|
|
|
|
|
یه سال از رفتن نرگس گذشته بود... آشوبی توی دلم راه افتاده بود از اینکه مینا خانم گفته بود که ماشین پدر نرگس رو دیده... می ترسیدم برم جای خونه نرگس که ببینم موضوع چیه. برای همین یه روز که از دانشگاه برگشتم از رضا خواستم که به مینا خانم بگه که اگه می تونه بره اونجا و یه خبری از نرگس برام بیاره. از وقتی این خبر رو شنیده بودم حال و حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم... اضطراب داشتم از اینکه نرگس برگشته باشه و سراغی از من نگرفته باشه . بازم فکرای همیشگی سراغم اومده بود که شاید نرگس از اول منو دوست نداشته بود. یه روز جمعه بود مینا خانم و رضا رفتن به سمت خونه ی نرگس که برام خبری بیارن. وقتی راه افتادن دل تو دلم نبود ، از این طرف به اون طرف می رفتم و مثل آدمها گیج با خودم حرف می زدم تا اینکه خسته شدم و دراز کشیدم... چشمام به سقف اتاق بود اما تمام فکرم به روزهایی بود که توی سرما نرگس رو تو بغلم نگه می داشتم. به روزهایی که چقدر زود از من گرفته شده بودن. شاید صدای رعد آسمون که با فریادش دل هر آدمی رو تکون میداد خبر از همچین روزی می داد. روز تنهایی..روزی که مجبوری زندگی کنی اما ندونی به خاطر کی ؟؟ به راستی هیچ چیز سختر از عاشق شدن نیست. که اونم مثل قصه ها مجبور باشی بهترین دوران زندگیت رو چشم به انتظار بدوزی.حتی نتونی سراغ یه نفر دیگه بری که بتونه جای اون رو برات پر کنه. تو حال و هوای خودم بودم که با فریادی که رضا زد از جا پریدم و که می گفت : مژده ، مژده دست و پام شروع به لرزیدن کرد، دلم فرو ریخت و بدو بدو رفتم سمت حیاط که بفهمم چی شده. رضا یه دسته گل به دست داشت و مینا خانم هم داشت می خندید. تو چشماشون نور امید برق میزد ، یعنی اینکه نرگس نزدیک من بود ؟؟ رضا گفت عجله نکنم تا برام تعریف کنه که چی شده. کنارش نشستم و ازش خواهش کردم که زود تر تعریف کنه. رضا گفت : نرگس خانم بر نگشته هنوز! یعنی چی ؟ رضا؟؟ سوزش دردی که از دوری تو قلبم نشسته بود به شدت آزارم میداد. دیگه حوصله ی سرو صدا رو نداشتم..سرم پایین بود که مینا خانم اومد و به رضا گفت که چرا اینقدر ازیتم می کنه... اون لحظه درد عشق منو تبدیل به جسدی کرده بود که فقط داشت نفس می کشید. نگاه های بُهت زده ی من به مینا خانم بود که با لبخندی گفت نرگس داره میاد. شُکّی که به بهم وارد شده بود اجازه نمی داد حرفی بزنم. مینا خانم شروع کرد به تعریف کردن. میگفت وقتی رفتن در خونشون و زنگ زدن یه پسر بچه اومده در رو باز کرده . رضا بهش گفته نرگس اینجاست ؟ بدون هیچ حرفی رفته بالا و بعد چند دقیقه پدر نرگس اومده پایین. تعارفشون کرده و رفتن بالا. از نرگس هیچ خبری نبود اما مادرش برگشته بود ایران. بلاخره بعد از حرف زدن پدر نرگس با شرمندگی بهشون گفته بود که نرگس کار داشت و با پرواز بدی میاد. بعد از اینکه ماجرا تموم شد بلند شدم رفتم بالا...غمی سرتاسر وجودم رو فرا گرفته بود. لحظه هام زندگی بوی مرگ می داد.. اون موقع چقدر دوست داشتم حالا که نرگس داره بر می گرده من تو این دنیا نباشم. واقعا دوست داشتم اون لحظه بمیرم. مینا خانم خیلی بهم لطف کردن و رفته بودن پروازی رو که نرگس قرار بود باهاش بیاد ، روز و ساعتش رو برام گرفته بود. مثل خواهرم نشسته بود می خواست باهام حرف بزنه. می گفت محمد حتما باید بری فرودگاه ، چون جوری که پدر نرگس حرف می زده نرگس هم مثل تو بی قرار بوده. اما گفتم نه ، اگه قراره ببینمش نمی خوام اونجا فرودگاه باشه. چند روزی به سختی برام گذشت . حتی نمی تونستم لب به غذا بزنم. نه دانشگاه رفتم نه شرکت. روزی که قرار بود نرگس بیاد ایران فرا رسیده بود. با خودم گفتم می رم فرودگاه ، اما فقط از دور نگاش می کنم و جلو نمی رم. رفتم فرود گاه و بیرون تو سبزه ها نشسته بودم.پرواز 2 ساعتی تاخیر داشت اما بلاخره اعلام شد که به زمین نشست. پدر نرگس و یه مرد جوان رو دیدم که اومده بودن فرودگاه. اون کی می تونست باشه..حتما پسر همون خاله ای بود که تو امریکا زندگی می کردن...اما به من گفته بود که پسر خاله ای نداره. اما اون ایمان 27 ساله پسر همون خاله ای بود که تو آمریکا زندگی می کرده و اومده بود ایران که ازدواج کنه. یه دختر چمدان به دست رو دیدم که داره به سمت پدر نرگس میاد. وقتی که عینکش رو بر داشت و تونستم صورتش رو ببینم اصلا باورم نمیشد این نرگس باشه. نرگس هیچ وقت سراغ همچین لباسهایی نرفته بود. انگاری خیلی زیبا تر شده بود. چهره ای کاملا زنانه پیدا کرده بود. صورتش موج میزد از مهربونی. یه لحظه ترسیدم... از اینکه اگر اخلاق نرگس عوض شده باشه چی ؟ اگه مثل ظاهرش خودشم فرق کرده باشه چی ؟ چقدر وقتی کنار پسر خالش راه می رفت می خندید... من که قدرت راه رفتن نداشتن و رفتم بیرون و تو ماشین چند ساعتی خوابیدم. اون شب تصمیم گرفتم که دیگه سراغ نرگس نرم. شاید می خواست با پسر خالش ازدواج کنه. اما اخرین روزی که باهام بودیم رو به یاد آوردم.. روزی که جز اشک و ناراحتی برای من و نرگس هیچ چیز دیگه ای نبود. اون روز نرگس بیشتر از همیشه بهم نزدیک شده بود.موهاش رو که همیشه بهم ریخته بود و با دستام براش شونه کردم.لحظه ای فراموش نشدنی برای من و اون. . شب رفتم خونه و تمام وسایلم رو جمع کردم و رفتم خونه ی خودمون. حتی با رضا هم یه کلمه حرف نزدم که چی شده. ماشین رو دادم به رضا و گفتم من دیگه از فردا شرکت نمیام. وقتی با پیاده رسیدم خونه ی خودمون ساعت 3 شب شده بود. این همه خونه بود که من رو بزرگ کرده بود.این ماشین پدرم بود. این همون درختی بود که وقتی 6 سالم بود خودم کاشته بودم. این کفشهای خواهر کوچولوم بود که مثل همیشه گذاشته بود جایی که من کفشهام رو می ذاشتم. یادم میاد وقتی کوچولو تر بود همیشه کفشهای من و پرت می کرد پایین و کفشهای خودش رو می ذاشت اونجا. تمام وسیله هام رو گذاشتم تو حیاط و اروم رفتم داخل. رفتم اتاق خواهرم و دیدم که رو زمین خوابش برده. عجب شب قشنگی بود برام. بلندش کردم و گذاشتم ش رو تختش. آروم صداش زدم و گفتم : مبینا کوچولو ، بیدار شو کارت دارم. چشماش رو باز کرد و خیلی تعجب کرد. اولش یه کم ترسید و وقتی که خواب از سرش پرید تازه فهمید داداشش اومده. همین جورکه رو تختش نشسته بودم پرید تو بغلم و شروع کرد به بوس کردن. ازش خواستم آروم باشه تا مامان اینا رو بیدار نکنه. بهش گفتم از فردا خودم میخوام ببرمش مدرسه. گفت فردا مدرسه نمی رم . گفتم بگیر بخواب خودم فردا بیدارت می کنم و می برمت مدرسه ! اون شب کنار خواهر کوچولوم خوابیدم. چون خیلی دوستش داشتم اما مشکلاتم نمی ذاشت وقتی براش بذارم. چشمام رو بسته بودم که گفت : اومدی پیشم بمونی. گفتم اره. ازم خیلی کودکانه خواهش کرد تا با پدرم آشتی کنم. وقتی حرف میزد خیلی به دلم می شست . گفتم خوابم میاد و بگیر بخواب. صبح با صدای پدرم که داشت مبینا رو صدا می زد از خواب بیدار شدم..اما خیلی خسته بودم و خوابیدم. وقتی خواهرم می خواست بره مدرسه اومده بود کنارم نشسته بود و داشت با حلقه ای که تو دستم بود بازی می کرد و می گفت چقدر قشنگه.بهم گفت که قرار بوده من ببرمش مدرسه. نمی خواستم خوابم رو به مبینا ترجیح بدم واسه همین بلند شدم و به پدرم گفتم من امروز مبینا رو می رسونم. پدرمم دست کرد تو جیبش و کلید های ماشین رو بهم داد..اما قبول نکردم و گفتم می خوام تا مدرسه کنارش راه برم. هرچند از اینکه ماشین رو قبول نکردم پدرم فکر کرد منظوری داشتم اما قصدم این بود که فقط یه کم تو راه فکر کنم و قدم بزنم. دست مبینا رو گرفتم و رفتیم به سمت مدرسه. تو راه دختر بچه هایی رو می دیدم که همگی چقدر با شوق و شور دارن به سمت مدرسه حرکت می کنن. بی دلیل می خندیدن و تو راه بازی می کردن. وقتی رسیدم جلوی مدرسه مبینا رو یه بوس کردم و فرستادم ش داخل. خیلی خسته بودم . دوست داشتم هر چه زود تر به خونه برسم و بگیرم تا ظهر بخوابم و به هیچ موضوعی فکر نکنم. وقتی رسیدم پدرم هنوز خونه بود. منتظر من شده بود که باهام حرف بزنه. داشتم می رفتم تو اتاقی که قبلا مال من بود بخوابم ، که مامانم گفت بیام تو آشپزخونه و کارم داره. رفتم نشستم و بابام بهم گفت صبح بخیر ! تعجب کرده بودم.. منم بهش گفتم صبح بخیر بابا گفت تو این مدت حتما باید بزرگ شده باشی دیگه... بهش گفتم اره بابا جون..من دیگه بزرگ شدم.مگه همین رو نمی خواستی..پسرت رو تحویل بگیر. گفت می خواد بهم سرمایه بده که باهاش کار کنم...به شرطی که حتما درسم رو تموم کنم. نمی تونستم به خاطر یه دعوا ازش بگذرم.جدا از اون پدرم بود و نگران آیندم بود. منم که از همه جا بی خبر بودم بی دلیل قید نرگس رو زدم و گفتم باشه. بهش گفتم امروز می خوام برم از دوستت معذرت خواهی کنم که اون روز بهش بد و بیراه گفتم. هم پدرم و هم مادرم خیلی خوشحال شده بودن. فهمیدم که سرمایه های اصلی من اول خانوادم هستن بعد بقیه. با یه جعبه شیرینی رفتم کارخانه اقای ابراهیمی ( دوست پدرم ) و رفتم تو دفترش. از دیدنم خوشحال شد و گفت هیچ حرفی نزنم. می گفت اون روز درکت کردم..چون خودش وقتی جوان بوده تقریبا مثل من بوده. برای همین به دل نگرفته و از دستم ناراحت نیست. از خجالت و شرم دوست داشتم آب بشم و برم زمین . گفت حالا حاضری یه چایی با هم بخوریم. گفتم اره . بعد از اینکه چای رو خوردیم گفت اگه مایل باشم قسمت های مختلف کارخانه رو بهم نشون بده. اون روز حس کردم که چقدر منو دوست داره. اما به بهونه ی مبینا گفتم نه و باید برم و بیارمش. بعد از خداحافظی یه احساس خیلی خوبی بهم دست داده بود.بعدش یه سری به دانشگاه زدم و برنامم رو درست کردم. از اون طرف هم رفتم سراغ خواهری که تازه فهمیده بودم چقدر دوستش داشتم. انگاری عشقی که به مبینا پیدا کرده بودم از عشق نرگس بیشتر شده بود. تو راه چقدر باهاش شوخی کردم و خندیدیم. هر جوری بود مجبورم کرد که براش یه عروسک بزرگ بخرم. چند روزی گذشت و سراغ هیچ کس نرفتم..حتی رضا و مینا خانم درسهای دانشگاه م شروع شده بود و با جدیت تمام همه ی کلا سهام رو می رفتم. با مبینا می شستیم درس می خوندیم و با همدیگه مسابقه می گذاشتیم. گاهی که به نرگس فکر می کردم دیگه بی قرار نبودم. می دونستم چقدر نزدیکه منه و اگه بخواد خودش سراغ من رو از مینا خانم می گیره. یه ماهی به همین ترتیب گذشت ، بدون هیچ خبری. گاهی وقتی می رفتم شرکت و یه سری به رضا می زدم.. می دونستم اگه خبری باشه حتما بهم میگه. یه روز رضا باهام تماس گرفت و گفت حتما یه سری بهش بزنم. گفت مینا تا حالا چند باری رفته پیش نرگس و با همدیگه حرف زدن..اما هر دفعه نرگس ازش می خواسته که بهت چیزی نگم. چرا چیزی رو نباید بدونم ؟؟ اون روز فهمیدم که اون مردی که همراه نرگس بوده ایمان 27 ساله و برای ازدواج به ایران اومده. فاصله با ما چه کرده بود ؟؟ چرا بین ما دیواری بزرگ کشیده شده بود که قلبم بهم اجازه نمی داد برم جای خونه ی نرگس ؟؟ چون دیگه بزرگ شده بودم و مثل قبل بی قرار نبودم. این یه سال هر سختی رو تحمل کردم...حتی گرسنگی رو..فقط از رضا خواهش کردم که به مینا خانم بگن که اگر نرگس نشونی از من خواست هیچ چیز بهش ندن.. اما رضا گفت فقط به تو سخت نگذشته...برای نرگس هم خیلی سخت بود.. از دهنم پرید و گفتم به دَرَک که سختی کشیده. خودم از حرفم تعجب کردم چه برسه به رضا. بهش گفتم همین ! یا اصلا اگر نرگس سراغی از من گرفت بهش بگین محمد مُرده. رضا گفت حرف آخرته ؟ با قاطعیت گفتم آره و رفتم از اونجا. دلم یه کم گرفته بود و رفتم خونه. تو اتاقم بودم و دراز کشیده بودم و چشمام رو بسته بودم. یه دفعه یه نفرو احساس کردم که داره بهم نزدیک میشه..چشمام رو که باز کردم مبینا رو دیدم. مات و مبهوت ایستاده بود بهم نگاه می کرد. با زبون شیرینش گفت چیزی لازم نداری ؟ گفتم نه فقط بیا اینجا بشین می خوام برات یه چیزی رو تعریف کنم. اومد کنارم نشست و منم براش شروع کردم به تعریف کردن. همینجور که تعریف می کردم بهم می گفت داداش محمد ناراحت نباش ..انگاری دردی که کشیده بودم رو می فهمید. بعد از اینکه کودکانه براش تعریف کردم که چی به من گذشته بهش گفتم بره درسها ش رو بخونه که دیدم سرش رو گذاشت رو سینه ام و گفت من داداشیم رو تنها نمی ذارم. نسبت به نرگس حساس شده بود و می دونم اون موقع تو دلش داشت بهش یه چیزایی می گفت.انگاری مقصر اون بوده. اما مبینا هنوز تلخی سرنوشت رو خودش نچشیده بود. نمی خواستم بذارم که کسی باعث ناراحتیش بشه. واسه همین فکر مبینا رو جوری برای بر خورد با مسائل آماده کردم که یاد گرفته بود همیشه لبخندی رو لبهاش داشته باشه. یه روز رضا به خونه ی ما زنگ زد و دنبالم می گشت.چون گوشیم رو خاموش کرده بودم. بهم گفت نرگس به مینا اصرار کرده که می خواد من رو ببینه. به رضا گفتم به مینا خانم بگه که من دیگه نمی خوام نرگس رو ببینم. واقعا هم نمی خواستم با دختری مغرور و خودخواه دیگه رو به رو بشم. دیگه اسیر بچگی نبودم که به سمتش کشیده بشم.جای خالی ش رو خیلی احساس می کردم اما یاد گرفته بودم که چه جوری زندگی کنم. حدود یه ماه از همه جا بی خبر بودم.خودم رو از همه قایم می کردم.می رفتم دانشگاه وقتی بر می گشتم خونه تمام وقت برای خواهرم بودم. یه روز زهرا خانم با مادرم حرف زده بود و ما رو برای شام به خونشون دعوت کرده بودن. منم به خاطر رضا و مینا خانم اون شب کت و شلوار پوشیدم که ازشون به خاطر همه چیز تشکر کنم. وقتی رسیدم و رفتیم داخل نگاه های مینا خانم دیگه مثل همیشه نبود. دوست داشتم دلیلش رو بدونم که گفت: - محمد چرا اینجوری می کنی ؟ نرگس می خواد تو رو حتما ببینه. - من براش همه چیز رو تعریف کردم که چی بهت گذشته. باور کن اگه حرفای نرگس رو بشنوی حتما نظرت فرق می کنه. به مینا خانم گفتم دیگه برام هیچی مهم نیست. واقعاً چقدر سرد و بی اشتیاق شده بودم. رضا هم انگاری اون شب بچه شده بود. تو حیاط با مبینا آب بازی می کرد و لباسهای خودش رو خیس کرده بود و تقصیر مبینا انداخته بود . شب موقع رفتن یه مشت قرص رو از جیبم در آوردم و گذاشتم اونجا. به مینا خانم گفتم اگه نرگس اومد اینجا اینا رو بهش نشون بده و بهش بگو جز اینا هیچ چیز دیگه ای برام یادگاری نگذاشته . اما مینا خانم واقعاً اون لحظات درک می کرد.فهمیده بود از چی دردی حرف می زنم.. درد من دوری نبود..درد من بی خبری بود.. آشفتگی که از بی خبر بودن یه دوست درونت ایجاد میشه واقعاً شکستت می ده.. من هم شکست خورده بودم. از مینا خانم خواهش کردم که نرگس دیگه نفهمه من به خاطرش چه کارایی می کردم. اما مینا خانم گفت قبل از اینکه اشتباه بعدی رو انجام بدی یه کم از حرفای نرگس رو برام تعریف کنه. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 22:20 توسط یکی بود یکی نبود
|
|
||