نشد با مادرم برگرده و  گفت اینجا می خواد بمونه.

مبینا می گفت وقتی فوق دیپلم بگیره دیگه درس نمی خونه اما من بهش گفتم  که ادامه تحصیل بده اما قبول

 نمی کرد و می گفت خسته شده و حوصله درس رو نداره.

دو هفته ای مبینا پیش من بود و خیلی بهمون خوش گذشت. همه جا می بردمش .

فهمیده بود که چقدر خسته ام.

این خستگی سالها با من بوده. به خاطر مامان و بابا راضیش کردم که برگرده.

رسوندمش فرودگاه و با یه خاطره ی خوش ازش خداحافظی کردم.

وقتی رفت گفتم کاشکی منم باهاش می رفتم.

.

اما رفت و منم  با دلتنگی لذت بخشی راهی خونه شدم.

مبینا 20 سال داشت و از من 9 سال کوچکتر بود.

 

حدود 7 سال از اولین انتظاری که کشنده بود گذشته بود.

چقدر سریع هم گذشت.

ته کشیدم .نا ندارم یک تنه به جنگ مشکلات بروم. جای خالی تو را خالی تر حس می کنم. . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:48  توسط یکی بود یکی نبود  | 

خاطرات کهنه ای از بوم زندگی
منو سالهای انتظار
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 22:39  توسط یکی بود یکی نبود 

 

قرار بود امشب برم خونه رضا و حرفای مینا خانم رو در مورد نرگس بشنوم.

 اما مگه چه حرفی داشت که بخوام بشنوم... غیر از  اینکه بعد از گذشتن یک سال حتی یه تماس هم با من نگرفته بود..مسافرتی که یک ماه بود  ، تبدیل به یک سال شده بود.

قبل از اینکه راه بیفتم ترسیدم که این یه نقشه باشه. شاید مینا خانم می خواست  من و نرگس رو با همدیگه رو به رو کنه ... برای همین یه ساعت دیر تر رفتم. اما بالاخره رفتم و دعا می کردم که نرگس اونجا نباشه.

تنهایی تو حیاط نشسته بودم و داشتم به  آسمان نگاه می کردم تا اینکه مینا خانم اومدن.

بهم گفت :  

- ببین محمد اصلا درست نیست که داری با خودت لج می کنی. به خاطر نرگس هم که شده حتما برو ببینش.

گفتم مینا خانم شما دیگه چرا ؟ بَس نیست این همه شکست ؟؟ چند مرتبه زمین خوردم ؟ خودتون که می دیدین . هر دفعه که بلند می شدم  یه کم که می رفتم جلو  باز دوباره درون یه چاه عمیق پرت می شدم.

حالم حسابی  بهم ریخته بود که سرم رو انداختم پایین رو گفتم :

نرگس خوشبخت میشه حتی بدون من.

مینا خانم گفت نه محمد جان ، روز اولی که نرگس رو دیده حسابی از دیدنش تعجب کرده. یه چهره و اخلاقی کاملا جدید و متفاوت از قبل پیدا کرده..درست مثل تو !

گفتم مثل من ؟ نه مینا خانم من هیچ فرقی نکردم.. این  نرگسِ که خیلی فرق کرده.

 مینا خانم شروع کرد به تعریف کردن.

می گفت نرگس  هفته ای اولی  که اونجا بوده نسبت به همه چیز احساس غریبی می کرده و دلش برای ایران یه ذره شده بود و همش به هوای ایران بی قراری می کرده. اما در واقع بی قراری تو رو داشته می کرده.

اما نمی تونسته به  هیچ کس هیچ حرفی بزنه. حتی دختر خالش.

یه پسر خاله هم داشته که سایه به سایه همراه نرگس راه می فته. واسه همین  هیچ وقت اونجا احساس آرامش نکرد و همیشه توی دلش ازش می ترسیده. طرز نگاهی که ایمان به نرگس اونجا داشته  همیشه نرگس رو یاد پاکی نگاه تو در اینجا می نداخته. اما نرگس حتی برای یه بار هم حاضر نشده بود که به ایمان دست بده و همیشه هم مورد تحقیر قرار می گرفته اما تحمل می کرده و هیچ حرفی نمی زده.

 حتی همیشه تو خونه هم با یه لباس سنگین  و پوشیده بوده  که یه روز مادر و خاله ی نرگس از دستش عصبانی میشن و بهش میگن اینجا ایران نیست و می تونی راحت باشی که یه دفعه نرگس هم از اون همه

 بی قراری طغیان می کنه و سر همشون فریاد میکشه و میگه دست از سرم بر دارین ، و با گریه  ساعتها

 می رفته تو اتاق و با هیچ کسی هیچ حرفی نمی زنه.

 مادرش می دونسته چرا نرگس این کارا رو می کنه اما به زبون نمی آورده که اگر ایمان بفهمه شاید ناراحت بشه که نرگس وقتی ایران بوده همیشه همراه یه نفر دیگه بوده.

می گفت وقتی ایمان نرگس رو تنهایی گیر می آورده خیلی بهش اصرار می کرده که همراه ش به مجلس هایی بره که درک و مفهموش برای نرگس واقعا سخت بوده و از دست ایمان ناراحت میشده.

پارتی هایی که نرگس به هیچ عنوان نمی تونسته حتی بهش فکر کنه.

چون تو تونسته بودی عشق رو به نرگس یاد بدی. تو جوری جودت رو تو وجود نرگس قایم کرده بودی که دیگه نرگس نمی تونست فراموشت کنه.

 تونسته بودی لحظه های بی قراری نرگس رو بشناسی و پا به پا همراهش باشی. هیچ وقت خود خواه نبودی و همیشه نرگس رو به خودت ترجیح می دادی.

نرگس رو جایی فرستادی که اگر هر کسی دیگه ای می رفت خیلی زود فراموش می کرد کی بوده.

 اما عشق تو نذاشت  نرگس کاری رو انجام بده که تو ازش ناراحت میشدی.

تعریف می کرد یه مدتی که گذشته   ایمان اونجا از نرگس خواستگاری کرده بود و می خواسته علاقش رو بهش نشون بده.

 تو خلوت یه حرفایی مسخره ای بهش می زده که نرگس فقط به بهش می خندیده.

ایمان با اینکه از لحاظ سنی از نرگس بزرگتر بوده اما درست پسر بچه هایی بوده که عشق رو از نرگس گدایی می کرده.

اینجا یاد خودم افتادم که مریم تو دانشگاه چه جوری بهم نگاه میکرد...تونستم نرگس رو درک کنم و به وجودش افتخار کنم و بفهمم چقدر شبیه همدیگه هستیم.

دیگه با مشکلات زیادی اونجا مواجه بوده اما هیچ وقت نشده که  کم بیاره و تسلیم بشه.همیشه به خاطر یه نفر می جنگید و شب های تنهاییش اشک و دلتنگی همراه لحظه هاش بودن.

نرگس به عشق تو مطمئن بود و می دونست که منتظرش خواهی موند .

.

به مینا خانم گفتم  نرگس رو کی می بینی ؟ گفت هر وقت من بخوام می تونه باهاش تماس بگیره.

بهش گفتم  فقط یه ملاقات کوچیک می خوام باهاش داشته باشم و بعدشم برم.

از مینا خانم خواستم به نرگس بگه  شب جمعه  ساعت 7 بیاد روبه روی دانشگاهی که باهاش اشنا شدم.

مینا خانم هم قبول کرد و گفت الان رضا میام و برای شام بمونم.  اما گفتم نه دیگه شما هم خسته شدین و باید برم. از مینا خانم خداحافظی کردم و رفتم خونه.

 

وقتی رسیدم دلم از این جدایی گرفته بود.

 تو حال خودم بودم و سرم و گذاشته بودم رو دو تا دستام و به این اتفاقات فکر می کردم. انگاری اشک چشمام خشک شده بود. من که هر وقت یادم از نرگس میومد چشمام پر از اشک میشد  چرا الان که این همه از سختی هاش شنیدم حتی یه قطره اشک هم نریختم.

خیلی خسته بودم و گرفتم خوابیدم.

روز بعد که بیدار شدم رفتم دانشگاه. بعد از دانشگاه رفتم خونه و به مبینا گفتم حاضری بریم لباس بخریم ؟ دستش رو گرفتم و رفتیم بازار.

می خواستم وقتی نرگس من رو می بینه کلی فرق کرده باشم..اما هنوزم قصدم این بود که فقط یه بار ببینمش و دنبال یه بهونه می گشتم  ، حالا که اینجا بود یه مدتی ازش دور باشم تا بتونم خودم رو پیدا کنم و بتونم با این اتفاقاتی که افتاده کنار بیام.

چون درک کردنش برام خیلی سخت بود.

بعد از اینکه همراه مبینا لباس انتخاب کردیم و داشتیم بر می گشتیم پدرم زنگ زد و گفت برای امشب خونه باشم. ازش پرسیدم واسه چی اما هیچی نگفت و قطع کرد.

وقتی رسیدم خونه فهمیدم اقای ابراهیمی خونه ما دعوت شدن و با خانواده قرار شده که تشریف بیارن.

اصلا منتظر همچین خبری نبودم. یه کم جا خورده بودم.

به مامانم گفتم نمی تونم تو چشمای دخترش نگاه کنم و اگه می تونی بابا رو راضی کن تا من امشب خونه نباشم.

اما نه مامانم راضی شد نه پدرم و مبینا هم گفت امشب من حوصله کار کردن ندارم و تو باید کمکم کنی.

بهش گفتم الهی قربونت بشم ، بعد یه بوسش کردم و گفتم باشه  همه ی کارا رو خودم انجام میدم.

بعد از اینکه یه کم استراحت کردم  اومدن.

چند دقیقه ای جلوی در داشتن با پدرم احوال پرسی می کردن همین باعث میشد دلهره ی بیشتری بهم دست بده.

بعد از اینکه با اقا محسن رو بوسی کردم دخترش رو دیدم.

دختر خیلی خانمی بود و بهش سلام کردم..جوری که همه ی نگاه ها طرف ما بود..

انگاری همه منتظر این لحظه بودن.

اون شب کلی خندیدیم و حس کردم نسرین چقدر بهم نزدیکه.

پدرم با محسن آقا حرف میزد ، مادرم با مرضیه خانم و منم با نسرین ، مبینا هم این وسط تنها مونده بود.

دختر کم حرفی بود اما سوال های خیلی قشنگی می پرسید.

از دانشگاه سوال کرد و به اینکه چرا دیگه نرفتم. یعنی واقعاً نمی دونست ؟

 چه جوابی داشتم بدم جز اینکه دوست داشتن زیاد باعث شده بود اخراج بشم. واسه همین دلیلش رو بی میل بودن خودم به درس رو گفتم و اینکه استاد ها رو اذیت می کردم.

نسرین 2 سال از من کوچیک تر بود و ترم اخر عکاسی بود.

منم تا تونستم اون شب ازش سوال کردم. اما همیشه جواب قانع کننده ای برام داشت و با جدیت حرف میزد.

ازش خوشم اومده بود اما وجودم در اختیارم نبود که بخوام بهش فکر کنم.

قدرت این کارو نداشتم ، نه اینکه داشتم به نرگس فکر می کردم ، واسه این بود که یه بار طعم عشق رو چشیده بودم.

از این عشق جز انتظار و صبوری چیزی بهم نرسیده بود.

همه چیز برام عادی و طبیعی شده بود...اتفاقاتی که می گذشت رو نادیده می گرفتم و خیلی صبور شده بودم.

مثل قبل نبودم که برای بدست آوردن چیزی عجله کنم.خیلی آروم حرکت می کردم .

 

دیگه از این مهمونی خسته شده بودم. بلند شدم و گفتم 5 دقیقه میام.

سیگار به دست رفتم تو خیابون و ساعت 2 شب برگشتم خونه.

نمی دونم یه دفعه چرا نسبت به خانواده آقای  ابراهیمی بد بین شدم.

 فکر می کردم اومدن  منو با خودشون ببرن.

افکار مسخره ای که نمی دونم چه جوری به خودم اجازه می دادم به حتی یه لحظه بهشون فکر کنم. رفتارهایی ازم سر میزد که همه تعجب می کردن... واقعا نمی فهمیدم دارم چیکار میکنم.

بعد از اینکه رسیدم تا صبح خوابم نبرد و مبینا رو رسوندم مدرسه. رفتارم مثل همیشه باهاش نبود.حوصله حرف زدن و شوخی کردن رو نداشتم . وقتی ازش خداحافظی کردم  تو دانشگاه یه دونه کلاس داشتم که مجبور شدم برم..با اینکه خیلی خوابم میومد اما نمی خواستم دیگه حتی  یه ساعت از کلاس رو از دست بدم.

ساعت 10 بود که برگشتم خونه و گرفتم خوابیدم. ساعت 5 بعد از ظهر بود که با صدای مبینا که داشت با تلفن حرف میزد و بلند بلند می خندید از خواب بیدار شدم.یواش یواش رفتم و یه دفعه ای بغلش کردم و گفتم خانم با کی حرف میزنن ؟  سرگرم شوخی با مبینا بودم که یه دفعه یادم اومد امشب با نرگس قرار دارم.

 

تا آماده شدم و رفتم ماشین رو از پدرم گرفتم ساعت 6:30 شده بود.

خیلی آروم داشتم به دانشگاه نزدیک میشدم  که آشوبی توی دلم راه افتاده بود.

دل تو دل نداشتم و اضطراب وجودم رو فرا گرفته بود.

از اینکه یک سال و چند ماه میشد با نرگس یه کلمه هم حرف نزده بودم . اما همیشه تو خیالاتم باهاش حرف میزدم و از تنهایی گله می کردم.

وقتی رسیدم  هیچ کس نبود...جلو رفتن دقیقه ها مثل سوهان افتاده بود به جونم و آزارم می داد.

از ناراحتی سرم رو گذاشتم رو فرمان ماشین و چشمام رو بستم.

ای کاش همه چیز تموم شده بود. ای کاش تموم این اتفاقات یه کابوس بود .

واقعا حسی که اون موقع داشتم و نمی تونم بیان کنم. هیچ کلمه ای نمی تونه سختی اون موقع رو بیان کنه.

سرم رو که بالا کردم دیدم یه تاکسی اون طرف خیابون نگه داشت. فهمیدم نرگس باید باشه.

بعد از اینکه پیاده شد دیدمش. اون طرف خیابون ایستاده بود و می خواست از خیابون رد بشه.

حس بی  حس شدن داشتم...واقعا اون لحظه دستام بی حس شده بود و به زور حرکتشان می دادم.

 طاقت این لحظه رو نداشتم.

اما تحمل کردم تا نرگس رسید این طرف خیابون و منم درو باز کردم و پیاده شدم.کنار ماشین ایستاده بودم  تا نرگس متوجه من شد. آروم آروم رفتم به سمتش و رسیدم بهش.

رو به روش بودم اما سرم پایین بود.

لحظه ای که دوباره در یک قدمی نرگس قرار داشتم. بی قراری هایی که از نبود نرگس درونم ایجاد شده بود تغییرم داده بود. هیچ قدرتی نداشتم که  تو چشماش نگاه کنم.  نرگس هم یه کلمه حرف نمی زد.

اشکی که توی چشمای حلقه زده بود و بغضی که راه گلوم رو بسته بود مجبورم کرد که برگردم.

نمی خواستم نرگس چشمای خیسم رو ببینه.

اما دیگه دیر شده بود. رفتم به دیوار دانشگاه تکیه دادم و مات و مبهوت چشم به نرگس دوختم.

چشمام و دید و با صبوری بهم نزدیک شد.

وقتی بهم رسید با لرزشی که توی صدام بود گفتم نرگس  ، سلام.

سرش رو پایین گرفته بود و گفت تو واسه چی اینقدر فرق کردی.

با زهر خندی بهش گفتم چقدر این لباسها بهت میاد. چقدر بزرگ شدی. نرگسی که می شناختم هیچ وقت اینجوری نبود.

نرگس هم که  بغضش این همه روز توی گلویش نگه داشته بود دیدم اشکاش شروع به ریختن کرد و دو زانو نشست و به دیوار تکیه داد.

صورتش رو تو دستاش گرفته بود و گریه می کرد.

آی که  چقدر دلم براش تنگ شده بود. ایستاده بودم و نگاهش می کردم که رو به روش نشستم و با دستام صورتش رو بالا کردم و گفتم نرگس گریه نکن. اینجا زشته.

 عده ای هم ایستاده بودن و داشتن نگاه می کردن که نرگس رو بلند کردم و بردمش تو ماشین.

وقتی براش در رو باز کردم و نرگس سوار شد ،  اومدم که سوار بشم چند نفر اومدن و جلو و گفتن چیکارش دارم ؟

با عصبانی بهم ریخته و و چشمایی پر از خشم بهشون گفتم که به شما چه . داشتم سوار میشدم که یه نفرشون منو گرفت و گفت واستا ببینم.

چنان مشتی توی صورتش کوبیدم که دست خودم پر از خون شد و سوار ماشین شدم و رفتم.

 

یه کم که رفتیم جلوتر گفتم نرگس بسه دیگه. خواهش می کنم گریه نکن.

یه جا نگه داشتم و تو چشماش نگاه کردم و گفتم دستمال نداری. با سر گفت اره و  دست تو کیفش کرد که  دستمال بهم بده ، که من زدم زیر خنده و بلند خندیدم.

 چقدر با نمک میشد وقتی چیزی میخواست از تو کیفش بهم بده.

با چشمایی پر از اشک و هق هق صداش و  لبخندی که رو لبهاش نقش بسته بود گفت واسه چی می خندی !!

گفتم به تو دارم می خندم چه خبرته ؟. بعد از اینکه دستم رو بست  بدون هیچ حرفی تو چشماش نگاه کردم.

برق التماس توی چشماش موج می زد.

گفت محمد اینجوری نگام نکن. چرا چشمات اینجوری شده.

گفتم نرگس حماقتی که ما کردیم باعث جدایی ما شد.

 باعث شد روزهایی رو از دست بدیم که دیگه  نه برای من نه برای تو بر نمی گردن.

من اینجا تو دیار خودم تنها و بی کس بود. تو هم اونجا تو غربت.

 روز اولی که از رفتنت گذشته بود احساسی بهم گفت دیگه رفتی که رفتی .

تو این روزهای سیاه من بزرگ شدم.

 زندگی کردن وقتی تو اوج بد بختی باشی. شبهایی بود چیزی واسه خوردن پیدا نمی کردم.

حتی از خانوادم جدا بودم. فکر خودکشی هم به سرم می زد. چون تو این دنیا غریب بودم.

مدتی گذشت تا تونستم خودم رو پیدا کنم.تونستم با همه چیز کنار بیام.

  ازش خواستم بریم یه جای خلوت.

رفتیم تو پس کوچه ها و گفتم پیاده شو.دو تایی رفتیم جلوی ماشین ایستادیم و خیلی خود خواهانه بهش گفتم زندگی من رنگش عوض شده.

هنوزم عاشقت هستم و بعد از خدا تو رو می پرستم. وجودم رو بهت هدیه کردم و تا ابد هیچ کسی رو تو قلبم راه نمی دم. ساده ساده ی دوستت دارم.

گفت دوست داشتم اون موقع هم این حرفا رو بهم می زدی محمد.

اونجا بدون تو هر ثانیه اش جهنم بود برام.

بهش گفتم مینا خانم همه چیز رو برام تعریف کرده.

گفتم نرگس عشقم تبدیل به انتظار شده. رو به روش ایستادم و تو چشماش نگاه کردم و با لبخندی که نرگس عاشقش بود  گفتم بیا بریم ، نگرانت میشن.

گفت نه عیبی نداره..اما بدون حرفی سوار ماشین شدم و اونم اومد سوار شد. وقتی نزدیک خونشون شدم بهم گفت شمارش رو یاداشت کنم ..اما اعتنایی نکردم و گفتم دیگه اگه  جلوتر برم شاید کسی ما رو ببینه.

گفتم دیگه کاری نداری ؟ گفت چه جوری باهام تماس میگری ؟

گفتم یه کاریش می کنم.

ناراحت شد و پیاده شد.منم پیاده شدم و رفتم کنارش و تو چشماش نگاه کردم و عاجزانه ازش تمنا کردم که همیشه عاشقت می مونم.  دل تو دل نرگس نبود..اینو میشد از نگاهش فهمید.

فهمیده بود چی ازش خواستم.اما دلیلش رو نمی دونست.

اونم سرش رو انداخت پایین رو گفت عیبی نداره.

فضای دلگیری بود.

 دوست داشتم بغلش کنم.بهش نزدیک شدم  ،خودش رو انداخت تو بغلم و گفت دوستت دارم.

آغوش نرگس  مهربون و مقدس بود برام.

همینجور که تو بغلم گرفته بودمش دلم از اینکه قرار بود دیگه بینمش گرفته بود و اون لحظه بود که جدا شدیم.

 

.........

 

ما عاشقانه از همدیگه جدا شدیم و بدون هیچ خبری از همدیگه شروع به یه زنگی جدید کردیم.

یه زندگی بدون دلواپسی از فردا. بدون هیچ نگرانی و دغدغه ای.

درک این موضوع شاید سخت باشه برای دوستانم.

اما تمام این روزها تاوانی داشت که باید پرداخته می شد.

 فقط  غبار زمان می تونست روی این روزهای سیاه رو بپو شونه .

شاید فکر کنین این کارم یه جور انتقام از نرگس بود. اما دلیلش رو فقط خدا می دونه که چی بود
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 13:42  توسط یکی بود یکی نبود  | 

خاطرات کهنه ای از بوم زندگی
منو سالهای انتظار
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 22:27  توسط یکی بود یکی نبود 

یه سال از رفتن نرگس گذشته بود...

آشوبی توی دلم راه افتاده بود از اینکه مینا خانم گفته بود که ماشین پدر نرگس رو دیده...

می ترسیدم برم جای خونه نرگس که ببینم موضوع چیه.

 برای همین یه روز که از دانشگاه برگشتم از رضا خواستم که به مینا خانم بگه که اگه می تونه بره اونجا و یه خبری از نرگس برام بیاره.

از وقتی این خبر رو شنیده بودم  حال و حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم... اضطراب داشتم  از اینکه  نرگس برگشته باشه و سراغی از من نگرفته باشه .

بازم فکرای همیشگی سراغم اومده بود که شاید نرگس از اول منو دوست نداشته بود.

 

یه روز جمعه بود مینا خانم و رضا رفتن به سمت خونه ی نرگس که برام خبری بیارن.

وقتی راه افتادن دل تو دلم نبود ، از این طرف به اون طرف می رفتم و مثل آدمها گیج با خودم حرف می زدم تا اینکه خسته شدم و دراز کشیدم...

چشمام به سقف اتاق بود اما تمام فکرم  به روزهایی بود که توی سرما نرگس رو تو بغلم نگه می داشتم.

به روزهایی که چقدر زود از من گرفته شده بودن.

شاید صدای رعد آسمون که با فریادش دل هر آدمی رو تکون میداد خبر از همچین روزی می داد.

روز تنهایی..روزی که مجبوری زندگی کنی اما ندونی به خاطر کی ؟؟

به راستی هیچ چیز سختر از عاشق شدن نیست. که اونم مثل قصه ها مجبور باشی بهترین دوران زندگیت رو چشم به انتظار بدوزی.حتی نتونی سراغ یه نفر دیگه بری که بتونه جای اون رو برات پر کنه.

 

 

تو حال و هوای خودم بودم که با فریادی که رضا زد از جا پریدم و که می گفت : مژده ، مژده

دست و پام شروع به لرزیدن کرد، دلم فرو ریخت و بدو بدو رفتم سمت حیاط که بفهمم چی شده.

 رضا یه دسته  گل به دست داشت و مینا خانم هم داشت می خندید.

تو چشماشون نور امید برق میزد  ، یعنی اینکه  نرگس نزدیک من بود ؟؟

رضا گفت عجله نکنم تا برام تعریف کنه که چی شده. کنارش نشستم و ازش خواهش کردم که زود تر تعریف کنه.

رضا گفت : نرگس خانم بر نگشته هنوز!

یعنی چی ؟ رضا؟؟

سوزش دردی  که از دوری تو قلبم نشسته بود به شدت آزارم میداد. دیگه حوصله ی سرو صدا رو نداشتم..سرم پایین بود که مینا خانم اومد و  به رضا گفت که چرا اینقدر ازیتم می کنه... اون لحظه درد عشق  منو تبدیل به جسدی کرده بود که فقط داشت نفس می کشید.

نگاه های بُهت زده ی من به مینا خانم بود که با لبخندی گفت نرگس داره میاد.

شُکّی که  به بهم وارد شده بود اجازه نمی داد حرفی بزنم. مینا خانم شروع کرد به تعریف کردن.

میگفت وقتی رفتن در خونشون و زنگ زدن یه پسر بچه اومده در رو باز کرده .

رضا بهش گفته نرگس اینجاست ؟ بدون هیچ حرفی رفته بالا و بعد چند دقیقه پدر نرگس اومده پایین.

تعارفشون کرده و رفتن بالا.

از نرگس هیچ خبری نبود اما مادرش برگشته بود ایران.

بلاخره بعد از حرف زدن  پدر نرگس با شرمندگی بهشون گفته بود که نرگس کار داشت و با پرواز بدی میاد.

بعد از اینکه ماجرا تموم شد بلند شدم رفتم بالا...غمی سرتاسر وجودم رو فرا گرفته بود.

لحظه هام زندگی بوی مرگ می داد.. اون موقع چقدر دوست داشتم حالا که نرگس داره بر می گرده من تو این دنیا نباشم. واقعا دوست داشتم اون لحظه بمیرم.

مینا خانم خیلی بهم لطف کردن و رفته بودن پروازی رو که نرگس قرار بود باهاش بیاد ، روز و ساعتش رو برام گرفته بود.

مثل خواهرم نشسته بود می خواست باهام حرف بزنه. می گفت محمد حتما باید بری  فرودگاه ،  چون جوری که پدر نرگس حرف می زده نرگس هم مثل تو بی قرار بوده.

اما گفتم نه ، اگه قراره ببینمش نمی خوام اونجا فرودگاه باشه.

 

چند روزی به سختی برام گذشت . حتی نمی تونستم لب به غذا بزنم. نه دانشگاه رفتم نه شرکت.

روزی که قرار بود نرگس بیاد ایران فرا رسیده بود.

 با خودم گفتم می رم فرودگاه ، اما فقط از دور نگاش می کنم و جلو نمی رم.

رفتم فرود گاه و بیرون تو سبزه ها نشسته بودم.پرواز  2 ساعتی تاخیر داشت اما بلاخره اعلام شد که به زمین نشست.

پدر نرگس و یه مرد جوان رو دیدم که اومده بودن فرودگاه. اون کی می تونست باشه..حتما پسر همون خاله ای بود که تو امریکا زندگی می کردن...اما به من گفته بود که پسر خاله ای نداره.

اما اون ایمان  27 ساله پسر همون خاله ای بود که تو آمریکا زندگی می کرده و اومده بود ایران که ازدواج کنه.

یه دختر چمدان به دست رو دیدم که داره به سمت پدر نرگس میاد.

وقتی که عینکش رو بر داشت و تونستم صورتش رو ببینم اصلا باورم نمیشد این نرگس باشه.

نرگس هیچ وقت سراغ همچین لباسهایی نرفته بود. انگاری خیلی زیبا تر شده بود. چهره ای کاملا زنانه پیدا کرده بود. صورتش موج میزد از مهربونی.

یه لحظه ترسیدم...

از اینکه اگر اخلاق نرگس عوض شده باشه چی ؟

اگه مثل ظاهرش خودشم فرق کرده باشه چی ؟

چقدر وقتی کنار پسر خالش راه می رفت می خندید... من که قدرت راه رفتن نداشتن و رفتم بیرون و تو ماشین چند ساعتی خوابیدم.

 اون شب تصمیم گرفتم که دیگه سراغ نرگس نرم. شاید می خواست با پسر خالش ازدواج کنه.

اما اخرین روزی که باهام بودیم رو به یاد آوردم.. روزی که جز اشک و ناراحتی برای من و نرگس هیچ چیز دیگه ای نبود. اون روز نرگس بیشتر از همیشه بهم نزدیک شده بود.موهاش رو که همیشه بهم ریخته بود و با دستام براش شونه کردم.لحظه ای فراموش نشدنی برای من و اون.

.

شب رفتم خونه و تمام وسایلم رو جمع کردم و رفتم خونه ی خودمون.

حتی با رضا هم یه کلمه حرف نزدم که چی شده.

ماشین رو دادم به رضا و گفتم من دیگه از فردا شرکت نمیام.

وقتی با پیاده رسیدم خونه ی خودمون ساعت 3 شب شده بود.

 

 این همه خونه بود که من رو بزرگ کرده بود.این ماشین پدرم بود. این همون  درختی بود که وقتی 6 سالم بود خودم کاشته بودم. این کفشهای خواهر کوچولوم بود که مثل همیشه گذاشته بود جایی که من کفشهام رو می ذاشتم.

یادم میاد وقتی کوچولو تر بود همیشه کفشهای من و  پرت می کرد پایین و کفشهای خودش رو می ذاشت اونجا.

تمام وسیله هام رو گذاشتم تو حیاط و اروم رفتم داخل.

رفتم اتاق خواهرم و دیدم که  رو زمین خوابش برده. عجب شب  قشنگی بود برام.

بلندش کردم و گذاشتم ش رو تختش. آروم صداش زدم و گفتم : مبینا  کوچولو ، بیدار شو کارت دارم.

چشماش رو باز کرد و خیلی تعجب کرد. اولش یه کم ترسید و وقتی که خواب از سرش پرید تازه فهمید داداشش

اومده. همین جورکه رو تختش نشسته بودم پرید تو بغلم و شروع کرد به بوس کردن. ازش خواستم آروم باشه تا

 مامان اینا رو بیدار نکنه. بهش گفتم از فردا خودم میخوام ببرمش مدرسه. گفت فردا مدرسه نمی رم . گفتم بگیر بخواب خودم فردا بیدارت می کنم و می برمت مدرسه !

اون شب کنار خواهر کوچولوم خوابیدم. چون خیلی دوستش داشتم اما مشکلاتم نمی ذاشت وقتی براش بذارم.

چشمام رو بسته بودم که گفت : اومدی پیشم بمونی. گفتم اره.

ازم خیلی کودکانه خواهش کرد تا با پدرم آشتی کنم. وقتی حرف میزد خیلی به دلم می شست .

گفتم خوابم میاد و بگیر بخواب.

صبح با صدای پدرم که داشت مبینا رو صدا می زد از خواب بیدار شدم..اما خیلی خسته بودم و خوابیدم. وقتی خواهرم می خواست بره مدرسه اومده بود کنارم نشسته بود و داشت با حلقه ای که تو دستم بود  بازی می کرد و می گفت چقدر قشنگه.بهم گفت که قرار بوده من ببرمش مدرسه.

نمی خواستم خوابم رو به مبینا ترجیح بدم واسه همین بلند شدم و به پدرم گفتم من امروز مبینا رو می رسونم.

 

پدرمم دست کرد تو جیبش و کلید های ماشین رو بهم داد..اما قبول نکردم و گفتم می خوام تا مدرسه کنارش  راه برم. هرچند از اینکه ماشین رو قبول نکردم پدرم فکر کرد منظوری داشتم اما قصدم این بود که فقط یه کم تو راه فکر کنم و قدم بزنم.

دست مبینا رو گرفتم و رفتیم به سمت مدرسه. تو راه دختر بچه هایی رو می دیدم که همگی چقدر با شوق و شور دارن به سمت مدرسه حرکت می کنن.  بی دلیل می خندیدن و تو راه بازی می کردن.

وقتی رسیدم جلوی مدرسه  مبینا رو یه بوس کردم و فرستادم ش داخل.

خیلی خسته بودم . دوست داشتم هر چه زود تر به خونه برسم  و بگیرم تا ظهر بخوابم و به هیچ موضوعی فکر نکنم. وقتی رسیدم پدرم هنوز خونه بود. منتظر من شده بود که باهام حرف بزنه.

داشتم می رفتم تو اتاقی که قبلا مال من بود  بخوابم ، که مامانم  گفت بیام تو آشپزخونه  و کارم داره.

رفتم نشستم و بابام بهم گفت صبح بخیر !

تعجب کرده بودم.. منم بهش گفتم صبح بخیر بابا

گفت تو این مدت حتما باید بزرگ شده باشی دیگه... بهش گفتم اره بابا جون..من دیگه بزرگ شدم.مگه همین رو نمی خواستی..پسرت رو تحویل بگیر.

گفت می خواد بهم سرمایه بده که باهاش کار کنم...به شرطی که حتما درسم رو تموم کنم.

 نمی تونستم به خاطر یه دعوا ازش بگذرم.جدا از اون پدرم بود و نگران آیندم بود.

منم که از همه جا بی خبر بودم بی دلیل  قید نرگس رو زدم و گفتم باشه.

بهش گفتم امروز می خوام برم از دوستت معذرت خواهی کنم که اون روز بهش بد و بیراه گفتم.

هم پدرم و هم مادرم خیلی خوشحال شده بودن.

فهمیدم که سرمایه های اصلی من اول خانوادم هستن بعد بقیه.

با یه جعبه شیرینی رفتم کارخانه اقای ابراهیمی ( دوست پدرم ) و رفتم تو دفترش.

از دیدنم خوشحال شد و گفت هیچ حرفی نزنم.

می گفت اون روز درکت کردم..چون خودش وقتی جوان بوده تقریبا مثل من بوده. برای همین به دل نگرفته و از دستم ناراحت نیست.

از خجالت و شرم دوست داشتم آب بشم و برم زمین .

گفت حالا حاضری یه چایی با هم بخوریم. گفتم اره .

بعد از اینکه چای رو خوردیم گفت اگه مایل باشم قسمت های مختلف کارخانه رو بهم نشون بده. اون روز حس کردم که چقدر منو دوست داره.

اما به بهونه ی مبینا  گفتم نه و باید برم و بیارمش.

 بعد از خداحافظی یه احساس خیلی خوبی بهم دست داده بود.بعدش یه سری به دانشگاه زدم و برنامم رو درست کردم. از اون طرف هم رفتم سراغ خواهری که تازه فهمیده بودم چقدر دوستش داشتم. انگاری عشقی که به مبینا پیدا کرده بودم از عشق نرگس بیشتر شده بود.

تو راه چقدر باهاش شوخی کردم و خندیدیم. هر جوری بود مجبورم کرد که براش یه عروسک بزرگ بخرم.

چند روزی گذشت و سراغ هیچ کس نرفتم..حتی رضا و مینا خانم

درسهای دانشگاه م شروع شده بود  و با جدیت تمام همه ی  کلا سهام رو می رفتم.

با مبینا می شستیم درس می خوندیم  و با همدیگه مسابقه می گذاشتیم.

گاهی که به نرگس فکر می کردم دیگه بی قرار نبودم. می دونستم چقدر نزدیکه منه و اگه بخواد خودش سراغ من رو از مینا خانم می گیره.

 یه ماهی به همین ترتیب گذشت ، بدون هیچ خبری. گاهی وقتی می رفتم شرکت و یه سری به رضا می زدم.. می دونستم اگه خبری باشه حتما بهم میگه.

یه روز رضا باهام تماس گرفت و گفت حتما یه سری بهش بزنم.

گفت مینا تا حالا چند باری رفته پیش نرگس و با همدیگه حرف زدن..اما هر دفعه نرگس ازش می خواسته که بهت چیزی نگم.

چرا چیزی رو نباید بدونم ؟؟ اون روز فهمیدم که اون مردی که همراه نرگس بوده ایمان 27 ساله و برای ازدواج به ایران اومده.

فاصله با ما چه کرده بود ؟؟ چرا بین ما دیواری بزرگ کشیده شده بود که قلبم بهم اجازه نمی داد برم جای خونه ی نرگس ؟؟

چون دیگه بزرگ شده بودم و مثل قبل بی قرار نبودم.

 این یه سال هر سختی رو تحمل کردم...حتی گرسنگی رو..فقط از رضا خواهش کردم که به مینا خانم بگن که اگر نرگس نشونی از من خواست هیچ چیز بهش ندن..

اما رضا گفت فقط به تو سخت نگذشته...برای نرگس هم خیلی سخت بود..

از دهنم پرید و گفتم  به دَرَک که سختی کشیده.

خودم از حرفم تعجب کردم چه برسه به رضا. بهش گفتم همین ! یا اصلا اگر نرگس سراغی از من گرفت  بهش بگین محمد مُرده.

رضا گفت حرف آخرته ؟ با قاطعیت گفتم آره  و رفتم از اونجا.

 دلم یه کم گرفته بود و رفتم خونه. تو اتاقم بودم و  دراز کشیده بودم و چشمام رو بسته بودم.

یه دفعه یه نفرو احساس کردم که داره بهم نزدیک میشه..چشمام رو که باز کردم مبینا رو دیدم.

مات و مبهوت ایستاده بود بهم نگاه می کرد.

با زبون شیرینش گفت  چیزی لازم نداری ؟ گفتم نه فقط  بیا اینجا بشین می خوام برات یه چیزی رو تعریف کنم.

اومد کنارم نشست و منم براش شروع کردم به تعریف کردن. همینجور که تعریف می کردم بهم می گفت داداش محمد  ناراحت نباش ..انگاری دردی که کشیده بودم رو می فهمید.

بعد از اینکه کودکانه براش تعریف کردم که چی به من گذشته بهش گفتم بره درسها ش رو بخونه که دیدم سرش رو گذاشت رو سینه ام و گفت من داداشیم رو تنها نمی ذارم.

نسبت به نرگس حساس شده بود و می دونم اون موقع تو دلش داشت بهش یه چیزایی  می گفت.انگاری مقصر اون بوده.

اما مبینا هنوز تلخی سرنوشت رو خودش نچشیده بود. نمی خواستم بذارم که کسی باعث ناراحتیش بشه. واسه همین فکر مبینا رو جوری برای بر خورد با مسائل آماده کردم که یاد گرفته بود همیشه لبخندی رو لبهاش داشته باشه.

 

یه روز رضا به خونه ی ما زنگ زد و دنبالم می گشت.چون گوشیم رو  خاموش کرده  بودم.

بهم گفت  نرگس به مینا اصرار کرده که می خواد من رو ببینه.

به رضا گفتم به مینا خانم بگه که من دیگه نمی خوام نرگس رو ببینم.

واقعا هم نمی خواستم با دختری مغرور و خودخواه دیگه رو به رو بشم.

 دیگه اسیر بچگی نبودم که به سمتش کشیده بشم.جای خالی ش رو خیلی احساس می کردم اما یاد گرفته بودم که چه جوری زندگی کنم.

حدود یه ماه از همه جا بی خبر بودم.خودم رو از همه قایم می کردم.می رفتم دانشگاه وقتی بر می گشتم  خونه  تمام وقت برای خواهرم بودم.

یه روز زهرا خانم  با مادرم حرف زده بود و ما رو برای شام به خونشون دعوت کرده بودن.

منم به خاطر رضا و مینا خانم اون شب کت و شلوار پوشیدم که ازشون به خاطر همه چیز تشکر کنم.

وقتی رسیدم و رفتیم داخل نگاه های مینا خانم دیگه مثل همیشه نبود.

دوست داشتم دلیلش رو بدونم که گفت:

- محمد چرا اینجوری می کنی ؟ نرگس می خواد تو رو حتما ببینه.

- من براش همه چیز رو تعریف کردم که چی بهت گذشته. باور کن اگه حرفای نرگس رو بشنوی حتما نظرت فرق می کنه.

به مینا خانم گفتم دیگه برام هیچی مهم نیست. واقعاً چقدر سرد و بی اشتیاق شده بودم.

رضا هم انگاری اون شب بچه شده بود. تو حیاط با مبینا آب بازی می کرد و لباسهای خودش رو خیس کرده بود و تقصیر مبینا انداخته بود .

شب موقع رفتن یه مشت قرص رو از جیبم در آوردم و گذاشتم اونجا.

به مینا خانم گفتم اگه نرگس اومد اینجا اینا رو بهش نشون بده و بهش بگو جز اینا هیچ چیز دیگه ای برام  یادگاری نگذاشته .

اما مینا خانم واقعاً اون لحظات درک می کرد.فهمیده بود از چی دردی حرف می زنم..

درد من دوری نبود..درد من بی خبری بود..

 

آشفتگی که از بی خبر بودن یه دوست درونت ایجاد میشه واقعاً شکستت می ده..

من هم شکست خورده بودم.

از مینا خانم خواهش کردم که نرگس دیگه نفهمه من به خاطرش چه کارایی می کردم.

اما مینا خانم گفت قبل از اینکه اشتباه بعدی رو انجام بدی یه کم از حرفای  نرگس رو برام تعریف کنه.

قبول کردم و گفتم فردا شب میام اینجا.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 22:20  توسط یکی بود یکی نبود  | 

خاطرات کهنه ای از بوم زندگی
منو سالهای انتظار
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 19:2  توسط یکی بود یکی نبود 

بزرگترین عذابی که به من وارد می شد این بود که نمی تونستم از نرگس خبری بدست  بیارم.

عذابی کشنده و غیر قابل تحمل.

 یه ماه دیگه با امید زندگی کردم اما بازم از نرگس هیچ خبری به دستم نرسید.2 ماه بود که نرگس رفته بود.

از سخت بودن اون روزها واقعا نمی دونم چه جوری می تونم بگم.

هر جایی که قدم می ذاشتم داغ دلم تازه می شد. وقتی یه دختر پسر رو می دیدم که دست تو دست دارن راه می رن اینقدر حالم بد میشد که اگر اشکام جاری نمیشه حتما یاد نرگس طوفانی درونم ایجاد می کرد.

فکر دوری نرگس عذابی به قلبم وارد می کرد که از سرنوشتم فریاد می کشیدم.

فریادی به سوی خدا و شکایت از اینکه چرا زندگی من اینجوری ورق خورده.

احساس بدی نسبت به زندگی پیدا کرده بودم. از همه کس و همه چیز سرخورده شده بودم.

خودمو گم کرده بودم . حتی دوست نداشتم با هیچ کس حرفی بزنم. وقتی تو یه جمعی قرار می گرفتم طاقت اینکه یه کلمه حرف بزنم رو نداشتم. سوزش معده و سر دردم همراه با دلهره و اضطراب باعث شد من هیچ وقت گذشته رو فراموش نکنم. جسم و روحم بیمار شده بود. توی یه چهار دیواری زندونی بودم..چهاردیواری که خودم تو خیالم ساخته بودم.

 آره اون تابوتم بود که اسیرش شده بودم.

از شدت غم و اندوه فریاد می زدم. بلند بلند گریه میکردم و خدا رو صدا می زنم.

عشق من به حد جنون رسیده بود. مجنون قصه ها شدم که دیگه هیچ کس نمی دونست باهام چیکار کنه.همه ازم ناامید شده بودن. نمی دونستن چه جوری باهم حرف بزنن که من آروم بشم و به گذشته فکر نکنم.

مینا خانم که وقتی باهام حرف میزن طاقت اینکه تو چشمای من نگاه کنه رو نداشت.

یادم میاد چند باری موقع حرف زدن باهام گریه کرد. رفتار رضا هم جوری نشون میداد که من دیگه از دست رفتم. واقعا همینجور بود.

 کجا رفته بود بدن ورزشکاری من ؟ مثل سیگاری که دود می کردم  اونم دود شده بود و رفته بود هوا.

 

واقعا وقتی به اون دوران فکر می کنم گاهی وقتها به خودم حق می دم..به خاطر اینکه بی تجربه و ساده بودم..اما گاهی وقتها هم افسوس این همه سختی و رنجی رو می خورم که کشیدم. شاید واقعاً این همه عذاب لازم نبود.

چون هنوزم زندگی می تونست قشنگ باشه.

.

هر وقت می رفتم خونه خودمون مادر و خواهرمم که 14 سال داشت التماس می کردن با پدرم آشتی کنم و شبها بیام خونه.اما حاضر نبودم حتی به پدرم فکر کنم. چه برسه بخوام باهاش یه کلام حرف بزنم.

 چند ساعتی که پیش خواهرم بودم تو چشماش نگاه می کردم  و بهش حسودیم میشد.

همش می گفت وقتی نیستم دلش برام تنگ میشه. بهش قول داده بودم بزرگتر که  شد بیام کنارش و مراقب ش باشم.

پدرمم که دیگه دست از سرم برداشته بود و منو به حال خودم گذاشته بود.وقتی میومد خونه من بلافاصله خداحافظی می کردم و می رفتم.

 

 

یه روز صبح که مثل همیشه بیدار شدم نمی دونستم باید چیکار کنم. به این فکر می کردم چرا نرگس حتی یه تماس نمی تونست باهام بگیره.

نمی خواست یا نمی تونست ؟

اون روز من دچار تحول شدم... مثل همیشه سر گردان نبودم  ... خدا بهم رحم کرده بود یا عشق نرگس فقط دو روز بود ؟؟ مسلما  نمی تونستم نرگس رو فراموش کنم..چطور می تونستم کسی رو فراموش کنم که لحظاتم با لحظه هاش گره خورده بود.

تو همین فکرای همیشگی بودم که تصمیم گرفتم از این حالت خارج بشم. نمی خواستم وقتی نرگس بر می گرده من و تو این حال و وضع ببینه.  به امید اون روز رفتم پیش رضا  و گفتم می خوام مدتی پیش اون کار کنم و اگه تونستم برم دانشگاه.

رضا خیلی  خوشحال شده بود از این تصمیم من. فکر می کرد اینجوری من کمتر به نرگس فکر می کنم و کم کم یه زندگی جدید رو شروع می کنم.

آره ، آدمها به همه ی شرایط عادت می کنن. با همه ی سختی ها انس می گیرن  و شروع به ادامه ی زندگی می کنن. منم جدا از اون آدمها نبودم. واسه دانشگاه آزاد ثبت نام کردم و قبول شدم.

 

دیگه از شر و شور افتاده بودم و تبدیل به پسری ساکت و کم حرف شده بودم. تو چشمامم برق دوست داشتن موج نمی زد. به کارو درسم  فکر می کردم...با آدمهای جدیدی آشنا شدم که ساعتها می شستیم و برنامه ریزی می کردیم برای کار.

از پیروزی هایی که تو کارم به دست می آوردم و مورد تشویق همگان بودم خیلی خوشحال می شدم.

همین باعث میشد هر روز با شدت بیشتری به کارم ادامه بدم و از گذشته دور بشم.

صبح ها دانشگاه بودم و وقت آزادم رو می رفتم به کارم می رسیدم.

از طرف شرکت  یه ماشین در اختیارم گذاشتن .البته از امتیازاتی بود که من برای شرکت گرفته بودم.

وضع و موقعیتی که در اون قرار گرفتم کاملا منو متحول کرده بود.

شرایطم کالا تغییر کرده بود. تو دانشگاه دوستای زیاد پیدا کردم.زمان به سرعت سپری میشد.منم غرق در گرفتاری هام شده بودم.جوری که بعضی روزها نرگس رو فراموش میکردم.

نه اضطراب و نه دلهره ی دیگه داشتم. اما سر دردم همیشه باهام بود و نرگس رو باعث اینکار می دونستم.

من به جایی برگشته بودم که از اونجا شروع کرده بودم  ، دانشگاه.

دو ترم رو تموم کرده بودم  که به خاطر کار مجبور شدم از دانشگاه مرخصی بگیرم.

من و رضا راهی سفری تحقیقاتی برای کار به  جنوب ایران شدیم.

این سفر حدود یک  ماه طول کشید  و می تونم بگم بهترین و قشنگ ترین سفر زندگیم شد.

تو این سفر با خانم صابری که 3 سال از من کوچکتر بود اشنا شدم.

اصلا باورم نمیشد با الهه ، همون خانم صابری  اشنا بشم...خیلی دختر خون گرم و مهربونی بود.جوری حرف میزد که انگاری خیلی وقته ما رو می شناسه. گاهی تو چشمای الهه چشم می دوختم که رضا عصابش بهم می ریخت و بهم می گفت ما برای این کارا نیومدیم ! برای کدوم کارا ؟ مگه می خواستم چیکار کنم. فقط اینکه چشمای الهه خیلی شبیه چشمای نرگس بود.

 

وقتی یه جای مناسب به کمک الهه برای سکونت پیدا کردیم رضا از الهه تشکر و  بعد شم خداحافظی کرد.

نذاشت من حتی یه کلمه حرف بزنم.

رضا  خیلی جدی اومد به سمتم .جوری که هیچ وقت اینقدر جدی و قاطع ندیده بودمش.بهم گفت محمد تو نباید وقتی با یه دختر حرف می زنی اینقدر زود باهاش ارتباط برقرار کنی . مسایلی گفت که باید رعایت می کردم..اما من از این کارایی که می کردم هیچ  قصدی نداشتم. فقط می خواستم به کمک الهه که اینجا رو خوب یاد داره بتونیم زود تر کارمون رو انجام بدیم و برگردیم.

رضا خیلی فهمیده تر از من بود برای همین الان می تونم معنی حرفاش رو بفهمم.

فهمیدم منظورش از اینکه من دیگه به میل خودم نیستم که هر کاری بخوام انجام بدم چی بوده.

 

وقتی قولی به کسی میدی تا  ابد باید به قولت وفادار باشی...اما قولی که من به نرگس داده بودم عمل کردن بهش خیلی سخت بود...من نمی دونستم ایا نرگس به قولش وفادار مونده یا نه ؟؟ حتی نمی دونستم کجاست

با رضا مشغول کارامون شدیم.خسته گی کار چقدر شیرین بود. شب و روز مشغول بودیم..

یه شب وقتی برگشتیم به خونه ای که یه حوض و دو تا اتاق داشت دیدم یکی داره در می زنه.

در رو که باز کردم دیدم الهه با دوستش اومده.

اومده بود برای احوال پرسی  و اگه کاری داشتم  بهمون کمک کنه.

ازش کلی تشکر کردم و گفتم احتیاجی نیست اما الهه ازم خواست همراه رضا بریم جاهای دیدنی شهر رو بهمون نشون بده. دختر پر حرفی بود و با اصرار قبول کردم . منم همچین بدم نمیومد باهاش برم بیرون.

اما قبلش باید رضا رو راضی می کردم. می دونستم قبول نمی کنه برای همین شماره تلفن الهه رو ازش گرفتم و گفتم  که اگه قبول کرد بهش خبر بدم.

می دونستم نباید به رضا همچین حرفی رو بزنم..چون اصلا کار درستی نبود. ما برای کار اومده بودیم نه تفریح.

جدا از اون رضا زن و زندگی داشت..مثل من که نبود...

شب زنگ زدم به الهه و گفتم نه من نه رضا نمی تونیم قبول کنیم...خدا خدا می کردم لجبازی نکنه و بتونه بفهمه.

از این طرفم نمی تونستم دلش رو بشکنم و  بهش مدیون هم بودیم.

رفتارهایی که از الهه دیده بودم فکر می کردم دختر خوبی نیست. اما بعد از اینکه باهاش رفتم بیرون فهمیدم سرشار از محبت و انسانیته.

جاهایی رو بهم نشون داد که واقعا زیبا بود.

اما ذهنم برای روز اولی که دیده بودمش خیلی مشغول بود.برای همین ازش خواستم دلیل اون روزی که وقتی ازش سوال پرسیدم و اینقدر با گرمی جوابم  رو داد بدونم.

 آه سردی کشید......الهه با پدرش زندگی می کرد.

پدرش معتاد بود و تو خونه ازیتش می کرد.اما هیچ وقت نشده بود فکر بدی به سرش بزنه و بخواد خطا کنه.

نا خواسته از زندگیش برام گفت....با اینکه حرفای ناراحتت کننده ای می زد اما خودش می خندید.

انگاری هیچ غم و غصه ای نداره.

مادرش از پدرش جدا شده و الهه هم مجبور شده پیش پدرش بمونه.

بهش گفتم چرا نرفته پیش مادرش بمونه ؟بهم گفت اگه دلیل این کارش رو بخوام بدونم باید یه ساعت دیگه کنارش بمونم تا کامل برام تعریف کنه.

می گفت بعضی شبها دوستای پدرش میان خونشون و شروع می کنن یه قمار و مشروب خوردن.

باید از پدرش مراقب می کرد برای همین دوست نداره با مادرش زندگی کنه و پدرش بیشتر بهش احتیاج داره.

تعریف می کرد یه شب همراه خواهر کوچکترش که مثل همیشه تو اتاق بودن و دوستای پدرش هم مشغول قمار بود ، یکی یکی حالشون بد میشه و هر کسی یه جا می افته .

خواهرش که از ترس شروع به گریه کردن می کنه و اینم میره سراغ باباش . اینقدر خورده بودن که حالشون بد شده بود. تو همین حال داغون بوده که یکی از رفقیق های باباش رو می بینه  که شل و ول داره میاد به سمتش و چیزهایی بهش میگه. الهه خجالت می کشید حتی اون کلمات رو به زبون بیاره ... فکرش منو هم آزار می داد.

وقتی بهش نزدیک میشه با دست هلش میده و درازش می کنه و دست خواهرش رو می گیره و میرن پیش مادرش.

 

اینجور ادمها اینقدر ضعیف و بی اراده هستن که همه چیزو قربانی می کنن. مثل این پدر که دختراش رو قربانی کرده بود.

قربانی هوس...

تمایلات زود گذر انسانها که باعث میشه  چند ساعت عیش و نوش رو به یک عمر زندگی بفروشی.

پدر الهه و الهام هم که گرفتار این شهوت ها و هوس ها شده بود زندگی دو دختر رو به کام مرگ کشونده بود.

واقعا چه انسانهای ضعیف و پستی جود دارن که باعث می شن دو تا دختر جوان که از گل پاک تر هستن دچار اینجور زندگی ها بشن. چیزهایی رو ببینن که شاید بعضی از دخترها هیچ موقع حتی اسمش رو هم نشنون.

اون روز از حرفهایی که الهه زد واقعا متاثر شدم. از اینکه پدر هوس بازش دخترهای هم سن دختر خودش رو مورد " نمی دونم چی باید گفت"

بیچاره تر از پدر الهه اون دخترا بودن که حاضر بودن به خاطر هیچ و پوچ پاکی و نجابت خودشون رو از دست بدن. واقعا به چه قیمت حاضر به این کار می شدن ؟؟

تنها کسایی می تون وارد این جهنم بشن که خدا رو فراموش کرده باشن.

 

طبیعی بود وقتی الهه یه جای مطمئن رو گیر میاره بهش پناه بیاره .وجود من برای الهه هم ایا دلگرمی بود؟

ازش خواستم تا  برم با پدرش حرف بزنم. اما اصلا حاضر نشد و قبول نکرد.

می گفت اگه بفهمه از طرف الهه اومده هزار تا حرف براش در میاره.

از یه جهت هم الهه داشت با مادرش زندگی می کرد و منم ازش خواستم دیگه سراغ پدرش نره.

بهش گفتم روزی پدرت از تکراری بودن روزهاش خسته میشه و مجبوره به خانوادش پناه بیاره.

اون روز کنار الهه گذشت و بهش در مورد خودم چیزی نگفتم.

اما اونجا  دلم وجود نرگس رو احتیاج داشت... چرا که لحظه هایی که باید پر از نرگس می بود حالا خالی از نرگس بود.

ازش کلی تشکر کردم و گفتم هر وقت مشکلی داشت می تونه باهام تماس بگیره تا بهش کمک کنم.

موقع خداحافظی ازم خواست منو همراهی کنه اما قبول نکردم و گفتم می خوام تنها برم ونباید رضا بفهمه.

....

روزها گذشت و موقع رفتن فرا رسید.سوار قطار شدیم که گفتم بذار یه زنگ به الهه بزنم و ازش خداحافظی کنم.

وقتی فهمید داریم میریم خیلی ناراحت شد. . . . اون روز فکر کردم شاید به من علاقه پیدا کرده باشه اما دلیل ناراحت بودنش این نبود. یه نوع دوست داشتن بود که منم دوستش داشتم.  اما زود فراموش میشه  و فقط یه  خاطره ی خوبی از این آشنایی می مونه.

وقتی رسیدیم چند روزی استراحت کردم و مینا خانم با تعجب گفت چرا از نرگس نپرسیدم ؟

با  خودم گفتم مگه قرار بوده هر وقت از جایی بر می گردم من سراغ نرگس رو بگیرم!

به مینا خانم گفتم می دونم خبری نیست پس چرا سوال کنم؟

 

ترم جدید دانشگاه شروع شد  و دوباره مشغول درس خوندن شدم.

یه روز تو دانشگاه متوجه نگاههای عجیب مریم شدم. تو چند تا درس باهم کلاس داشتیم.

دانشگاه جایی بود که منو با نرگس اشنا کرده بود.اما این نگاه ها مثل نگاهای نرگس نبود که قلبمو تسخیر خودش کنه. نگاه مریم مثل نگاهی کودکانه بود که داشت به یه پیرمرد میکرد. شاید تجربه ی منو نداشت از همین لحاظ من یه روز سر کلاس جلوی بچه ها  به همشون گفتم  من توی عشق و دوست داشتن هزار سال از عمرم گذشته و شما ها هنوز اول راه هستین.. هیچ کس متوجه حرفای من نشد  که دلیلی که این حرفا رو می زنم چی بود.

ناخوداگاه براشون از نرگس گفتم.. از اون درخت بلندی که برای اولین بار کنار نرگس قرار گرفتم.

دست گذاشتم رو سینم و گفتم من عاشقم. عاشقی کسی که یک ساله ازش هیچ خبری ندارم.

نم اشکی رو احساس می کردم که می خواد جاری بشه... نگاه های مات و بهت زده ی بچه ها به من بود  که منو

وادار میکرد بیشتر براشون تعریف کنم.

اما  می دونستم بیشتر از این طاقت تعریف کردن ندارم..برای همین از کلاس رفتم بیرون و همون لحظه استاد داشت وارد کلاس میشد و منو صدا زد و گفت کلاس داره شروع میشه و باید باشم .

بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم حالم خوب نیست و حوصله کلاس رو ندارم ، راهمو کشیدم و رفتم.

 

چه رابطه ای بین دل و اشک بود که همیشه با هم دیگه دست دل آدمو رو می کردن ؟

دانشجوهای دختر این کلاس که همگی واسه این برنامه ها سرشون درد می کرد هر وقت منو می دیدن در مورد نرگس ازم سوال می کردن. اما به هیچ کدوم هیچ جوابی ندادم.

 

اینقدر دلم برای نرگس تنگ شده بود اما من طاقت اون همه دلتنگی رو نداشتم. نمی دونم چرا یه دفعه اینجوری شدم. دیگه دوست نداشتم بر گردم دانشگاه.

رفتم شرکت اما فایده نداشت. فهمیده بودن امروز حالم خوب نیست واسه همین رفتم خونه.

رفتم خونه و شب رضا و مینا خانم اومدن بالا.

مینا خانم گفت امروز اتفاقی از جای خونه ی نرگس رد شده و ماشین پدر نرگس رو دیده.

بی تفاوت نشون دادم...اما باز دلهره داشتم.

حدود یک سال  گذشته بود..چقدر بد بختی ؟ تا میام زندگی کنم فکر گذشته منو بهم می ریزه.

با اینکه به روی خودم نمیاوردم اما ته دلم همیشه دوستش داشتم.

چقدر دلم براش تنگ شده بود......هلاک یه نگاهش بودم......

برای همین بود که من ازدواج نکردم و در کنار کار روزانه با یاد نرگس زندگی کردم.

امید داشتم یک بار دیگه چشمای من  قبل از بسته شدن نرگس رو ببینه.

با گذشت زمان هم  صبور تر می شدم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 2:57  توسط یکی بود یکی نبود  | 

خاطرات کهنه ای از بوم زندگی
منو سالهای انتظار
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 15:16  توسط یکی بود یکی نبود 

در جواب یه دوست عزیز که گفته بودن مخالفت های پدرامون باعث شد که ما به هم نرسیم باید بگم :

 

بعضی از انسانها به دلیل خود خواهی و نادانی همه رو اسیر خودشون می کنند. علاوه بر خودشون که درون چاهی عمیق می افتند اطرافیان رو هم باخودشون همسفر می کنند.

طرز فکری که پدرم داشت اصلا نمی تونست منو به عنوان یه پسر بزرگ قبول کنه و همیشه فکر می کرد من نمی تونم برای خودم تصمیم بگیرم.همین باعث دعواهای جدی بین من و پدرم شده بود.

باعث بروز اختلافات بین من و خانوادم شد.

یه انسان که هیچ وقت نخواست و نتونست نیازهای منو درک کنه  برای همین همه چیز خراب شد.

حتی  پدرم رفته بود با پدر نرگس حرف زده بود ، جوری که  پدر نرگس از من نفرت پیدا کرده بود و از من یه مجرم روانی در ذهن اون ساخته بود.

چقدر سخت گذشت به من اون دوران . حتی پدرم بهم خنجر زده بود.

اما هیچ چیز برام مهم نبود..من فقط می خواستم به هدفم برسم.اونم نرگس بود.

دید همه نسبت به من برگشته بود. من دیگه خانواده ی  خودم رو به عنوان یه پناه گاه و دلگرمی حساب نمی کردم.

خانواده ی اصلیم رو زهرا خانم  و رضا و خانمش می دونستم.

نرگس هم  به که حکم پدرش حق نداشت از خونه بیاد بیرون.اما از طریق مینا خانم از حال همدیگه خبر داشتیم.

 

...

 

حالا که  پدرم با همه لج کرده بودم نوبت من شده بود انتقام این کارو ازش بگیرم.

با یه قیافه ی خیلی بهم ریخته رفتم پیش دوست بابام. از دیدن این شکل من خیلی تعجب کرد.

اگه می دونست واسه چی اومدم اونجا هیچ وقت نمی گفت  برای من چای بیارن.

نمی دونم با چه رویی داشت توی صورت من نگاه می کرد.من که گفته بودم نمی خوام با دخترش ازدواج کنم.

دیگه چرا اصرار داشتن.

دختر به اون خانمی و خوبی داشت .مگه چه اشکالی داشت خوب با یکی دیگه عروسی می کرد.

وقتی به رفتار پدرم فکر کردم  یه کلام بهش گفتم من نه از تو خوشم میاد نه از دخترت..

دست از سر من خواهشا بر دارید.دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم.

دیگه برام هیچی مهم نبود.فقط می خواستم با اینکارم یه کم از زخمی پدرم بهم زده بودم اروم تر بشم که  حتی  بعد ها بیشتر عذاب کشیدم.

زهرا خانم بیچاره چقدر نگران حال من بود.بارها خواسته بود بره با پدرم حرف بزنه اما اون نمی دونست مشکل من چیه.نمی دونست مشکل من و نرگس مخالف پدرامونه.

دیگه شاید مجبور بودم بهش بگم من و نرگس نامزد نیستیم.از رضا خواستم یه روز که من اونجا نیستم بهش بگه..اما میدونستم از دست زهرا خانم هم کاری بر نمیاد.

روزها به سختی گذشت و من نرگس دیگه نمی تونستیم مثل همیشه همدیگه رو ببینم.هفته ای دو بار  فقط همدیگه

رو می دیدیم و همون کافی بود.

ساعتهایی که با هم بودیم فقط از دوست داشتن حرف می زدیم..انگاری اون ساعتها هیچ غم و غصه ای نداشتیم.

معجزه ای که عشق درون ما به وجود اورده بود دیگه غیر قابل جدا شدن بود..با تمام این مشکلات دیگه از ناراحتی که اوایل از دوست داشتن نرگس داشتم خبری نبود..آرام شده بودم.

دیگه نگران از دست دادنش نبودم و انگاری آرامش که اون موقع ها دنبالش می گشتم و الان پیدا کرده بودم. می دونستم من و نرگس فقط برای همدیگه ساخته شدیم.

اگه هم مجبور به جدایی باشیم با یاد هم یه عمر زندگی می کنیم و از داشتن یاد همدیگه لذت کافی رو می بریم.

حتی دیگه مثل گذشته ها زیادی غیرتی و  حساس نبودم روی نرگس.

یک ماه دیگه با تمام مشکلاتش گذشت.

خیلی کم خونه می رفتم و فقط گاهی وقتی برای دیدن مادرم می رفتم..

یه اتاق کوچیک بالای خونه زهرا خانم بود که اونجا زندگی می کردم.رضا و مینا هم کنار زهرا خانم بودن.

 

روزی موعود فرا رسیده بود.روزی که غم و اندوه وجودم رو تسخیر کرد و منو زمین گیر کرد.

روزی که از شدت ناراحتی چشمام رو به روی دنیا بستم.

نرگس گفت همراه مادر و خواهرش می خواد یه سفر یک ماهه به آمریکا بره. خاله و دختر خالش چند سال بود که اونجا زندگی می کردن.

از نرگس خواهش کردم که قبول نکنه.نرگس دلیل مخالف من رو نفهمید..

می دونستم شاید یه نقشه باشه...اگه نقشه هم نبود خاک اونجا برای نرگس غیر قابل تحمل بود.

گفتم نرگس ازت خواهش می کنم نرو.

اونجا جای خوبی نیست برای تو.

گفت مـحـمد ؟  ؟؟؟( قلبم از جا تکون  میخورد وقتی اینجوری صدام می کرد)

گقتم باشه دیگه هیچی نگو..انگاری فهمیده بود هر وقت چیزی از من می خواست باید اسمم رو با اون طنین و آهنگ خاص صدا کنه و منو تسلیم خواسته هاش کنه.

سرم رو پایین رو گرفته بودم  که با نرمی دستاش  دستم  رو گرفت و گفت :

محمد من می رم و بر می گردم.تو رو خدا دیگه ناراحت نباش.

اما اشکی  که توی چشمام حلقه زد بود نمی ذاشت یه کلمه حرف بزنم.

گفت محمد چرا ناراحتی  و مثل همیشه از اینکه باهاش مخالفت نکنم قهر می کرد.

احساس می کردم نرگس رو برای همیشه دارم از دست می دم..اما برای اینکه نرگس رو ناراحت نکنم گفتم باشه و امید وارم بهت خوش بگذره. اون روز کلی حرف زدیم .

رفتنش برام خیلی سخت بود. با خودم می گفتم خوب یه ماهی میره و میاد دیگه..اما ته دلم  دلشوره ی عجیبی داشتم.

لحظه ی آخری با تمام وجود تو بغلم گرفتمش و بهش گفتم من منتظرت می مونم. نرگس هم  ازم قول گرفت این مدتی که نیست نباید بهم بد بگذره ...بهش قول دادم از نبودنش ناراحت نباشم..اما مگه میشد ناراحت نشم.

محمد 23 سال  و نرگس 22 سال

نیرویی که جدا نشدنی بود بلاخره ما رو از هم جدا کرد.

نرگس رفت آمریکا و نفهمیدم چرا نتونست باهام یه تماس بگیره...هر روز منتظر خبری ازش بودم.

مینا هم هر کاری می کرد نمی تونست بفهمه نرگس کجاست .

یه هفته از رفتن نرگس گذشته بود که تو حیاط خونه ی زهرا خانم نشسته بودم.

داشتم فکر می کردم هم به خدا هم  به نرگس  و هم  به این دنیا که درونش زندونی بودم. تمام درها به روم بسته شده بود.. دیگه داشتم دیوونه می شدم... طاقت این همه فکر و خیال رو نداشتم .یه شب وسیله هام رو جمع کردم و بی خبر راهی سفر شدم.

یه مدت رفتم کنار دریا..

عجب احساس خوبی داشتم کنار دریا.

 ساحل و موج بهم آرامش می داد..اینجا بیشتر می تونستم قدرت خدا رو احساس کنم.

 به خاطر این همه زیبایی که به من نشون داده بود شکرش کردم. بارها شد که کنار ساحل  رو ماسه ها خوابم و می برد و هر کسی رد میشد فکر می کرد من یه جسدم.

یه بار صدای به دختر بچه رو شنیدم که می گفت : بابا بابا اون آقاهه رو ببین.

یعنی اینقدر دیدنی شده بودم که انگشت  کوچیک و بزرگ به سمتم بود!

رو ماسه ها می شستم و زانوهام رو تو بغلم می گرفتم و چشم به آخر دریا می دوختم...یکی نبود بهشون بگه مگه شما تا حالا یه مرد منتظر رو ندید ؟

می دونستم چشم به جایی دوختم که هیچ وقت تمومی نداره...دریا خیلی بزرگ و بی پایان بود.

بعضی وقتها وسوسه می شدم برم به ستمش..اما نه  دوست نداشتم به این زودی چشم از انتظار بر دارم.

یه هفته شمال بودم  و تو تنهایی شب کنار دریا با خدا خیلی حرفا زدم...

با هزاران امید راهی خونه شدم. دعا دعا می کردم از نرگس خبری اومده باشه.

تو راه چقدر از زندگی ناامید شده بودم و به این زندگی که دوباره دست ما رو از هم کوتاه کرده بود لعنت می فرستادم. می گفتم نرگس خدا الهی چیکارت کنه..سفر رفتنت چی بود.صبر می کردی با خودم می رفتی.

وقتی رسیدم اول از همه رفتم سراغ رضا و مینا. از دیدن من کلی تعجب کردن...بی خبر رفته بودم و بی خبر اومده بودم...

رضا کلی به شوخی  ازم سوال می کرد که  آره رفتی آمریکا نرگس رو ببینی ؟

حوصله ی شوخی رو نداشتم و گفتم نرگس زنگ نزده ؟ که رضا گفت یه خبر خیلی خوب برات دارم.

یهو دلم از جاش کنده شد و گفتم نرگس زنگ زده ؟؟؟

اه هیچ حرفی نمی زد و داشت منو ازار میداد که مینا  با ناراحتی گفت نه محمد جان  زنگ نزده

همون لحظه بود که  یه سرد درد عجیبی توی سرم احساس کردم. . .

 هیچ کس نفهمید به من چی گذشته...از رضا هم با این کارش بدم اومده بود و از اونجا رفتم.

سیگار به دست رفتم تو خونه و نذاشتم هیچ کس بیاد نزدیکم.

هم فکر نرگس اعصابم رو خورد کرده بود هم سر دردم.

حال زندگی کردن رو نداشتم......... زندگی من تبدیل به جهنمی سیاه و تیره شده بود.

هیچ کس سوختنم رو حس نکرد....ویرانی لحظه های منو جز درد و دیوار اتاقم هیچ کس ندید.

به همین زودی خسته شده بودم..کجا رفته بود قولی که به نرگس داده بودم؟؟

صفحه ی روزگار دوباره ورق خورد.

تو رویا دنبال نیمه ی دیگر وجودم می گشتم.

ماه اول گذشت و نرگس نیومد. از پدر نرگس هم خبری نبود.معلوم بود اونم رفته آمریکا.

33 روز از نرگس خبر نداشتم...... زندگیم پوچ و بی معنی شده بود.

ناراحتی اعصابم منو راهی بیمارستان می کرد و عکسی بود که من از سرم گرفتم.

عشق بود که معده ی منو خراب کرد و ناراحتی معده هم  گرفتم.

عشق نرگس بود که منو  تو وجودم آب کرد.....

 

              

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 14:1  توسط یکی بود یکی نبود  | 

خاطرات کهنه ای از بوم زندگی
منو سالهای انتظار
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 15:10  توسط یکی بود یکی نبود 

 

صبح روز بعد اومدم خونه و بدون اینکه با کسی حتی به کلمه هم حرف زنم رفتم سمت حمام.

یه کم از حال زار و گرفته خارج شدم و رفتم پیش یکی  دوستای قدیمی م که تو باشگاه باهاشون اشنا شده بودم.

از دیدنم خیلی خوشحال شد و کلی تحویل م گرفت. خدا رو شکر وضعش هر روز بهتر میشد...

در مورد اینکه می خواد ازدواج کنه صحبت می کرد و همین داغ دلم رو هر لحظه تازه تر میکرد.

دیگه گفت  بعد از اینکه من از باشگاه رفتم تمام بچه ها به شکلی گرفتار شدن و همه رفتن.

برای این موضوع یه کم غصه دار شده بودم.چون تنها جایی که می تونستم  بعد این مشکلات شاد باشم همون جا بود که اونم دیگه از دست داده بودم.

منم شروع کردم از خودم و نرگس صحبت کردن. از اینکه این اتفاقات افتاده و موندم باید چیکار کنم.

اونم از حرفهای منم گیج شده بود..چون هیچ دلیل قانع کننده ای برای این کار نداشتم که بهش توضیح بدم.

بعد از ظهر همون روز قرار شد با نامزدش بریم جای خونه نرگس و هر جور شده نرگس رو بیاریم بیرون.

بعد از اینکه با نامزدش مینا اشنا شدم خودم براش همه چیز رو تعریف کردم.

داشتیم می رفتیم سمت خونه ی نرگس که گفتم من می خوام پیاده بشم.نمی خواستم برم اونجا.

با عصبانیت به دوستم و مینا خانم گفتم برید بهش بگین من خسته شدم.تکلیف منو مشخص کنه.

یا آره یا نه .

من همین جا منتظر می مونم اگه اومد که اومده اگه نه . . . .

یه ساعتی گذشت و دیدم دارن از دور میان.به جای اینکه خوشحال باشم از دست نرگس خیلی عصبانی بودم.می خواستم سرش داد بزنم که چرا کار ما رو به اینجا کشونده.

خوب می دونستم نرگس چقدر دوستم داره..پس خواستم تلافی این کار رو با حرفام سرش در بیارم.

نرگس رو دیدم که عقب با مینا خانم نشسته و باهم حرف می زنن..فکر کنم از همدیگه خوششون اومده بود.

منم رفتم سوار شدم و یه سلام کلی به جمع کردم.نرگس هم بهم سلام کرد و دوباره منم بهش سلام کردم.

هنوز چشمم رو در رو به نرگس نیافتاده بود که مینا خانم منو صدا کرد و برگشتم تا عقب رو نگاه کنم دیدم نرگس سرش پایینه و  یه لبخندی رو لبهاش نقش بسته.

چشمام دوباره خیره شد و دوست داشتم همون لحظه چنان تو بغلم فشارش بدم که وجود مون یکی بشه.

دنیا پر از سکوت شده بود. صدای هیچ کس رو نمی شنیدم جز صدای نرگس که اون لحظه گفت من برم عقب کنار اون بشینم.

رضا وایستاد و مینا خانم رفتن جلو...از اول هم دوست داشتم من عقب بشینم اما هیچی نگفتم.

به محض اینکه کنارش نشستم همه رو چی رو فراموش کرده بودم که قرار بود چه بلایی سرش در بیارم.

چشمام تو چشمای نرگس بود..نگاهی که حرف دوری و شکنجه رو می داد.

معلوم بود چی گذشته به ما.

نگاه حسرت آمیز نرگس به من که دوست داشت دوباره خودش رو به تو وجود من از این روزگار قایم می کرد.رفتم نزدیکش نشستم و سرش رو توی سینم گرفتم.

اون لحظه چشمام بسته بود . هیچ کس رو نمی دیدم که از این رفتار ما چه عکس العملی می خواد نشون بده.

حتی جلوی اون همه چشم نامرد که ما رو می دیدن هر لحظه بیشتر نرگس رو تو بلغم می گرفتم.

رضا   و مینا هم ساکت راننده گی می کردن.

 

آهنگی که رضا گذاشته بود به حال و هوای ما می خورد :

 

آمدم تا عاشقانه در کنار تو بمانم ، تا برای تو بمیرم  ،  مهربانه من

آمدم ای نازنینم تا به جبران گذشته ، سر ز پایت بر نگیرم   ، همزبانه من

 

آمدم تا آنکه باشم تکیه گاه خسته گی ها  ای گل نیلوفر من

تا سحرگاهان بپیچد عطر گرم بازوانت در حریم بستر من ،  مهربانه من

 

بر تو چشم من نگاه کن ، تو منو از من جدا کن با محبت آشنا کن

ترک آن افسانه ها کن ، مهربانی را صدا کن ای ( تو و من ) را رها کن نازنینم

 

منو از نو بنا کن

 

تو همین حال و هوای  این ترانه فرو رفته بودیم که خواستم تو چشمای نرگس نگاه کنم که  

بر دو چشمان تو سوگند ، در تمام ملک هستی

اولین عشقم تو بودی ، آخرین عشقم تو هستی

 

سر زدی همچون ستاره ، در شب تنهایی من

همچون باران بهاری  تن کشیدی روزگاری  در حریم شوره زاری

 

در قلب سردم زد جوانه ، گل های خود روی ترانه

شیرین ترین افسانه ها ، پر شد ز ما در خانه ها ،  قصه های عاشقانه

 

می ماند از ما این ترانه ،  بر روی لبها جاودانه

در قحطی عشق و وفا از عشق ما باشد نشانه ، بعد ما در این زمانه

 

عجب ترانه ی قشنگی بود که هنوز بعد از سالها همیشه از شنیدنش لذت می برم...منو می بره تو اون سالها و به یاد اون روز تو ماشین خاطراتم رو زنده می کنه..

گرمی که روی پیرهن م حس کردم فهمیدم چشمای نرگس خیس شده ..انگاری سالها از من دور بوده.

اشکهای نرگس رو با دستم پاک کردم...عجب فضایی غمگینی  بود.

 

تو که خود منی چرا ، سکوتتو نمیشکنی  ، به من بگو چی می کشی ،  تو قاب سرد آهنی

 

تو غربت نگاه تو ، که با نگاهم آشناست  ، یه دنیا حرف گفتنی ست ، ولی لب تو بی صداست

 

از رضا خواستم ما رو پیاده کنم اما قبول نکرد..گفت ما رو همراه مینا می بره خونه ی خودشون.

من و نرگس قبول کردیم

.وقتی رسیدم و احوال پرسی کردم با مادر رضا که من براش مثل پسر خودش بودم گفتم نرگس نامزدمه اما در واقع نبود.

زهرا خانم مادر رضا رفته بود شربت بیاره .هوا گرم بود و اون روز بود که نرگس دستم رو دید.

حواسم نبود و آستین های پیرهن م رو بالا داده بودم. آروم در گوشم گفت دستت چی شده ؟ گفتم بیرون براش توضیح میدم و دیگه در این مورد حرفی نزنه.

خلاصه زهرا خانم اومد و نشستم کلی براش حرف زدم و گفتم این مدت چیکار می کردم.

مادر خیلی مهربونی بود مخصوصا بعد از اینکه دخترش رفته بود شهرستان خیلی تنها شده بود...

وقتی آماده رفتن شده بودیم رضا گفت که می خواد مینا رو برسونه و ما هم همراه اونا بریم.

ولی نرگس گفت نه و می خواد تنها باشیم.منم قبول کردم و همراه نرگس دوباره توی تاریکی شب قدم زدم.

دستم رو گرفت و آستینم رو داد بالا.

خط های سرخی که نشانه ی عشق بود تو چشمای نرگس آتیشی به پا کرد. می دونستم کاره احمقانه ای بوده چون امکان داشت رگ دستم  پاره بشه و بمیرم.

 اما داغ عشق که به قلب آدم می شینه هیچ چیز جز مرگ رو قبول نمی کنه. اگر هم زنده بمونی یه عمر باید بسوزی و حسرت بخوری. وجود لاغر و نحیف میشه و انواع مریضی ها سراغت میاد.

حسرت اشتباهاتی که خودت باعث ش  بودی.

دوباره پیش نرگس بودم..دوست داشتم تا صبح باهاش قدم بزنم. بهش بگم چی بر من گذشته...اما باز اسیر خود خواهی شدم و فکر کردم فقط به من سخت گذشته. اما نه این دفعه نمی خواستم به هیچ موضوعی فکر کنم.

همین خیالات یه عمر زندگی رو نابود می کنه. بعدها فهمیدم همین چند روز برای نرگس مثل جهنم بوده و چه مسائلی براش پیش اومده و حتی با پدرش دعوای سختی کرده.

 

روزها مثل باد گذشت...من هر کاری می کردم پدرم راضی نمیشد و هر روز اصرارش برای من که باید با اون دختره ازدواج کنم بیشتر می شد ...

هفت ماه بعد رضا ازدواج کرد و من و نرگس همینجور درگیر مشکلات بودیم.

واقعا  نمی دونستم چه گره ای توی کار ما بود که با هیچ دستی باز نمیشد.

رابطه ی نرگس و مینا هم مثل دو تا خواهر شده بود...

نقشه ی که پدرم با پدر نرگس ریخته بود بالاخره آتیش به دامان من و نرگس زد و ما رو از هم جدا کرد.

سوختیم و آواره ی دشت بی کسی و بیچاره گی شدیم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 14:56  توسط یکی بود یکی نبود  | 

خاطرات کهنه ای از بوم زندگی
منو سالهای انتظار
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 14:21  توسط یکی بود یکی نبود 

 

من و نرگس ناخواسته قدم به دنیای جدیدی گذاشته بودم که راه برگشتی نداشتیم. 

هر روز بیشتر از دیروز احساس تنهایی می کردم با اینکه نرگس رو کنارم داشتم اما یه ترسی تو من به وجود اومده بود که اگه نرگس رو از دست بدم چی میشه .

احساس خفقان و بیچارگی بهم دست میداد...دلهره و اضطراب تمام وجودم رو فرا می گرفت و فقط مرگ رو جلوی چشمام می دیدم...ساعتها دراز می کشیدم و گریه می کردم.

مثل بچه ها بهونه گیر شده بودم...حتی وقتی کنار نرگس بودم باهاش دعوا می کردم.

نرگس از رفتار من ناراحت میشد اما حرفی نمی زند.

یه روز که دیدمش گفت می خوام باهات حرف بزنم..اما ایندفعه دیگه از شوخی و بچه بازی خبری نبود.

اون خیلی جدی شده بود...یه لحظه حس کردم نرگس رو نمی خوام...شاید وجودش برام تکراری شده بود.

شایدم هنوز اینقدر مرد نشده بودم که تمام سختی ها و مشکلات نرگس رو به جون بخرم.

نمی دونم چی مرگم زده بود...اینقدر فکر و خیال تو این مدت به سراغ اومده بود که من و از خود بیخود کرده بود.

اصلا نفهمیدم نرگس در مورد چی داشت حرف می زد..

فقط منتظر بودم تا بهم بگه که داره دیرش میشه و می خواد بره...متوجه شده بود حالم اصلا خوب نیست.

واسه همین بی خداحافظی گذاشت و رفت.

منم بهش نگفتم  بر گرد.

وقتی با حال زار برگشتم خونه ، یه راست رفتم تو اتاق و چند روز با هیچ کس حرفی نزدم.

نمی دونم چرا باهاش اینجوری رفتار کردم ...مگه اون چیکار کرده بود ؟

می ترسیدم برم سراغ عکسهایی که با نرگس داشتم... شایدم وجودم همون لحظه نابود میشد.

تمام تقصیر ها از من بود... انگاری دنیا داشت فریاد میزد و به من بد و بیراه می گفت... از خودم بدم اومده بود.

چرا اون دختر بی گناه ؟؟ لعنت به من که باعث ناراحتیش شده بود.

یه تیغ برداشتم و چشمام رو به روی دنیا بستم.... زخم و سوزش تیغ روی دستم و اصلا حس نمی کردم.

نه دلم می خواست بمیرم نه زنده بمونم..حال عجیبی داشتم.

دوست داشتم فقط عذاب بکشم...عذاب و عذاب.

وقتی به دستم نگاه کردم دیدم چه یادگاری روش گذاشتم..

خون و درد و سوزش مرهمی شد برای دلم خستم. شد یادگار عشق دلسوخته و ابدی.

هنوز که هنوزه اثارش روی دستم پیداست.

.یادم میاد دیگه سراغ لباسهای آستین کوتاه نرفتم...نمی خواستم کسی متوجه دستم باشه.

ای کاش عاشق نشده بودم.لذت عشق برای عاشقا جز درد و عذاب هیچی نیست.

عشق من و نرگس هم موندگار شد بر بوم زندگی ...

چقدر خنده دار بود...به خاطر هیچ و پوچ من با کسی که دنیای من شده بود دعوا کرده بودم. نمی دونستم با اینکارم یه ضربه ی بزرگ بهش وارد میشه...ضربه ای که  واسه یه دختر چقدر سخت و غیر قابل تحمل بود.

 

با خودم قرار گذاشتم که بعد از ظهر برم ببینمش و بهش بگم چقدر دلم برای یه لبخندش تنگ شده.

واقعا بدون اون زندگی من معنا نداشت.این چند روز که ندیده بودمش به اندازه ی هزار سال به من سخت گذشته بود.قلبم لبریز از شوق دیدار شده بود...دیدار عشق و محبت.

گرمایی که از عشق نرگس داشتم وجودم رو ذوب کرده بود ...

تعجب کرده بودم که چرا نرگس تو این چند روز سراغی از من نگرفته؟

یه لحظه دلم لرزید و گفتم نکنه براش اتفاقی افتاده باشه ..ناخواسته اشک تو چشمام حلقه بست و راه افتادم.

همین که به سر کوچه خونه ی نرگس رسیدم پدرش رو دیدم که جلوی در ایستاده و داره با مادر نرگس حرف میزنه.چند لحظه صبر کردم  تا پدرش بره و اونوقت من برم جلو.

پدرش راه افتاد و منم رفتم در خونه ی نرگس...ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود..

دست و پام به لرزه افتاده بود و هر کاری کردم نتونستم در بزنم.با خودم گفتم برای نرگس بد میشه و دوباره راه افتادم و رفتم سر کوچه وایستادم.

یه ساعتی منتظر بودم  که شاید نرگس خودش بیاد بیرون..اما دیدم از دور با دوستش داره میاد.

چشمام بهش خشک شد..دوست داشتم می دویدم به سمتش و بلغش می کردم و سر تا پاش رو پر از بوسه می کردم.

اما هیچ نیرویی نداشتم که برم به ستمش.منتظر بودم نرگس که منو دیده بود بیاد به طرفم اما بیخیال ازم گذشت.

نرگس ؟؟  فقط یه نگاهی بهم کرد که کل وجودم رو داغون کرد و رفت داخل خونه...دنیا  تار تار شد برام.

چند دقیقه ای همون جا نشستم...احساس بدی داشتم...چشمم به پنچره ی اتاق نرگس بود که دیدم پرده رو زد کنار.

اما ایندفعه ی نگاهش از روی مهربونی بود و شاید دلسوزی بود....ولی اون لحظه مهربونی با من غریبه بود..چون بلاخره فکرایی به سراغم میومد منو تسخیر خودش کرد  و منم بی اعتنا راه م رو کشیدم و رفتم.

تا اونجا که یادم میاد اولین سیگار زندگیم رو اون شب کشیدم...

شب تو یه پارک خوابیدم و هوا سرد هم مهمون لحظه های تنهاییم شد.با همه  بیگانه و با خودم غریبه شده بودم.

وجودم نرگس رو می طلبید اما دلم نمی خواست برم ببینمش.

می خواستم ازش انتقام بگیرم نه از نرگس از خودم . ضربه ی بزرگی به خودم زدم...روز بعد که مادرم حال منو دید حاضر شد بابام رو راضی کنه و برن با خانواده نرگس حرف بزنن.

اما بابام از قبل یکی رو واسه من انتخاب کرده بود..یکی که اصلا ندیده بودمش و نمی نشناختمش.

هر جور شد پدرم راضی شد تا فقط برای اینکه دل من خوش باشه برن با خانواده نرگس حرف بزنن.

مادرم با مادر نرگس هماهنگ کرد و یه روز رو برای حرف زدن انتخاب کردن.

اون روز با اینکه حال و روزم اصلا خوب نبود فرا رسید و منم خانوادم رو رسوندم جای خونه ی نرگس.

رفتن بالا اما من از تو ماشین تکون نخوردم.

وقتی اومدن پایین من یه لحظه چشمم به چشم نرگس افتاد که برای بدرقه اومده بود پایین.

وای که دیوونه شدم باز..هر جور شد خودم رو کنترل کردم.اگر نه معلوم نبود چی اتفاقی می افتاد.

مادر و پدرم سوار ماشین شدن و من سریع راه افتادم.

مادرم که از نرگس خیلی خوشش اومده بود..اما بابام حرف حرف خودش بود..می گفت من قول دادم اگر نه ابروم پیش دوستم میره.

حالا نوبت من بود که به قولی که به بابام داده بودم عمل کنم و برم اون دختر  رو ببینم.

تصمیم گرفتم وقتی می رم اونجا یه حرفایی بزنم که از من بدشون بیاد.

تو این حال و روز بودم که فکر نرگس یه لحظه از جلوی چشمام کنار نمی رفت.

من می خواستم باهاش حرف بزنم.هر جور شده بود..زنگ زدم خونشون و مادرش گوشی رو برداشت.

با بی حالی  گفتم می خوام با نرگس حرف بزنم..یه لحظه مکث کرد و گفت نرگس خونه نیست.

چقدر خود خواه شده بود...واسه چی حاضر نبود با من حرف بزنه ؟

اگه منو دیگه نمی خواست چرا حاضر شده بود خانوادم بیان خونشون ؟

عصبانی بودم رو دوباره  زنگ زدم خونشون.به مادرش گفتم به نرگس بگین عیبی نداره.که یه دفعه اشکام روی صورتم لغزید و جاری شد.با لرزش صدام گفتم  من حاضرم بمیرم اما همچین روزی رو نبینم و گوشی تلفن رو محکم زدم زمین  و هیچ موقع احساسی به این بد بختی نمی کردم.

از خونه رفتم بیرون..

دلم برای باشگاه تنگ شده بود.اما نمی خواستم با این قیافه ی شکست خورده برم.

شب رو رفتم همون پارک و با همدم شبهام شروع کردم به حرف زدن.حرفهایی از نا امیدی و  . . .

واسه چی دنیا با من سر ناسازگاری برداشته بود؟ یه اشتباه کوچیک تبدیل به غولی شده بود که هر لحظه داشت من و نرگس رو داغون تر میکرد..انگاری یه پرده ای بین من و نرگس به وجود اومده بود که نمی خواست ما روبا هم رو به رو کنه. اون غرور بود که روزگارمون و تیره و تار کرده بود.

لحظه هایی که سرشار از عشق و دوست داشتن بود حالا  طناب دار جاش رو پر کرده بود...

اما هیچ وقت نشد دلسرد بشم..امید به روزی داشتم که دوباره من و نرگس کنار هم قرار می گیریم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 12:44  توسط یکی بود یکی نبود  | 

خاطرات یه مرد 30 ساله.

 

چقدر خوب تموم شد زندگی من.

روزها درس می خوندم ومی رفتم دانشگاه و بعد از کلاس هم می رفتم باشگاه  و با بچه ها خوش بودم.

عجب دورانی...چه مسابقه های که تو باشگاه با هم می ذاشتیم و همیشه مرد اول باشگام بودم.

تو اون سالها مشکلات زندگیم خیلی زیاد بود...اما هیچ وقت نتونستم زبون باز کنم وبه کسی حرفی بزنم جز یه نفر.

جز نرگس که تو دانشگاه باهاش اشنا شده بودم.ولی کلا آدمی نبودم بخوام برم سراغ دختر و دختر بازی.

فقط به ورزش فکر می کردم اما یه روز وقتی نرگس رو دیدم انگاری ته دلم لرزید...نفهمیدم چیکار شدم.

چند روز بعد که گذشت تمام  فکر و خیالم نرگس شده بود..حتی تو باشگاه اصلا حواسم سر جاش نبود.

مهدی و بهمن می گفتن نکنه عاشق شدی ! می خندیدم ومی گفتم من هیچ وقت عاشق نمی شم.

 

اما نگاه نرگس مثل تیری بود که قلبم رو پاره کرده بود...هر روز که می دیدم و با اون نگاه مهربونش بهم نگاه می کردم فقط آروزی مرگ می کردم..تحمل همچین نگاهی رو نداشتم..

تا اینکه یه روز دیدم تنهایی جای چند تا درخت بلند نشسته و تصمیم گرفتم برم پیشش..می ترسیدم و یه کم دلهره داشتم واما هر جور رفتم به سمتش.

بهش که نزدیک شدم دیدم خیلی ناراحته نشسته... منم چند متر اون طرف تر وایستادم..بهم نگاه کرد و بلند شد.

هنوز که هنوزه ناراحتی اون روز نرگس  داره قلب منو ازار میده.بهش گفتم می تونم بپرسم چی شده..

گفت چیز مهمی نیست.ازش خواستم بریم تو فضای سبز رو صندلی بشینیم یه کم باهاش حرف بزنم.

 

خودم رو معرفی کردم ...نرگس زیاد حرف نمی زد می گفت فقط می خوام گوش کنم.

براش از دوستام گفتم و اینکه از اون روز که دیدمش یه جوری شدم...اون حرفی نزد اما من بهش گفتم می خوام گاهی وقتها هر جور شده یا ببینمت یا باهات حرف بزنم... خلاصه اون روز گذشت و کار من و نرگس این شده بود که هر روز هم رو ملاقات کنیم..

نرگس از اینکه من کنارش بودم احساس رضایت می کرد....رابطه ی ما خیلی گرم و  غیر قابل جدا شدن شده بود.

اونجوری که نرگس از احساس دختر ها حرف می رد فهمیدم که نرگس دوست داره مرد اروزهاش چه جوری باشه....اون شدم که نرگس می خواست... هیچ کدوم ما نمی دونستیم با این کارمون وجودمون به هم گره می خوره و دیگه باز شدنی نیست.من با اخلاق و رفتارم خودم رو تو وجود نرگس برای همیشه پنهان کردم.

نمی دونستم که اگه روزی روز جدایی قرار باشه بیاد  روزگار نرگس سخت تر از من میشه.

اما نا خواسته چنان وجود نرگس رو به خودم پیوند زدم که زندگی یه ساعت بدون هم دیگه  معنی نداشت.

بعد از چند وقت هم من و هم نرگس رو از دانشگاه اخراج کردن...دیگه همه خبر داشتن حتی خانواده نرگس.

چون وقتی من سر کلاس بودم  بلند می شدم می رفتم بیرون و با تمام وجود نرگس رو صدا می کردم.

عشق عشق عشق..عجب نیروی قوی بود که هیچ کس قدرت و جراتش رو نداشت رو که  ما رو از همه جدا کنه.

یه  بار که مدیر دانشگاه رفتار من و نرگس رو با هم دیده بود و به قصد دخالت و به حساب حفظ مقررات اومده بود تا تذکر بده چنان با فریاد های ناخواسته ی  من روبه رو شده بود که دیگه جرات نداشت از چند متری من رد بشه.

یه نوع غیرت توی  من به وجود اومده بود که نرگس رو فقط از خودم می دونستم و طاقت اینکه حتی یه نفر باعث ناراحتی نرگس بشه رو نداشتم.

جدا از زیبایی عشق که درون انسان به وجود میاد آدم دچار ناراحتی ها ی عصبی و دل نازک میشه.

قبل اینکه با نرگس اشنا بشم یه زندگی ارومی داشتم...نمی دونستم که نیازهای انسان به مرور و زمان و موقیعت تغییر می کنه و گاهی وقتها لازم میشه که از با ارزش ترین هدیه خدایا به تو که همون زندگیت باشه گذشت.

اما یه هدیه با ارزش تر خدا به من داده بودم و اونم نرگس بود. کسی که با تمام وجودم قبولش کردم...تک تک سلول های بدنم به بدنش پیوند خورده بود...

همیشه خودم رو تو وجود اون می دیدم. من حتی نمی خواستم نرگس بره خونشون..واسه همین صبحا می رفتیم بیرون و شبها برمی گشتیم.تحمل دوریش رو نداشتم...

نرگس هم از من دیوونه تر شده بود...حرفهای مسخره ای به من میزد...چند باری باهاش دعوا کردم به خاطر حرفاش...اما هر دفعه که ناراحتش می کردم و اون باهام قهر می کرد بغلش می کردم..تن نرگس بین بازوهای من پنهان میشد.

همین دستای مردانه ارامش رو به نرگس هدیه می کرد...شاید یه این روز فکر نمی کردم اگه روزی من نتونتم نرگس رو اینجا قایم کنم چه کسی اینکارو می کنه ؟

شاید دستای نامرد روزگاری که وجود نرگس رو به جهنم  می کشوند.

مردایی که به خاطر تمایلات غیر انسانیشون روح یه دختر رو  در وجودش خفه می کنند اما هیچ کس متوجه نمیشه.میمیرن به همین سادگی..سادگی که چند ساعت بعد  فقط افسوس و شرمندگی به دنبال داره.

دستایی که هیچ وقت به این مهربونی برای نرگس که وقتی بخواب می رفت قصه ی عشق رو تعریف نمی کرد..

گاهی میشد نرگس بین بازوهام از شدت خستگی یا شایدم ارامش  و اطمینان بیش از اندازه  خوابش می برد.تو همین حالت چند ساعت به نرگس نگاه می کردم جوری که هیچ تکونی نمی خوردم که نرگس بیدار نشه.

پدر و مادر نرگس دیگه خسته شده بودن.با اینکه به نرگس اعتماد داشتن اما نرگس رو تو خونه ازیت می کردن..از این طرف من دیگه هر چی تو گذشته داشتم رو از دست داده بودم.فقط می خواستم با نرگس باشم ...

اما اشتباه بزرگی می کردم.نمی دونستم عشق به شرطی قشنگ و پایدار می مونه که به مرز خودخواهی نرسه.

ناخواسته قدم  به دنیای نامردی گذاشته بودم که دیگه صدای هیچ کس رو نمی شنیدم که می گفت برگرد.

نرگس رو هم اسیر خودم کرده بودم..قد به قدم همراه من میومد...ولی واقعا زیبا بود این همدلی..

 

فقط می خوام ازخاطرات 8 سال دوری بنویسم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 15:30  توسط یکی بود یکی نبود  |