|
|
|
|
|
هفت سال گذشته بود. چقدر ساده هم گذشته بود. می تونست تو این سالها منم مثل همه ی کسایی که می شناختم ازدواج می کردم و زندگی واقعی رو شروع میکردم. یه زندگی به دور از هیجان و نگرانی. اما زندگی منم با تنهایی و جدا زیستن گره خورده بود. تو تمام این سالها سفر کردن رو یاد گرفتم ، صبور شدم ، تونستم چیزی رو به دست بیارم که هر کسی قادر نبود به دستش بیاره. اما تمام این روزها رو با حسرت گذراندم. از اینکه نرگس ازدواج کرده و دیگه داشتنش فقط تو رویا امکان پذیره. حسرتی که هیچ موقع ازش حرفی نزدم. اما همیشه از داشتن این حسرت قبلم سرشار از عشق میشد. . از موقعیتی که اینجا پیدا کرده بودم خیلی راضی بودم. می خواستم اول از همه یه خونه بخرم. اما پولی که داشتم اصلا به خونه نمی رسید. زنگ زدم به مامانم و بهش گفتم برای خرید خونه ازش پول قرض می خوام . مامانم عصبانی شد و گفت اونجا خونه به چی دردت می خوره .بهش گفتم من بر نمی گردم و زندگی که اینجا با دستای خودم درستش کردم و خرابش نمی کنم. این زندگی برای من قشنگ بود. نه زندگی که کسی دیگه ای می خواست برام درست کنه. حالا می تونستم قدر این زندگی رو بدونم و بفهمم چقدر برای من ارزش داره. مامانم راضی شد و گفت تیکه زمینی که تمام این سالها به اسم من بوده و می فروشه و پولش رو برام می فرسته. خیلی خوشحال بودم اما می ترسیدم که پدرم موافقت نکنه. بعد از اینکه مادرم پول زمین رو به حسابم ریخته بود با کمک رامین تونستیم یه خونه ی خیلی خوب پیدا کنیم و اون رو بخریم. رو به روی خونه و اطراف خونه تمامش فضای سبز بود و واقعا دلنشین بود. بهار که میشد بوی نم بارون و سر سبزی درختان روح آدم و دوباره زنده می کرد . از پولی که برام مونده بود تمام وسیله های خونه رو عوض کردم و صاحب خونه ای شده بودم که همیشه آرزویم بود. اما تنهایی زندگی کردن واقعاً سخت بود. دوست داشتم وقتی وارد خونه میشم نرگس رو ببینم که مشغول کار کردن تو خونست. منم از خستگی کار بیفتم و نرگس لحظات خستگیم رو کنارم باشه. رویای قشنگی بود که داشتم. اما واقعا تلخ بود که در و دیوار خونه خالی از همسفر باشه. یه هفته بعد از اینکه صاحب خونه شده بودم خبر بهم رسید که زهرا خانم بیچاره تو بیمارستان فوت شدن. وقتی خبر رو شنیده بودم خیلی گریه کردم. حس غریبی داشتم. مگه خدا چند بار به آدمها فرصت زندگی کردن رو میده ؟ بهار 86 سالی بود که زهرا خانم با همه ی ما وداع گفته بود. خیلی سخت بود. زهرا خانم رو مثل مادر خودم می دونستم. تحمل اینکه یه لحظه اینجا بمونم رو نداشتم. با چشمایی پر از اشک که خیلی آروم از روی گونه هام جاری شده بود زنگ زدم به رامین و گفتم برای اولین پرواز بلیط برام بگیره.گفتم عزیزم فوت کرده و باید برم. رامین بعد از چند دقیقه اومد و منم بیرون نشسته بودم. اومد تو بغلم و تسلیت گفت. رامین گفت تا ماه بعد نه بلیط هواپیما و نه بلیط قطار پیدا میشه. کلید های ماشینش رو داد و گفت اگه میخوای خودت برو اگه هم نمی تونی منم همراهت بیام . می دونستم رامین چقدر گرفتاره این روزها و گفتم خودم میرم. بغلش کردم و گفتم این محبتش رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. اونم گفت دوستی های برای همین موقع هاست. لبخندی بهم زد و گفت همه چیز درسته.بشین برو. رفتیم بالا و یه کم لباس برداشتیم و کلید های خونه رو دادم به رامین تا مواظب خونه باشه. تو جاده خیلی غصه خوردم. از اینکه دیگه نمی تونستم زهرا خانم رو ببینم. ساعت 3 شب بود که رسیدم تهران و رفتم خونه. انگاری غم و اندوه خونه ی ما رو هم پر کرده بود. هر قدمی که بر می داشتم دلهره و اضطرابی بهم دست می داد. مامانم رو صدا زدم و همه رو بیدار کردم. سیاه و سیاهی همه رو اسیر خودش کرده بود. وقتی با مبینا و مادر و پدرم احوال پرسی کردم گفتن بگیر بخواب که فردا صبح باید بریم خونه ی زهرا خانم. گفتم خاکش کردن؟؟ گفتن اره . . . . . وجودی که خیلی عزیز بود الان رفته بود زیر خاک. با مبینا رفتیم تو اتاقش و ازش خواستم لباس های سیاهش رو در بیاره . دلم بیشتر می گرفت وقتی تو لباسهای سیاه نگاهش می کردم. شب با اینکه نتونستم بخوابم اما صبح ساعت 7 رفتم خونه ی زهرا خانم. مبینا هم می خواست باهام بیاد اما نبردمش. وقتی رسیدم سر کوچه شون چشمم به پرچم های سیاه افتاد. خیلی آروم نزدیک شدم و جلوی خونه پارک کردم. در خونه باز بود و صدای قرآن فضا رو پر کرده بود. حیاط پر از آدم بود که همشون برای من غریبه بودن. تو هیاهو رضا رو پیدا کردم. صداش زدم و برگشت ...وقتی دیدمش انگاری اصلا هیچ فرقی نکرده بود. همون رضا بود اومدیم تو بغل همدیگه و شروع به گریه کردن کرد.چند دقیقه ای همون جوری ایستاده بودیم و بهش گفتم چیزی لازم نداری برم برات بگیرم. با لبخندی گفت نه محمد جان. دوباره تو بغلم گرفتمش و بهش آرامش دادم. گفتم مینا خانم کجاست . گفت بالاست. رفتم بالا و مینا خانم رو صدا زدم. وقتی که با چادر مشکیش اومد بیرون چشماش پر از اشک بود. می گفت خودتی محمد ؟؟!! انگاری پرده ی اشک نمی ذاشت چیزی ببینه. نه شاید چهره ی من خیلی فرق کرده بود. گفتم آره مینا خانم..خودم هستم. به حیرت بهم گفت رضا رو دیدی ؟ گفتم آره ..اومدم بالا شما رو ببینم بهشون گفتم اگه کاری داشتین حتما به من بگین.. راستش اشک تو چشمای منم حلقه بسته بود. ساعت 9 قرار بود همگی بریم سر خاک. رفته بودم جلوی دیر ایستاده بودم و کم کم رضا و مینا خانم و بقیه مهمون ها داشتن می رفتن سر خاک. منم تنهایی سوار ماشین شدم و همراه غمی که به وجودم نشسته بود ، رفتم. وقتی رسیدم خیلی شلوغ بود. اقوام نزدیک زهرا خانم همگی بودن. تو اون هیاهو و شلوغی یاد نرگس افتادم. می گفتم احتمالا اونم باید باشه. یعنی هنوز بر نگشته ایران ؟؟ حوصله ای شلوغی رو نداشتم. سرم داشت گیج می رفت. چند لحظه ای که گذشت خلوت شد و فقط چند نفری بیشتر اونجا نبودن. دیدم یه نفر مینا رو خانم رو تو بغلش گرفته اما چادرش نمی ذاشت صورتش رو ببینم. با خودم گفتم این باید نرگس باشه. رفتم جلو کنار رضا نشستم با چشمایی که دیگه پر از اشک شده بود شروع کردم به گریه کردن. اما دیگه به سمت مینا خانم نگاه نکردم. رضا رو بلند کردم و گفتم دیگه بریم. . وقتی رسیدم جای خونه ی زهرا خانم به رضا گفتم من حالم خوب نیست میرم خونه. رضا هم کلی تشکر کرد که اومدم. گفت شب برم خونشون ، چون تنها بودن. بعد از اینکه رفتم خونه و خوابیدم مبینا ساعت 7 بعد از ظهر بیدارم کرد و گفت از تنهایی می ترسه. گفتم مامان بابا کجا رفتن ؟ گفت رفتن خونه ی زهرا خانم و از اون طرف نمی دونم دیگه کجا رفتن. بلند شدم نشستم و گفت دیگه پیر شدم و باید ازدواج کنم. گفتم تا تو ازدواج نکنی منم ازدواج نمی کنم. از این حرف ناراحت شد و گفت که هیچ وقت ازدواج نمی کنه. از حرفش زدم زیر خنده و گفتم حالا می بینی . خودم برات یه شوهر خوب سراغ دارم. می دونست دارم باهاش شوخی می کنم برای همین گفت نرگس رو دیدی ؟ گفتم چی ؟؟ گفت نرگس رو میگم ..خیلی وقته برگشته ایران. صورتم رو اینطرف کردم و گفتم نه ندیدمش. گفت یه چیزی بگم قول میدی به حرفم گوش کنی ؟ گفتم اره بگو . گفت نرگس گفته تا تو ازدواج نکنی اونم ازدواج نمی کنه. باورم نمیشد که نرگس ازدواج نکرده باشه . بهش گفتم کی این حرفا رو به تو زده ؟ مبینا گفت مینا خانم گفته که بهت بگم اما ... حرفش رو خورد و دیگه ادامه نداد. با خودم گفتم به خاطر کی صبر کرده بود ؟؟ یه هو یادم اومد که باید برم خونه ی زهرا خانم. یه بوسش کردم و گفتم حالا که این حرف رو زدی باید همین جا تنها بمونی، من باید برم. بلند شدم و داشتم می رفتم که گفت منم باهات بیام؟؟ می دونستم تو تنهایی می ترسه و گفتم به شرطی که لباس سیاه نپوشی. من و مبینا حاضر شدیم و رفتیم خونه ی رضا. رضا تنهایی تو حیاط نشسته بود و مینا خانم هم بالا خواب بود. بعد از اینکه رضا یه کم از زهرا خانم تعریف کرد ، بهم گفت چرا بی خبر گذاشتم و رفتم؟ به مبینا گفتم بره بالا تا راحت حرفام رو بزنم. وقتی مبینا رفت ، رضا گفت نرگس هم بالاست ، خیلی تعجب کردم گفتم واقعا ؟؟؟ رضا گفت آره ..اونم با اینکه خواستگار زیاد داشت اما هیچ وقت حاضر نشد با کسی ازدواج کنه. با چهره ی عصبانی گفتم که چرا ازدواج نکرد ؟؟؟ رضا با چشایی پر از خشم غضب بلند شد و با فریاد گفت..تو چت شده ؟؟ اگه نمی خوایش برو بهش بگو و اینقدر عذابش نده. بلند شدم و گفتم تو رو خدا فریاد نزن. رضا رو آروم کردم و گفتم باشه..باهاش حرف میزنم اما نمی دونم چی باید بگم. رضا دست منو گرفت و گفت همین الان بریم بالا. توی دلم جنگ سختی راه افتاده بود. می ترسیدم از اینکه نرگس هم مثل من اینقدر نسبت به سالهای قبل فرق کرده باشه. گفتم الان نه.. نمی خوام مبینا باشه..اما رضا گفت ساکت باشم و حرف اضافی نزنم. لحظه ی سختی بود که بیان کردنش خیلی سخته. این همون افسانه ی بود که قرار بود امشب به پایان برسه.اما باز هم نمی خواستم با نرگس رو به رو بشم. چون می ترسیدم. چون می دونم ایندفعه من بودم که باعث شدم این همه سال مثل باد بگذره و فقط حسرت و افسوس ازش باقی بمونه. اما اینم مثل همیشه چقدر زود دیر میشه. هر جوری بود با خودم کنار اومدم و سعی کردم کسی متوجه دلهره و اضطرابی نشه که همراه من بود. وقتی رسیدم پشت در رضا به من گفت می ره داخل و به نرگس می گه که بیاد بیرون و قسم خورد اگه حرفی بی خودی بزنم هیچ وقت منو نمی بخشه. رضا رفت داخل و بعد از چند دقیقه ای که برای من مثل یک عمر گذشت نرگس اومد بیرون. لحظه ای که به دستای نرگس بوسه زدم. وقتی که بعد از سالها دوباره چشم توی چشماش دوختم قلبم لبریز از عشق شد. عشقی که طعم انتظار و اشتباهات کودکانه رو چشیده بود. این عشق تبدیل به عشقی شده بود که هیچ کس و هیچ فاصله ای قادر نبود که ذره ای از اون رو سیاه کنه. اون شب با اینکه فضای خونه رو غم گرفته بود اما احساس می کردم زهرا خانم اونجاست و داره به ما نگاه می کنه. وقتی به نرگس سلام کردم اونم با نرمی که توی صداش بود بهم سلام کرد. هیچ حرفی نداشتم که بزنم. گفت چرا ازدواج نکردم؟؟ این همون حرفی بود که خودم چند سال پیش بهش زده بودم. گفته بودم نرگس چرا ازدواج نکردی ؟؟ اما لحن گفتن من پر از خشم بود اما نرگس با مهربونی این حرف رو بهم زده بود. دیگه پرده ای بین ما نبود که سکوت کنیم. بهش گفتم چون برای ازدواج بچه بودم. خیلی سخته گفتن اینکه اون لحظه چی تو دلم می گذشت. شادی و غم و دلهره و لرزش وجودم رو تسخیر کرده بود. اون لحظه اصلا خودم نبودم. حرف زدنم به اختیار خودم نبود. جز اینکه تو هر کلمه ای که می گفتم فریاد دلم برات تنگ شده رو پنهان می کردم. این آخرین فرصت بود. یاد گذشته و حسرت و افسوس دیگه نمی ذاشت اشتباه کنم. ایستگاه پله ی اول شد لحظه ی آخرین جدایی. پایان غم و اندوه که وجودم رو سالها اسیر خودش کرده بود. خیلی سخت گذشت تمام این سالها. اما بلاخره دستای نرگس که محرم من شده بود توی دستام قرار گرفت. زیر این آسمان آبی که مقدس ترین خاک دنیاست برگشتیم سر خط . . . دو نفری همراه لحظه های هم شدیم . راه پله خاطره ای شد که همیشه از به یاد آوردنش می خندیم. رفتیم تو حیاط و زیر درخت انجیر که هنوز سرمای زمستون و تو بهار به همراه داشت نشستیم . نرگس به زمین نگاه می کرد و منم با انگشتام بازی می کردم. نرگس گفت باورم نمیشه این تو باشی. فهمیدم غم این دوری دوباره داره شعله ور میشه . گفتم چطور مگه ؟ نرگس گفت خودت رو توی آینه نگاه کردی ؟ گفتم آره ، اما فرقی نکردم. خودم هستم ، همیشه خودم بودم. دست کرد توی کیفش رو عکسی رو در آورد که حدودا سال 77 یا 78 دو نفری گرفته بودیم. موقعی که می رفتیم دانشگاه. کهنه و پاره شده بود اما تمام جزییات ش رو به یاد آوردم. وقتی نرگس رو تو اون عکس دیدم خندم گرفت. با لبخندی که رو لبهام نشسته بود گفتم چقدر کوچولو بودی. نرگس بهم نگاه کرد و با سردی صداش گفت من که فرقی نکردم. هنوز همون بچه ام که هر کاری می گفتی انجام می دادم. آهی کشید و گفت تو چرا فرق کردی این قدر ؟؟! راست می گفت.. نرگس هنوز همون فرم صورت و همون اخلاق رو داشت. فرق کرده بود اما فکر کنم نسبت به اون سالها من خیلی بیشتر از نرگس فرق کرده بودم. نرگس به موهای سفیدم و چند چینی که گوشه ی چشمام افتاده بود نگاه می کرد . هیچ وقت صورتم رو اینجوری ندیده بود. ریش و سبیلی که نمی تونستم بزنم ، کاملا چهره ی منو مردانه کرده بود. می دونستم نرگس چقدر به خاطر من دلش گرفته. محمدی که همیشه با یه چهره اون رو نگاه می کرد حالا کاملا فرق کرده بود . تو چشمای نرگس نگاه کردم و گفتم اینجوری نگام نکن. با اینکه دور بودیم اما همیشه قلب هامون برای همدیگه می تپید. همه چیز برعکس شده بود. روز اول نرگس حرفی نداشت برای زدن..امروز من بودن که حرفی نداشتم برای گفتن. نرگس بدون هیچ تعارفی از این سالها گفت. من فقط گوش می کردم. وقتی نرگس سکوت کرد بهش گفتم نرگس ، دیگه نمی تونم. ازت می خوام باهام بیای. با لبخندی که پر از زیبایی و محبت بود گفت کجا باهات بیام ؟ گفتم کجاش مهم نیست ، فقط بیا . . . نرگس با مهربونی گفت من خیلی وقت پیش می خواستم بیام ، اما تو منو با خودت نبردی. بلند شد و گفت دیگه می خواد بره خونه از طرف اون از مینا خانم و بقیه خداحافظی کنم. ازش خواستم اول با همدیگه بریم بالا و بعدش من می رسونمش. قبول نکرد و گفت خودش میره. اما اصرار کردم و گفتم می خوام باهاش برم. رفتیم بالا و از رضا و مینا خانم خداحافظی کردیم. من و نرگس و مبینا سه نفری سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. یادش بخیر ، چقدر مبینا و نرگس حرف زدن..من حتی یه کلمه هم حرف نزدم. تا اینکه رسیدم نزدیک خونه ی نرگس و بهش گفتم شماره تلفنش رو بهم بده. نرگس اون شب رفت و ما هم رفتیم خونه. وقتی رسیدم خونه مبینا گفت خوابش میاد و می ره که بخوابه. منم تا صبح تو حیاط نشسته بودم. به چند روز آینده فکر می کردم . وقتی صبح شد گرفتم خوابیدم و ظهر نرگس باهام تماس گرفت. پشت تلفن بهم گفت از دیشب تصمیمش رو گرفته. ازم خواست اگه باز هم پدرش موافقت نکرد ، خودمون بریم عقد کنیم !! از این حرفش خیلی جا خوردم. طبیعی بود ، اما از این که نرگس همچین حرفی رو زده بود متعجب شده بودم. بهش گفتم باهاش حرف بزن ، حتما موافقت می کنه. هیچ کس با ازدواج ما دیگه نمی تونست مخالفت کنه. می دونستن دیگه کاری از دستشون بر نمیاد. بعد از اینکه هفتم زهرا خانم تموم شد به نرگس گفتم وسایلش رو جمع کنه که باید بریم. نرگس گفت حالا که کسی مخالف نیست بذار اول یه مراسم کوچیک بگیرم و بعدش هر جایی خواستیم بریم. نمی خواستم قبول کنم اما حق با نرگس بود و واسه همین از رفتن منصرف شدم. من و نرگس تمام اون چیزایی که از همدیگه می خواستیم رو داشتیم.. فقط مونده بود خانواده ها به توافق برسن. اصلا هم برام مهم نبود. چون تمام شرط هایی که گذاشتن ، فقط از نظرم یه مُشت کاغذ باطله بود. وقتی عشق باشه دیگه هیچ چیز مهم نیست. وقتی رفتیم خونه ی نرگس خیلی راحت به خانواده ش گفتم که هر تصمیم و شرطی که دوست دارین بذارین، مهم نرگسه فقط ، نه این چیزا... چند روز بعد که خیلی دیر گذشت برام بالاخره سر سفره ی عقد نشستیم. نرگس زیر اون چادر سفید برای همیشه در کنارم موند. وقتی که در حضور همگان دست نرگس رو گرفتم و حلقه عشق رو به دستش کردم وجودم پر از مهربونی شد. چند روز بعد دو نفری از اون دیار دلتنگ و غم زده راهی سفر شدیم. اومدیم جایی که زندگیم رو ساخته بودم. اما ایندفعه وجودی زیر این سقف بود که به خونه گرمی و محبت بخشیده بود. تبدیل به خونه ی شده بود که پر از عشق و دوست داشتن بود. تو این یک سال همراه رامین به مناطقی رفتیم که وجود رو خدا رو میشد حس کرد. همراه نرگس چشم به زیبایی ها می دوختیم و لذت واقعی رو تجربه کردیم... این منم ، در کنار نیمه ی دیگر وجود م تمام بهار 87 |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:49 توسط یکی بود یکی نبود
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان عزیزم
هر جور شده تا امروز آخرین خاطره ام رو براتون می نویسم. ببخشین از تاخیرم.مشکلی پیش اومده بود.. به زودی به همتون سر میزنم و محبتتون رو جبران می کنم.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:46 توسط یکی بود یکی نبود
|
||
|
|
|
|
|
خاطرات کهنه ای از بوم زندگی
منو سالهای انتظار |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 18:31 توسط یکی بود یکی نبود
|
||
|
|
|
|
|
در جواب یه دوست عزیز که گفته بودن این خاطرات تو ذهنم یادآوری می کنم یا قبلا اونها رو نوشتم باید بگم که تمام این اون روزها رو خط به خط روی یه دفتر با خودکار آبی نوشتم. اما اینقدر اون دفتر و توی تنهایی خوندم که همه چیز رو الان به یاد دارم. نوشته های دفترم خیلی با زبون ساده نوشته شده..برای همین اینجا یک کم تغییر میدم. دیگه به خاطر شما نمی خوام وارد جزئیات بشم و به طور خلاصه می نویسم. چون از این به بعد وارد دنیای جدیدی میشم که هر روز و هر ثانیه اش دلم گرفته و فقط خودم از درونم خبر دارم. حتی مبینا هم متوجه دل من نبود. چون به سنی رسیده بودم که هیچ کسی نمی تونست پناهی برای دل خسته ام باشه. اون شب وقتی برگشتم خونه یه احساس سبک شدن بهم دست داده بود. نرگس پاک و معصوم تر از گذشته برگشته بود. اما دیگه مال من نبود. اون آزاد بود و هر کاری می خواست می تونست انجام بده. دوستش داشتم اما قلبم زخم عمیقی بر داشته بود. تمام این روزها مثل پتکی شده بود و کوبیده میشد توی سرم. علتش رو تنها نرگس می دونستم.. اما لحظه ی دیدار برای همیشه به این احساس پایان داد. احساسی که ندونی برای چه کسی و به چه امیدی داری زندگی می کنی. حالا دیگه گمشده ای رو که بدنبالش می گشتم پیدا شده بود . خیالم راحت شده بود. اون شب بعد از حدود 15 ماه خیلی راحت گرفتم خوابیدم. دیگه از صداهایی که توی سرم بود هیچ خبری نبود. صبح روز بعد که بیدار شدم خیلی پر انرژی و سر حال بعد از اینکه مبینا رو رسوندم مدرسه خودم رفتم دانشگاه. روزها به سرعت گذشت و تونستم 11 ماه بعد از درسم رو تموم کنم.البته وقفه ی زیادی بین کلاسهام ایجاد شده بود.اما این روزها هر وقت نرگس رو به خاطر می آوردم قلبم سرشار ار مهربونی و محبت میشد. روزهای خیلی خوب و قشنگی رو تو دانشگاه با دوستام گذروندم. اردوهایی که با همدیگه می رفتیم و هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم. مخصوصا سفر اصفهان رو که اونجا دو تا از بچه های کلاس با همدیگه ازدواج کردن و الان هم صاحب یه پسر 1 ساله هستن. وقتی داشتن عقد می کردن خیلی دلم گرفته بود. دوست داشتم خیلی وقت پیش من و نرگس برای همیشه صاحب همدیگه می شدیم ..نمی دونستم قسمت نبود یا چیزه ای دیگه ای که اون موقع ما به هم برسیم اما هر چی خیلی بهمون ظلم کرد و ما رو شکست داد. بیشتر دوستای دانشگاهیم همه ازدواج کردن و فقط من تک و تنها بودم. علتش رو می دونستن و خیلی نصیحتم می کردن که دست از لجبازی بر دارم اما من لج نکرده بودم. بعد از تموم کردن دانشگاه یه هفته ای از خونه بیرون نرفتم. احساس می کردم خیلی خسته ام و پاهام هیچ رمقی برای راه رفتن ندارن. مبینا هم کلاس اول دبیرستان بود و حالا میشد بهش بگم مبینا خانم. نسبت به سال پیش خیلی بزرگتر شده بود. اخلاق و رفتار و حرف زدنش کلی تفاوت کرده بود اما همیشه برای من همون مبینا کوچولویی بود که ازیتش می کردم. از این اتفاقات 2 سال گذشته بود... تو این دو سال من و نرگس یه مرتبه با همدیگه رو به رو شده بودیم. سهم ما از این دوستی فقط دوری بود. نمی دونم خدا می خواست اینجوری باشه یا مقصر خودمون بودیم. یا اینکه اصلا سرنوشت ما رو برای همدیگه قرار نداده بود. وقتی فهمیدم این روزها چقدر برای نرگس سخت بوده هزار بار خودم رو لعنت می کردم. یه سالی که من از نرگس دور شده بودم درست مثل یه سالی بود که نرگس از من دور بودم. اما من برای نرگس دیگه غروری باقی نذاشته بودم که بخواد به سمتم کشیده بشه. یه روز از طریق رضا فهمیدم که نرگس از ایران رفته. وقتی کاملا مطمئن شدم که رضا داره راست میگه و نرگس تنهایی راهی دیار غربت شده یه کم دلم گرفت. اما نه مثل سابق چون خودم باعث این کار بودم چقدر خودخواهانه بود که تو یه شهر باشی اما هیچ وقت هوس نکنی کسی رو که براش میمردی و بری ببینی. بعد از رفتن نرگس یه نامه از مینا خانم به دستم رسید که خط نرگس بود. اما بعد از اینکه نامه رو خوندم پاره ش کردم و یادم نیست دقیقا چی نوشته بود. انگاری دنیای من دوباره پر از غم شده بود . من که روزها چشم به انتظار دوخته بودم حالا که به پایان رسیده بود دوباره تبدیل به انتظار دیگه ای شده بود. به من تو نامه گفته بود که ظالم ترین و مغروترین و خودخواه ترین پسر دنیا هستم. چقدر دلم به حال نرگس سوخت اون لحظه. جمله ای آخری رو که نوشته بود این بود : یه سال آزارت دادم و یه سال آزارم دادی.هر چه صبر کردم بر نگشتی. برای همیشه خداحافظی کرده بود و تنها آرزوی زندگیش خوشبختی من بود. فقط دوست داشتم زمان به عقب برگرده و دوباره بتونم نرگس رو ببینم. اما چرا اینقدر دیر ؟؟؟ چرا بازی رو ادامه دادم ؟ اون لحظه بود که فهمیدم هنوز بچه ام و بزرگ نشدم. اما نرگس خیلی وقت بود که بزرگ شده بود. چون تونسته بود یه سال رو تحمل کنه. شاید هم نرگس متوجه اشتباهش بود برای همین هیچ وقت قدمی به جلو بر نداشت. اینقدر ، شاید و اما وجود داشت که اگه هزار بار دیگه هم با نرگس رو به رو می شدم بازم هم مرتکب اشتباه می شدم. بعد از اینکه نامه پاره ی شده نرگس رو دوباره کنار هم چیدم و دوباره خوندم گریه کردم. تو تنهایی و خلوت اشک ریختم و نرگس رو به خدا سپردم. دوست نداشتم نرگس به خاطر من توی غربت زندگی کنه. حس می کردم وجود من باعث شده که نرگس از اینجا بره. روز بعد به رضا گفتم به مینا خانم بگه با نرگس تماس بگیره و بهش بگه محمد از اینجا رفته. اما رضا هیچ اعتنایی به من نمی کرد. یادش رفته بود که مثل برادرش بودم. حق داشت..همه حق داشتن که منو یه پسر خودخواه و و مغرور بدونن که باعث شده بود دلی بشکنه. دلی که چقدر هم برام عزیز بود. حتی تصورش برای خودم هم سخت بود. اینقدر سخت که حاضر نبودم یه ثانیه بهش فکر کنم. ایندفعه بزرگی و صبر نرگس بود که منو شکست داد. این بار هم کم آوردم و بازنده اصلی من بودم. ای کاش مطمئن بودم که نرگس ازدواج می کنه.اما فکر نرگس یه روز خوش برام نگذاشت. حتی از روزهای اول هم سختر بود برام.. نه از دوری نرگس بلکه از اینکه نرگس از خودش دور شده بود. خیلی سخت بود.. سخت و سیاه. حقم بود. همه کس رو از دست داده بودم. اون موقع تو زندگی فقط مبینا رو داشتم. چون اصرار های پدرم برای ازدواج با نسرین زیاد شده بود. اما نه ...من با خودم قهر بودم. از وجود خودم حالم بهم می خورد . مدتی گذشت و یه روز فهمیدم نسرین داره ازدواج می کنه. دختر آقای ابراهیمی هم ازدواج کرد و باعث شد ایندفعه هم من شکست بخورم. شاید فکر می کردم به خاطرم تا چند سال صبر می کنه..اما مگه این نرگس بود که تو این سالها فقط سکوت کنه و به خاطر من به هیچکس فکر نکنه. شب عروسی نسرین پدرم گفت این رو که از دست دادی حد اقل حاضر شو بریم عروسی. اما حاضر نبودم برم و گفتم من نمیام. پدرم با عصبانیت تمام گفت هر کاری دیگه دوست داری انجام بده. دیگه پسری به اسم تو ندارم و تمام. وقتی پدرم از اتاقم رفت بیرون ، مبینا با چشمایی پر از اشک اومد داخل. زار و زار گریه می کرد که چرا من اینجوری شدم. از تو دلم خبر نداشت. بهش گفتم چیزی نیست. بیا اشکاتو پاک کن برو عروسی . اولش نمی خواست بره اما هر جور بود راضیش کردم که حتما برو. بعد از اینکه تمام وسایلم رو جمع کردم ، یه نامه نوشتم و گذاشتم تو پاکت و بردم پیش مینا خانم. رفتار اونم فرق کرده بود و مهربونی گذشته رو نداشت. از دیدن ساکی که تو دستم بود تعجب کرد و گفت به سلامتی جایی داری میری ؟ بهش گفتم نه فقط اینکه یا این نامه رو برای نرگس بفرستین یا اینکه براش بخونین. به دروغ بهم گفت که دیگه از نرگس هیچ خبری نداره. به مینا خانم گفتم پس این نامه دست شما باشه...اگه روزی دوباره نرگس رو دیدین حتما بهش برسونین چون من دیگه نیستم .. از غمی که توی چشمام بود فهمید به اندازه کافی خودم غصه دارم ودیگه اون اذیتم نکنه. گفت بگو کجا می خوای بری تا همین فردا با نرگس حرف بزنم. سرم و انداختم وپایین و گفتم چی فرقی می کنه...می رم جهنم ... با فریادی که مینا خانم زد و گفت این حرفا چیه که داری می زنی خیلی تعجب کردم. هیچ وقت اینجوری ندیده بودمش. هیچ کس نمی دونست توی قلبم چی داره می گذره. اگه می دونستن یه برخورد سرد من رو از همه چیز سیر می کنه هیچ وقت اینجوری با من رفتار نمی کردن. با التماس به مینا خانم گفتم به نرگس بگین که برگرده. بهش بگین بیاد همین جا زندگی کنه. دیگه سایه ای مثل من نیست که به خاطرش از اینجا بره. مینا خانم سرش رو انداخته بود و پایین و هیچ حرفی نمی زد. دوباره گفت کجا می خوای بری ؟ گفتم هیچ جا.. زودی میام. بعدش خداحافظی کردم و رفتم. از آخرین نگاه مینا خانم فهمیدم که التماس می کرد تا دیگه کار احمقانه ای نکنم ! اما همون شب راه افتادم و راهی یه شهر غریب شدم. حتی مردمانش هم غریب بودن. توی نامه ای که نوشته بودم تمام حرفای نرگس رو تایید کرده بودم. چیزایی گفته بودم که هیچ وقت به کسی نگفته بودم. دردایی بود که کشیدم. راه هایی که هزار بار رفتم اما دوباره برگشتم. ازش عاجزانه خواهش کرده بودم اونجا زندگی نکنه و برگرده و . . . . واقعاً به چه امیدی می خواستم زندگی کنم ؟؟ جز اینکه از چشم همه افتاده بودم. واسه همین می خواستم از همه دور باشم . در واقع می خواستم از خودم دور باشم تا یه کم وجدانم آروم بگیره. من می خواستم زندگی کنم. اونم جایی که زندگی کردن خیلی مشکل بود. اونم برای من که همیشه کسی رو داشتم که ازم حمایت کنه و دستم رو بگیره. اما ایندفعه تنهاتر از تنهایی بودم. جز سکوتی که درونم رو پر کرده بود هیچی دیگه نداشتم. بعد از چند روز به خونه تماس گرفتم و به مادرم گفتم که من هیچ وقت به این خوبی نبودم و همه چیز درسته و بدون یه کلمه ی حرف اضافی قطع کردم. چون می دونستم گریه های مادرم منو بر می گردونه. دوباره حاضر نشدم بودم که واقعیت رو ببینم و خودخواهانه تصمیم گرفته بودم. اما عذاب وجدانی که من پیدا کرده بود درست مثل این بود که یه نفر رو کشته باشی. همیشه در حال فرار بودم و نمی تونستم به کسی جواب پس بدم. یه روز که ساک به دست سوار تاکسی شده بودم و بهش گفته بودم فقط حرکت کنه ، بهم گفت از کجا اومدم؟ براش تعریف کردم که مشکلی برام پیش اومده و دیگه نمی تونم تو شهر خودم زندگی کنم و به اینجا پناه آوردم. بهم گفت عاقبتم مثل همه جوان هایی میشه که الان سینه قبرستون خوابیدن. اونجا کوچک شهری بود که فساد و مواد مخدر همه کس و همه چیز رو فرا گرفته بود. ترسیده بودم. از اینکه قرار بود من با این آدمها زندگی کنم . یه هفته ای اونجا سر گردون بودم و اصلا نتونسته بودم به اون فضا عادت کنم. حالم از خیابون هاش بهم می خورد. هر جایی که قدم می ذاشتی یه معتاد نشسته بود و کاسه گدایی دستش گرفته بود. همون روز رفتم ترمینال و سوار اتوبوس دیگه ای شدم که مقصدش به سمتش سرزمین خورشید و عشق بود. سرزمینی که پر از آرامش بود برام.. من به جایی رسیدم که صفا و نور شهرشون هم غریب بود درست مثل من. اما اون اینقدر معرفت و بزرگی داشت که هیچ وقت نمی ذاشتن که یه ثانیه اونجا تنها بمونه. کوچیک و بزرگ ، از دور و نزدیک ، روانه ی حرمش بودن. جایی که برای اولین بار بود قدم می ذاشتم. ایندفعه خیالم راحت بود که دیر نرسیدم. می دونستم وقتی رسیدم که هیچ دری به رو بسته نمی مونه. حد اقل اینجا جایی رو داشتم که هیچ وقت منو بیرون نکنن. به یه آرامشی خیلی خاص رسیده بودم. شب رو رفتم یه مسافرخانه و اونجا با خیال راحت گرفتم خوابیدم. از اونجایی که امام رضا هیچ دلی رو شکسته رها نمی کرد من وبا یکی آشنا کرد به اسم رامین. رامین پسر خیلی فعالی بود و یه مغازه کوچیک تو یه قسمت شهر داشت . اما وضعش خیلی خوب بود و روز اولی که باهاش آشنا شدم خیلی با همدیگه حال کردیم و از همدیگه خوشمون اومد. من برای اینکه بتونم یه جایی رو پیدا کنم حتما به کمک رامین احتیاج داشتم. بعد از اینکه چند وقتی مهمون رامین بودم ، اون منو با چند نفر دیگه آشنا کرده و بلاخره یه جای کوچیک رو برای زندگی پیدا کردم. سهم من از اون خونه ی بزرگ و قدیمی فقط یه چهار دیواری کوچیک بود که صاحب خانه یه پیرمرد بد اخلاق بود و فقط برای سه ماه حاضر شده بود من اونجا بمونم. شهر بزرگی بود و بیشتر وقتها که تنهایی می رفتم بیرون گم می شدم. یعنی اخلاقم اینقدر گیرا بود که اینقدر زود می تونستم دوست پیدا کنم ؟ یه مردانگی تو وجودم بود و همین باعث می شد که نظر بقیه بهم جلب بشه. البته اگه این چهره و بزرگی رو اون موقع می داشتم حتما پدر نرگس از من خوشش میومد. چون حالا می فهم که پسر هر چقدر سنگین تر باشه تو موقیعتش خیلی فرق می کنه. چهره ای کاملا مردانه پیدا کرده بودم. زمان که می گذشت دیگه اون غریبی روز اول رو نداشتم. از طریق رامین به چهرهای زیادی توی شهر آشنا شده بودم و همیشه هر وقت چیزی می خواستم می رفتم پیش دوستای رامین و کلی اونجا با همدیگه حرف می زدیم. یه زندگی خیلی ارومی داشتم. می تونم بگم با وجود دوستای مثل رامین دیگه هیچ وقت اونجا حس غریبی نداشتم. اما همیشه آخر فکرم جایی برای نرگس داشتم. تو سکوت و تنهایی فکرم پیش مبینا بود. به اینکه قولی رو که بهش دادم و هنوز نتونسته بودم کاملش کنم. اما خیالم ازش کاملا مطمئن بود که هیچ وقت کاری رو انجام نمی ده که من دوست نداشتم. دلم براش تنگ شده. تلفن رو بر داشتم و زنگ زدم خونه. پدرم گوشی رو برداشت و بهش گفتم گوشی رو بده مبینا. با فریاد گفت معلوم هست کجایی ؟ منم از اینکه این حرفا رو میزد با فریاد زدم و گفتم گوشی رو بده مبینا، کارش دارم که قطع کرد. زنگ زدم خونه ی زهرا خانم و مینا خانم گوشی رو برداش. بعد از اینکه سلام کردم بهش گفتم نمی خوام هیچ خبری از اونجا بشنوم. گفتم زنگ بزنه خونه ی ما و به مبینا بگه که خط و گوشیم رو از تو اتاقم بگرده و پیدا کنه و دستش باشه. که اگه کاریش داشتم باهاش تماس بگیرم. مینا خانم که فهمیده بود ناراحتم دیگه هیچی نگفت و خداحافظی کردیم. . | ||