تبليغاتX
خاطرات تلخ 8 سال انتظار - گذشت یک سال
مردی گمشده در تلاطم روزگار به دنبال نیمه ی دیگر وجودش می گردد !!!

بزرگترین عذابی که به من وارد می شد این بود که نمی تونستم از نرگس خبری بدست  بیارم.

عذابی کشنده و غیر قابل تحمل.

 یه ماه دیگه با امید زندگی کردم اما بازم از نرگس هیچ خبری به دستم نرسید.2 ماه بود که نرگس رفته بود.

از سخت بودن اون روزها واقعا نمی دونم چه جوری می تونم بگم.

هر جایی که قدم می ذاشتم داغ دلم تازه می شد. وقتی یه دختر پسر رو می دیدم که دست تو دست دارن راه می رن اینقدر حالم بد میشد که اگر اشکام جاری نمیشه حتما یاد نرگس طوفانی درونم ایجاد می کرد.

فکر دوری نرگس عذابی به قلبم وارد می کرد که از سرنوشتم فریاد می کشیدم.

فریادی به سوی خدا و شکایت از اینکه چرا زندگی من اینجوری ورق خورده.

احساس بدی نسبت به زندگی پیدا کرده بودم. از همه کس و همه چیز سرخورده شده بودم.

خودمو گم کرده بودم . حتی دوست نداشتم با هیچ کس حرفی بزنم. وقتی تو یه جمعی قرار می گرفتم طاقت اینکه یه کلمه حرف بزنم رو نداشتم. سوزش معده و سر دردم همراه با دلهره و اضطراب باعث شد من هیچ وقت گذشته رو فراموش نکنم. جسم و روحم بیمار شده بود. توی یه چهار دیواری زندونی بودم..چهاردیواری که خودم تو خیالم ساخته بودم.

 آره اون تابوتم بود که اسیرش شده بودم.

از شدت غم و اندوه فریاد می زدم. بلند بلند گریه میکردم و خدا رو صدا می زنم.

عشق من به حد جنون رسیده بود. مجنون قصه ها شدم که دیگه هیچ کس نمی دونست باهام چیکار کنه.همه ازم ناامید شده بودن. نمی دونستن چه جوری باهم حرف بزنن که من آروم بشم و به گذشته فکر نکنم.

مینا خانم که وقتی باهام حرف میزن طاقت اینکه تو چشمای من نگاه کنه رو نداشت.

یادم میاد چند باری موقع حرف زدن باهام گریه کرد. رفتار رضا هم جوری نشون میداد که من دیگه از دست رفتم. واقعا همینجور بود.

 کجا رفته بود بدن ورزشکاری من ؟ مثل سیگاری که دود می کردم  اونم دود شده بود و رفته بود هوا.

 

واقعا وقتی به اون دوران فکر می کنم گاهی وقتها به خودم حق می دم..به خاطر اینکه بی تجربه و ساده بودم..اما گاهی وقتها هم افسوس این همه سختی و رنجی رو می خورم که کشیدم. شاید واقعاً این همه عذاب لازم نبود.

چون هنوزم زندگی می تونست قشنگ باشه.

.

هر وقت می رفتم خونه خودمون مادر و خواهرمم که 14 سال داشت التماس می کردن با پدرم آشتی کنم و شبها بیام خونه.اما حاضر نبودم حتی به پدرم فکر کنم. چه برسه بخوام باهاش یه کلام حرف بزنم.

 چند ساعتی که پیش خواهرم بودم تو چشماش نگاه می کردم  و بهش حسودیم میشد.

همش می گفت وقتی نیستم دلش برام تنگ میشه. بهش قول داده بودم بزرگتر که  شد بیام کنارش و مراقب ش باشم.

پدرمم که دیگه دست از سرم برداشته بود و منو به حال خودم گذاشته بود.وقتی میومد خونه من بلافاصله خداحافظی می کردم و می رفتم.

 

 

یه روز صبح که مثل همیشه بیدار شدم نمی دونستم باید چیکار کنم. به این فکر می کردم چرا نرگس حتی یه تماس نمی تونست باهام بگیره.

نمی خواست یا نمی تونست ؟

اون روز من دچار تحول شدم... مثل همیشه سر گردان نبودم  ... خدا بهم رحم کرده بود یا عشق نرگس فقط دو روز بود ؟؟ مسلما  نمی تونستم نرگس رو فراموش کنم..چطور می تونستم کسی رو فراموش کنم که لحظاتم با لحظه هاش گره خورده بود.

تو همین فکرای همیشگی بودم که تصمیم گرفتم از این حالت خارج بشم. نمی خواستم وقتی نرگس بر می گرده من و تو این حال و وضع ببینه.  به امید اون روز رفتم پیش رضا  و گفتم می خوام مدتی پیش اون کار کنم و اگه تونستم برم دانشگاه.

رضا خیلی  خوشحال شده بود از این تصمیم من. فکر می کرد اینجوری من کمتر به نرگس فکر می کنم و کم کم یه زندگی جدید رو شروع می کنم.

آره ، آدمها به همه ی شرایط عادت می کنن. با همه ی سختی ها انس می گیرن  و شروع به ادامه ی زندگی می کنن. منم جدا از اون آدمها نبودم. واسه دانشگاه آزاد ثبت نام کردم و قبول شدم.

 

دیگه از شر و شور افتاده بودم و تبدیل به پسری ساکت و کم حرف شده بودم. تو چشمامم برق دوست داشتن موج نمی زد. به کارو درسم  فکر می کردم...با آدمهای جدیدی آشنا شدم که ساعتها می شستیم و برنامه ریزی می کردیم برای کار.

از پیروزی هایی که تو کارم به دست می آوردم و مورد تشویق همگان بودم خیلی خوشحال می شدم.

همین باعث میشد هر روز با شدت بیشتری به کارم ادامه بدم و از گذشته دور بشم.

صبح ها دانشگاه بودم و وقت آزادم رو می رفتم به کارم می رسیدم.

از طرف شرکت  یه ماشین در اختیارم گذاشتن .البته از امتیازاتی بود که من برای شرکت گرفته بودم.

وضع و موقعیتی که در اون قرار گرفتم کاملا منو متحول کرده بود.

شرایطم کالا تغییر کرده بود. تو دانشگاه دوستای زیاد پیدا کردم.زمان به سرعت سپری میشد.منم غرق در گرفتاری هام شده بودم.جوری که بعضی روزها نرگس رو فراموش میکردم.

نه اضطراب و نه دلهره ی دیگه داشتم. اما سر دردم همیشه باهام بود و نرگس رو باعث اینکار می دونستم.

من به جایی برگشته بودم که از اونجا شروع کرده بودم  ، دانشگاه.

دو ترم رو تموم کرده بودم  که به خاطر کار مجبور شدم از دانشگاه مرخصی بگیرم.

من و رضا راهی سفری تحقیقاتی برای کار به  جنوب ایران شدیم.

این سفر حدود یک  ماه طول کشید  و می تونم بگم بهترین و قشنگ ترین سفر زندگیم شد.

تو این سفر با خانم صابری که 3 سال از من کوچکتر بود اشنا شدم.

اصلا باورم نمیشد با الهه ، همون خانم صابری  اشنا بشم...خیلی دختر خون گرم و مهربونی بود.جوری حرف میزد که انگاری خیلی وقته ما رو می شناسه. گاهی تو چشمای الهه چشم می دوختم که رضا عصابش بهم می ریخت و بهم می گفت ما برای این کارا نیومدیم ! برای کدوم کارا ؟ مگه می خواستم چیکار کنم. فقط اینکه چشمای الهه خیلی شبیه چشمای نرگس بود.

 

وقتی یه جای مناسب به کمک الهه برای سکونت پیدا کردیم رضا از الهه تشکر و  بعد شم خداحافظی کرد.

نذاشت من حتی یه کلمه حرف بزنم.

رضا  خیلی جدی اومد به سمتم .جوری که هیچ وقت اینقدر جدی و قاطع ندیده بودمش.بهم گفت محمد تو نباید وقتی با یه دختر حرف می زنی اینقدر زود باهاش ارتباط برقرار کنی . مسایلی گفت که باید رعایت می کردم..اما من از این کارایی که می کردم هیچ  قصدی نداشتم. فقط می خواستم به کمک الهه که اینجا رو خوب یاد داره بتونیم زود تر کارمون رو انجام بدیم و برگردیم.

رضا خیلی فهمیده تر از من بود برای همین الان می تونم معنی حرفاش رو بفهمم.

فهمیدم منظورش از اینکه من دیگه به میل خودم نیستم که هر کاری بخوام انجام بدم چی بوده.

 

وقتی قولی به کسی میدی تا  ابد باید به قولت وفادار باشی...اما قولی که من به نرگس داده بودم عمل کردن بهش خیلی سخت بود...من نمی دونستم ایا نرگس به قولش وفادار مونده یا نه ؟؟ حتی نمی دونستم کجاست

با رضا مشغول کارامون شدیم.خسته گی کار چقدر شیرین بود. شب و روز مشغول بودیم..

یه شب وقتی برگشتیم به خونه ای که یه حوض و دو تا اتاق داشت دیدم یکی داره در می زنه.

در رو که باز کردم دیدم الهه با دوستش اومده.

اومده بود برای احوال پرسی  و اگه کاری داشتم  بهمون کمک کنه.

ازش کلی تشکر کردم و گفتم احتیاجی نیست اما الهه ازم خواست همراه رضا بریم جاهای دیدنی شهر رو بهمون نشون بده. دختر پر حرفی بود و با اصرار قبول کردم . منم همچین بدم نمیومد باهاش برم بیرون.

اما قبلش باید رضا رو راضی می کردم. می دونستم قبول نمی کنه برای همین شماره تلفن الهه رو ازش گرفتم و گفتم  که اگه قبول کرد بهش خبر بدم.

می دونستم نباید به رضا همچین حرفی رو بزنم..چون اصلا کار درستی نبود. ما برای کار اومده بودیم نه تفریح.

جدا از اون رضا زن و زندگی داشت..مثل من که نبود...

شب زنگ زدم به الهه و گفتم نه من نه رضا نمی تونیم قبول کنیم...خدا خدا می کردم لجبازی نکنه و بتونه بفهمه.

از این طرفم نمی تونستم دلش رو بشکنم و  بهش مدیون هم بودیم.

رفتارهایی که از الهه دیده بودم فکر می کردم دختر خوبی نیست. اما بعد از اینکه باهاش رفتم بیرون فهمیدم سرشار از محبت و انسانیته.

جاهایی رو بهم نشون داد که واقعا زیبا بود.

اما ذهنم برای روز اولی که دیده بودمش خیلی مشغول بود.برای همین ازش خواستم دلیل اون روزی که وقتی ازش سوال پرسیدم و اینقدر با گرمی جوابم  رو داد بدونم.

 آه سردی کشید......الهه با پدرش زندگی می کرد.

پدرش معتاد بود و تو خونه ازیتش می کرد.اما هیچ وقت نشده بود فکر بدی به سرش بزنه و بخواد خطا کنه.

نا خواسته از زندگیش برام گفت....با اینکه حرفای ناراحتت کننده ای می زد اما خودش می خندید.

انگاری هیچ غم و غصه ای نداره.

مادرش از پدرش جدا شده و الهه هم مجبور شده پیش پدرش بمونه.

بهش گفتم چرا نرفته پیش مادرش بمونه ؟بهم گفت اگه دلیل این کارش رو بخوام بدونم باید یه ساعت دیگه کنارش بمونم تا کامل برام تعریف کنه.

می گفت بعضی شبها دوستای پدرش میان خونشون و شروع می کنن یه قمار و مشروب خوردن.

باید از پدرش مراقب می کرد برای همین دوست نداره با مادرش زندگی کنه و پدرش بیشتر بهش احتیاج داره.

تعریف می کرد یه شب همراه خواهر کوچکترش که مثل همیشه تو اتاق بودن و دوستای پدرش هم مشغول قمار بود ، یکی یکی حالشون بد میشه و هر کسی یه جا می افته .

خواهرش که از ترس شروع به گریه کردن می کنه و اینم میره سراغ باباش . اینقدر خورده بودن که حالشون بد شده بود. تو همین حال داغون بوده که یکی از رفقیق های باباش رو می بینه  که شل و ول داره میاد به سمتش و چیزهایی بهش میگه. الهه خجالت می کشید حتی اون کلمات رو به زبون بیاره ... فکرش منو هم آزار می داد.

وقتی بهش نزدیک میشه با دست هلش میده و درازش می کنه و دست خواهرش رو می گیره و میرن پیش مادرش.

 

اینجور ادمها اینقدر ضعیف و بی اراده هستن که همه چیزو قربانی می کنن. مثل این پدر که دختراش رو قربانی کرده بود.

قربانی هوس...

تمایلات زود گذر انسانها که باعث میشه  چند ساعت عیش و نوش رو به یک عمر زندگی بفروشی.

پدر الهه و الهام هم که گرفتار این شهوت ها و هوس ها شده بود زندگی دو دختر رو به کام مرگ کشونده بود.

واقعا چه انسانهای ضعیف و پستی جود دارن که باعث می شن دو تا دختر جوان که از گل پاک تر هستن دچار اینجور زندگی ها بشن. چیزهایی رو ببینن که شاید بعضی از دخترها هیچ موقع حتی اسمش رو هم نشنون.

اون روز از حرفهایی که الهه زد واقعا متاثر شدم. از اینکه پدر هوس بازش دخترهای هم سن دختر خودش رو مورد " نمی دونم چی باید گفت"

بیچاره تر از پدر الهه اون دخترا بودن که حاضر بودن به خاطر هیچ و پوچ پاکی و نجابت خودشون رو از دست بدن. واقعا به چه قیمت حاضر به این کار می شدن ؟؟

تنها کسایی می تون وارد این جهنم بشن که خدا رو فراموش کرده باشن.

 

طبیعی بود وقتی الهه یه جای مطمئن رو گیر میاره بهش پناه بیاره .وجود من برای الهه هم ایا دلگرمی بود؟

ازش خواستم تا  برم با پدرش حرف بزنم. اما اصلا حاضر نشد و قبول نکرد.

می گفت اگه بفهمه از طرف الهه اومده هزار تا حرف براش در میاره.

از یه جهت هم الهه داشت با مادرش زندگی می کرد و منم ازش خواستم دیگه سراغ پدرش نره.

بهش گفتم روزی پدرت از تکراری بودن روزهاش خسته میشه و مجبوره به خانوادش پناه بیاره.

اون روز کنار الهه گذشت و بهش در مورد خودم چیزی نگفتم.

اما اونجا  دلم وجود نرگس رو احتیاج داشت... چرا که لحظه هایی که باید پر از نرگس می بود حالا خالی از نرگس بود.

ازش کلی تشکر کردم و گفتم هر وقت مشکلی داشت می تونه باهام تماس بگیره تا بهش کمک کنم.

موقع خداحافظی ازم خواست منو همراهی کنه اما قبول نکردم و گفتم می خوام تنها برم ونباید رضا بفهمه.

....

روزها گذشت و موقع رفتن فرا رسید.سوار قطار شدیم که گفتم بذار یه زنگ به الهه بزنم و ازش خداحافظی کنم.

وقتی فهمید داریم میریم خیلی ناراحت شد. . . . اون روز فکر کردم شاید به من علاقه پیدا کرده باشه اما دلیل ناراحت بودنش این نبود. یه نوع دوست داشتن بود که منم دوستش داشتم.  اما زود فراموش میشه  و فقط یه  خاطره ی خوبی از این آشنایی می مونه.

وقتی رسیدیم چند روزی استراحت کردم و مینا خانم با تعجب گفت چرا از نرگس نپرسیدم ؟

با  خودم گفتم مگه قرار بوده هر وقت از جایی بر می گردم من سراغ نرگس رو بگیرم!

به مینا خانم گفتم می دونم خبری نیست پس چرا سوال کنم؟

 

ترم جدید دانشگاه شروع شد  و دوباره مشغول درس خوندن شدم.

یه روز تو دانشگاه متوجه نگاههای عجیب مریم شدم. تو چند تا درس باهم کلاس داشتیم.

دانشگاه جایی بود که منو با نرگس اشنا کرده بود.اما این نگاه ها مثل نگاهای نرگس نبود که قلبمو تسخیر خودش کنه. نگاه مریم مثل نگاهی کودکانه بود که داشت به یه پیرمرد میکرد. شاید تجربه ی منو نداشت از همین لحاظ من یه روز سر کلاس جلوی بچه ها  به همشون گفتم  من توی عشق و دوست داشتن هزار سال از عمرم گذشته و شما ها هنوز اول راه هستین.. هیچ کس متوجه حرفای من نشد  که دلیلی که این حرفا رو می زنم چی بود.

ناخوداگاه براشون از نرگس گفتم.. از اون درخت بلندی که برای اولین بار کنار نرگس قرار گرفتم.

دست گذاشتم رو سینم و گفتم من عاشقم. عاشقی کسی که یک ساله ازش هیچ خبری ندارم.

نم اشکی رو احساس می کردم که می خواد جاری بشه... نگاه های مات و بهت زده ی بچه ها به من بود  که منو

وادار میکرد بیشتر براشون تعریف کنم.

اما  می دونستم بیشتر از این طاقت تعریف کردن ندارم..برای همین از کلاس رفتم بیرون و همون لحظه استاد داشت وارد کلاس میشد و منو صدا زد و گفت کلاس داره شروع میشه و باید باشم .

بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم حالم خوب نیست و حوصله کلاس رو ندارم ، راهمو کشیدم و رفتم.

 

چه رابطه ای بین دل و اشک بود که همیشه با هم دیگه دست دل آدمو رو می کردن ؟

دانشجوهای دختر این کلاس که همگی واسه این برنامه ها سرشون درد می کرد هر وقت منو می دیدن در مورد نرگس ازم سوال می کردن. اما به هیچ کدوم هیچ جوابی ندادم.

 

اینقدر دلم برای نرگس تنگ شده بود اما من طاقت اون همه دلتنگی رو نداشتم. نمی دونم چرا یه دفعه اینجوری شدم. دیگه دوست نداشتم بر گردم دانشگاه.

رفتم شرکت اما فایده نداشت. فهمیده بودن امروز حالم خوب نیست واسه همین رفتم خونه.

رفتم خونه و شب رضا و مینا خانم اومدن بالا.

مینا خانم گفت امروز اتفاقی از جای خونه ی نرگس رد شده و ماشین پدر نرگس رو دیده.

بی تفاوت نشون دادم...اما باز دلهره داشتم.

حدود یک سال  گذشته بود..چقدر بد بختی ؟ تا میام زندگی کنم فکر گذشته منو بهم می ریزه.

با اینکه به روی خودم نمیاوردم اما ته دلم همیشه دوستش داشتم.

چقدر دلم براش تنگ شده بود......هلاک یه نگاهش بودم......

برای همین بود که من ازدواج نکردم و در کنار کار روزانه با یاد نرگس زندگی کردم.

امید داشتم یک بار دیگه چشمای من  قبل از بسته شدن نرگس رو ببینه.

با گذشت زمان هم  صبور تر می شدم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 2:57  توسط یکی بود یکی نبود  |