در کنار نیمه دیگر وجودش با موهای سفید و ارامش خاطر می نویسد در سالهای انتظار شکستم... اما با صبر و امید زندگی کردم.
تمام این سالها او بود و او نبود.
دلم می خواست پیش او بودم . تا شاید کمی دلداری ام می داد . برای چه از او دور بودم . تا مثلا با این آدمهای مثل یخ . سرد و بی روح و دیر جوش بر کدام زخم عاطفی ام مرهم بگذارم .؟
زیر این آسمان همیشه ابری قرار بود بیشتر یاد بگیرم یا بیشتر پول در بیاورم ؟ چه چیزهای جدیدی را قرار بود ببینم که آنجا ندیده بودم ؟
ای غربت نگاه بارانی ام را به خاطر بسپار . من نمیتوانم بر زندگی غلبه کنم . زندگی زورش بیشتر از این حرفهاست اما به آن چنگ خواهم زد . اگر تو بی تفاوت از کنارم نگذری .
تو خوب میدانی خانه جایی است که قلب من آنجاست .
اما حالا 8 سال گذشته. ته کشیدم . نا ندارم یک تنه به جنگ مشکلات بروم . جای خالی تو را خالیتر حس میکنم . . .