تبليغاتX
خاطرات تلخ 8 سال انتظار - لحظه ی دیدار
مردی گمشده در تلاطم روزگار به دنبال نیمه ی دیگر وجودش می گردد !!!

 

قرار بود امشب برم خونه رضا و حرفای مینا خانم رو در مورد نرگس بشنوم.

 اما مگه چه حرفی داشت که بخوام بشنوم... غیر از  اینکه بعد از گذشتن یک سال حتی یه تماس هم با من نگرفته بود..مسافرتی که یک ماه بود  ، تبدیل به یک سال شده بود.

قبل از اینکه راه بیفتم ترسیدم که این یه نقشه باشه. شاید مینا خانم می خواست  من و نرگس رو با همدیگه رو به رو کنه ... برای همین یه ساعت دیر تر رفتم. اما بالاخره رفتم و دعا می کردم که نرگس اونجا نباشه.

تنهایی تو حیاط نشسته بودم و داشتم به  آسمان نگاه می کردم تا اینکه مینا خانم اومدن.

بهم گفت :  

- ببین محمد اصلا درست نیست که داری با خودت لج می کنی. به خاطر نرگس هم که شده حتما برو ببینش.

گفتم مینا خانم شما دیگه چرا ؟ بَس نیست این همه شکست ؟؟ چند مرتبه زمین خوردم ؟ خودتون که می دیدین . هر دفعه که بلند می شدم  یه کم که می رفتم جلو  باز دوباره درون یه چاه عمیق پرت می شدم.

حالم حسابی  بهم ریخته بود که سرم رو انداختم پایین رو گفتم :

نرگس خوشبخت میشه حتی بدون من.

مینا خانم گفت نه محمد جان ، روز اولی که نرگس رو دیده حسابی از دیدنش تعجب کرده. یه چهره و اخلاقی کاملا جدید و متفاوت از قبل پیدا کرده..درست مثل تو !

گفتم مثل من ؟ نه مینا خانم من هیچ فرقی نکردم.. این  نرگسِ که خیلی فرق کرده.

 مینا خانم شروع کرد به تعریف کردن.

می گفت نرگس  هفته ای اولی  که اونجا بوده نسبت به همه چیز احساس غریبی می کرده و دلش برای ایران یه ذره شده بود و همش به هوای ایران بی قراری می کرده. اما در واقع بی قراری تو رو داشته می کرده.

اما نمی تونسته به  هیچ کس هیچ حرفی بزنه. حتی دختر خالش.

یه پسر خاله هم داشته که سایه به سایه همراه نرگس راه می فته. واسه همین  هیچ وقت اونجا احساس آرامش نکرد و همیشه توی دلش ازش می ترسیده. طرز نگاهی که ایمان به نرگس اونجا داشته  همیشه نرگس رو یاد پاکی نگاه تو در اینجا می نداخته. اما نرگس حتی برای یه بار هم حاضر نشده بود که به ایمان دست بده و همیشه هم مورد تحقیر قرار می گرفته اما تحمل می کرده و هیچ حرفی نمی زده.

 حتی همیشه تو خونه هم با یه لباس سنگین  و پوشیده بوده  که یه روز مادر و خاله ی نرگس از دستش عصبانی میشن و بهش میگن اینجا ایران نیست و می تونی راحت باشی که یه دفعه نرگس هم از اون همه

 بی قراری طغیان می کنه و سر همشون فریاد میکشه و میگه دست از سرم بر دارین ، و با گریه  ساعتها

 می رفته تو اتاق و با هیچ کسی هیچ حرفی نمی زنه.

 مادرش می دونسته چرا نرگس این کارا رو می کنه اما به زبون نمی آورده که اگر ایمان بفهمه شاید ناراحت بشه که نرگس وقتی ایران بوده همیشه همراه یه نفر دیگه بوده.

می گفت وقتی ایمان نرگس رو تنهایی گیر می آورده خیلی بهش اصرار می کرده که همراه ش به مجلس هایی بره که درک و مفهموش برای نرگس واقعا سخت بوده و از دست ایمان ناراحت میشده.

پارتی هایی که نرگس به هیچ عنوان نمی تونسته حتی بهش فکر کنه.

چون تو تونسته بودی عشق رو به نرگس یاد بدی. تو جوری جودت رو تو وجود نرگس قایم کرده بودی که دیگه نرگس نمی تونست فراموشت کنه.

 تونسته بودی لحظه های بی قراری نرگس رو بشناسی و پا به پا همراهش باشی. هیچ وقت خود خواه نبودی و همیشه نرگس رو به خودت ترجیح می دادی.

نرگس رو جایی فرستادی که اگر هر کسی دیگه ای می رفت خیلی زود فراموش می کرد کی بوده.

 اما عشق تو نذاشت  نرگس کاری رو انجام بده که تو ازش ناراحت میشدی.

تعریف می کرد یه مدتی که گذشته   ایمان اونجا از نرگس خواستگاری کرده بود و می خواسته علاقش رو بهش نشون بده.

 تو خلوت یه حرفایی مسخره ای بهش می زده که نرگس فقط به بهش می خندیده.

ایمان با اینکه از لحاظ سنی از نرگس بزرگتر بوده اما درست پسر بچه هایی بوده که عشق رو از نرگس گدایی می کرده.

اینجا یاد خودم افتادم که مریم تو دانشگاه چه جوری بهم نگاه میکرد...تونستم نرگس رو درک کنم و به وجودش افتخار کنم و بفهمم چقدر شبیه همدیگه هستیم.

دیگه با مشکلات زیادی اونجا مواجه بوده اما هیچ وقت نشده که  کم بیاره و تسلیم بشه.همیشه به خاطر یه نفر می جنگید و شب های تنهاییش اشک و دلتنگی همراه لحظه هاش بودن.

نرگس به عشق تو مطمئن بود و می دونست که منتظرش خواهی موند .

.

به مینا خانم گفتم  نرگس رو کی می بینی ؟ گفت هر وقت من بخوام می تونه باهاش تماس بگیره.

بهش گفتم  فقط یه ملاقات کوچیک می خوام باهاش داشته باشم و بعدشم برم.

از مینا خانم خواستم به نرگس بگه  شب جمعه  ساعت 7 بیاد روبه روی دانشگاهی که باهاش اشنا شدم.

مینا خانم هم قبول کرد و گفت الان رضا میام و برای شام بمونم.  اما گفتم نه دیگه شما هم خسته شدین و باید برم. از مینا خانم خداحافظی کردم و رفتم خونه.

 

وقتی رسیدم دلم از این جدایی گرفته بود.

 تو حال خودم بودم و سرم و گذاشته بودم رو دو تا دستام و به این اتفاقات فکر می کردم. انگاری اشک چشمام خشک شده بود. من که هر وقت یادم از نرگس میومد چشمام پر از اشک میشد  چرا الان که این همه از سختی هاش شنیدم حتی یه قطره اشک هم نریختم.

خیلی خسته بودم و گرفتم خوابیدم.

روز بعد که بیدار شدم رفتم دانشگاه. بعد از دانشگاه رفتم خونه و به مبینا گفتم حاضری بریم لباس بخریم ؟ دستش رو گرفتم و رفتیم بازار.

می خواستم وقتی نرگس من رو می بینه کلی فرق کرده باشم..اما هنوزم قصدم این بود که فقط یه بار ببینمش و دنبال یه بهونه می گشتم  ، حالا که اینجا بود یه مدتی ازش دور باشم تا بتونم خودم رو پیدا کنم و بتونم با این اتفاقاتی که افتاده کنار بیام.

چون درک کردنش برام خیلی سخت بود.

بعد از اینکه همراه مبینا لباس انتخاب کردیم و داشتیم بر می گشتیم پدرم زنگ زد و گفت برای امشب خونه باشم. ازش پرسیدم واسه چی اما هیچی نگفت و قطع کرد.

وقتی رسیدم خونه فهمیدم اقای ابراهیمی خونه ما دعوت شدن و با خانواده قرار شده که تشریف بیارن.

اصلا منتظر همچین خبری نبودم. یه کم جا خورده بودم.

به مامانم گفتم نمی تونم تو چشمای دخترش نگاه کنم و اگه می تونی بابا رو راضی کن تا من امشب خونه نباشم.

اما نه مامانم راضی شد نه پدرم و مبینا هم گفت امشب من حوصله کار کردن ندارم و تو باید کمکم کنی.

بهش گفتم الهی قربونت بشم ، بعد یه بوسش کردم و گفتم باشه  همه ی کارا رو خودم انجام میدم.

بعد از اینکه یه کم استراحت کردم  اومدن.

چند دقیقه ای جلوی در داشتن با پدرم احوال پرسی می کردن همین باعث میشد دلهره ی بیشتری بهم دست بده.

بعد از اینکه با اقا محسن رو بوسی کردم دخترش رو دیدم.

دختر خیلی خانمی بود و بهش سلام کردم..جوری که همه ی نگاه ها طرف ما بود..

انگاری همه منتظر این لحظه بودن.

اون شب کلی خندیدیم و حس کردم نسرین چقدر بهم نزدیکه.

پدرم با محسن آقا حرف میزد ، مادرم با مرضیه خانم و منم با نسرین ، مبینا هم این وسط تنها مونده بود.

دختر کم حرفی بود اما سوال های خیلی قشنگی می پرسید.

از دانشگاه سوال کرد و به اینکه چرا دیگه نرفتم. یعنی واقعاً نمی دونست ؟

 چه جوابی داشتم بدم جز اینکه دوست داشتن زیاد باعث شده بود اخراج بشم. واسه همین دلیلش رو بی میل بودن خودم به درس رو گفتم و اینکه استاد ها رو اذیت می کردم.

نسرین 2 سال از من کوچیک تر بود و ترم اخر عکاسی بود.

منم تا تونستم اون شب ازش سوال کردم. اما همیشه جواب قانع کننده ای برام داشت و با جدیت حرف میزد.

ازش خوشم اومده بود اما وجودم در اختیارم نبود که بخوام بهش فکر کنم.

قدرت این کارو نداشتم ، نه اینکه داشتم به نرگس فکر می کردم ، واسه این بود که یه بار طعم عشق رو چشیده بودم.

از این عشق جز انتظار و صبوری چیزی بهم نرسیده بود.

همه چیز برام عادی و طبیعی شده بود...اتفاقاتی که می گذشت رو نادیده می گرفتم و خیلی صبور شده بودم.

مثل قبل نبودم که برای بدست آوردن چیزی عجله کنم.خیلی آروم حرکت می کردم .

 

دیگه از این مهمونی خسته شده بودم. بلند شدم و گفتم 5 دقیقه میام.

سیگار به دست رفتم تو خیابون و ساعت 2 شب برگشتم خونه.

نمی دونم یه دفعه چرا نسبت به خانواده آقای  ابراهیمی بد بین شدم.

 فکر می کردم اومدن  منو با خودشون ببرن.

افکار مسخره ای که نمی دونم چه جوری به خودم اجازه می دادم به حتی یه لحظه بهشون فکر کنم. رفتارهایی ازم سر میزد که همه تعجب می کردن... واقعا نمی فهمیدم دارم چیکار میکنم.

بعد از اینکه رسیدم تا صبح خوابم نبرد و مبینا رو رسوندم مدرسه. رفتارم مثل همیشه باهاش نبود.حوصله حرف زدن و شوخی کردن رو نداشتم . وقتی ازش خداحافظی کردم  تو دانشگاه یه دونه کلاس داشتم که مجبور شدم برم..با اینکه خیلی خوابم میومد اما نمی خواستم دیگه حتی  یه ساعت از کلاس رو از دست بدم.

ساعت 10 بود که برگشتم خونه و گرفتم خوابیدم. ساعت 5 بعد از ظهر بود که با صدای مبینا که داشت با تلفن حرف میزد و بلند بلند می خندید از خواب بیدار شدم.یواش یواش رفتم و یه دفعه ای بغلش کردم و گفتم خانم با کی حرف میزنن ؟  سرگرم شوخی با مبینا بودم که یه دفعه یادم اومد امشب با نرگس قرار دارم.

 

تا آماده شدم و رفتم ماشین رو از پدرم گرفتم ساعت 6:30 شده بود.

خیلی آروم داشتم به دانشگاه نزدیک میشدم  که آشوبی توی دلم راه افتاده بود.

دل تو دل نداشتم و اضطراب وجودم رو فرا گرفته بود.

از اینکه یک سال و چند ماه میشد با نرگس یه کلمه هم حرف نزده بودم . اما همیشه تو خیالاتم باهاش حرف میزدم و از تنهایی گله می کردم.

وقتی رسیدم  هیچ کس نبود...جلو رفتن دقیقه ها مثل سوهان افتاده بود به جونم و آزارم می داد.

از ناراحتی سرم رو گذاشتم رو فرمان ماشین و چشمام رو بستم.

ای کاش همه چیز تموم شده بود. ای کاش تموم این اتفاقات یه کابوس بود .

واقعا حسی که اون موقع داشتم و نمی تونم بیان کنم. هیچ کلمه ای نمی تونه سختی اون موقع رو بیان کنه.

سرم رو که بالا کردم دیدم یه تاکسی اون طرف خیابون نگه داشت. فهمیدم نرگس باید باشه.

بعد از اینکه پیاده شد دیدمش. اون طرف خیابون ایستاده بود و می خواست از خیابون رد بشه.

حس بی  حس شدن داشتم...واقعا اون لحظه دستام بی حس شده بود و به زور حرکتشان می دادم.

 طاقت این لحظه رو نداشتم.

اما تحمل کردم تا نرگس رسید این طرف خیابون و منم درو باز کردم و پیاده شدم.کنار ماشین ایستاده بودم  تا نرگس متوجه من شد. آروم آروم رفتم به سمتش و رسیدم بهش.

رو به روش بودم اما سرم پایین بود.

لحظه ای که دوباره در یک قدمی نرگس قرار داشتم. بی قراری هایی که از نبود نرگس درونم ایجاد شده بود تغییرم داده بود. هیچ قدرتی نداشتم که  تو چشماش نگاه کنم.  نرگس هم یه کلمه حرف نمی زد.

اشکی که توی چشمای حلقه زده بود و بغضی که راه گلوم رو بسته بود مجبورم کرد که برگردم.

نمی خواستم نرگس چشمای خیسم رو ببینه.

اما دیگه دیر شده بود. رفتم به دیوار دانشگاه تکیه دادم و مات و مبهوت چشم به نرگس دوختم.

چشمام و دید و با صبوری بهم نزدیک شد.

وقتی بهم رسید با لرزشی که توی صدام بود گفتم نرگس  ، سلام.

سرش رو پایین گرفته بود و گفت تو واسه چی اینقدر فرق کردی.

با زهر خندی بهش گفتم چقدر این لباسها بهت میاد. چقدر بزرگ شدی. نرگسی که می شناختم هیچ وقت اینجوری نبود.

نرگس هم که  بغضش این همه روز توی گلویش نگه داشته بود دیدم اشکاش شروع به ریختن کرد و دو زانو نشست و به دیوار تکیه داد.

صورتش رو تو دستاش گرفته بود و گریه می کرد.

آی که  چقدر دلم براش تنگ شده بود. ایستاده بودم و نگاهش می کردم که رو به روش نشستم و با دستام صورتش رو بالا کردم و گفتم نرگس گریه نکن. اینجا زشته.

 عده ای هم ایستاده بودن و داشتن نگاه می کردن که نرگس رو بلند کردم و بردمش تو ماشین.

وقتی براش در رو باز کردم و نرگس سوار شد ،  اومدم که سوار بشم چند نفر اومدن و جلو و گفتن چیکارش دارم ؟

با عصبانی بهم ریخته و و چشمایی پر از خشم بهشون گفتم که به شما چه . داشتم سوار میشدم که یه نفرشون منو گرفت و گفت واستا ببینم.

چنان مشتی توی صورتش کوبیدم که دست خودم پر از خون شد و سوار ماشین شدم و رفتم.

 

یه کم که رفتیم جلوتر گفتم نرگس بسه دیگه. خواهش می کنم گریه نکن.

یه جا نگه داشتم و تو چشماش نگاه کردم و گفتم دستمال نداری. با سر گفت اره و  دست تو کیفش کرد که  دستمال بهم بده ، که من زدم زیر خنده و بلند خندیدم.

 چقدر با نمک میشد وقتی چیزی میخواست از تو کیفش بهم بده.

با چشمایی پر از اشک و هق هق صداش و  لبخندی که رو لبهاش نقش بسته بود گفت واسه چی می خندی !!

گفتم به تو دارم می خندم چه خبرته ؟. بعد از اینکه دستم رو بست  بدون هیچ حرفی تو چشماش نگاه کردم.

برق التماس توی چشماش موج می زد.

گفت محمد اینجوری نگام نکن. چرا چشمات اینجوری شده.

گفتم نرگس حماقتی که ما کردیم باعث جدایی ما شد.

 باعث شد روزهایی رو از دست بدیم که دیگه  نه برای من نه برای تو بر نمی گردن.

من اینجا تو دیار خودم تنها و بی کس بود. تو هم اونجا تو غربت.

 روز اولی که از رفتنت گذشته بود احساسی بهم گفت دیگه رفتی که رفتی .

تو این روزهای سیاه من بزرگ شدم.

 زندگی کردن وقتی تو اوج بد بختی باشی. شبهایی بود چیزی واسه خوردن پیدا نمی کردم.

حتی از خانوادم جدا بودم. فکر خودکشی هم به سرم می زد. چون تو این دنیا غریب بودم.

مدتی گذشت تا تونستم خودم رو پیدا کنم.تونستم با همه چیز کنار بیام.

  ازش خواستم بریم یه جای خلوت.

رفتیم تو پس کوچه ها و گفتم پیاده شو.دو تایی رفتیم جلوی ماشین ایستادیم و خیلی خود خواهانه بهش گفتم زندگی من رنگش عوض شده.

هنوزم عاشقت هستم و بعد از خدا تو رو می پرستم. وجودم رو بهت هدیه کردم و تا ابد هیچ کسی رو تو قلبم راه نمی دم. ساده ساده ی دوستت دارم.

گفت دوست داشتم اون موقع هم این حرفا رو بهم می زدی محمد.

اونجا بدون تو هر ثانیه اش جهنم بود برام.

بهش گفتم مینا خانم همه چیز رو برام تعریف کرده.

گفتم نرگس عشقم تبدیل به انتظار شده. رو به روش ایستادم و تو چشماش نگاه کردم و با لبخندی که نرگس عاشقش بود  گفتم بیا بریم ، نگرانت میشن.

گفت نه عیبی نداره..اما بدون حرفی سوار ماشین شدم و اونم اومد سوار شد. وقتی نزدیک خونشون شدم بهم گفت شمارش رو یاداشت کنم ..اما اعتنایی نکردم و گفتم دیگه اگه  جلوتر برم شاید کسی ما رو ببینه.

گفتم دیگه کاری نداری ؟ گفت چه جوری باهام تماس میگری ؟

گفتم یه کاریش می کنم.

ناراحت شد و پیاده شد.منم پیاده شدم و رفتم کنارش و تو چشماش نگاه کردم و عاجزانه ازش تمنا کردم که همیشه عاشقت می مونم.  دل تو دل نرگس نبود..اینو میشد از نگاهش فهمید.

فهمیده بود چی ازش خواستم.اما دلیلش رو نمی دونست.

اونم سرش رو انداخت پایین رو گفت عیبی نداره.

فضای دلگیری بود.

 دوست داشتم بغلش کنم.بهش نزدیک شدم  ،خودش رو انداخت تو بغلم و گفت دوستت دارم.

آغوش نرگس  مهربون و مقدس بود برام.

همینجور که تو بغلم گرفته بودمش دلم از اینکه قرار بود دیگه بینمش گرفته بود و اون لحظه بود که جدا شدیم.

 

.........

 

ما عاشقانه از همدیگه جدا شدیم و بدون هیچ خبری از همدیگه شروع به یه زنگی جدید کردیم.

یه زندگی بدون دلواپسی از فردا. بدون هیچ نگرانی و دغدغه ای.

درک این موضوع شاید سخت باشه برای دوستانم.

اما تمام این روزها تاوانی داشت که باید پرداخته می شد.

 فقط  غبار زمان می تونست روی این روزهای سیاه رو بپو شونه .

شاید فکر کنین این کارم یه جور انتقام از نرگس بود. اما دلیلش رو فقط خدا می دونه که چی بود
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 13:42  توسط یکی بود یکی نبود  |