|
|
|
|
|
در جواب یه دوست عزیز که گفته بودن این خاطرات تو ذهنم یادآوری می کنم یا قبلا اونها رو نوشتم باید بگم که تمام این اون روزها رو خط به خط روی یه دفتر با خودکار آبی نوشتم. اما اینقدر اون دفتر و توی تنهایی خوندم که همه چیز رو الان به یاد دارم. نوشته های دفترم خیلی با زبون ساده نوشته شده..برای همین اینجا یک کم تغییر میدم. دیگه به خاطر شما نمی خوام وارد جزئیات بشم و به طور خلاصه می نویسم. چون از این به بعد وارد دنیای جدیدی میشم که هر روز و هر ثانیه اش دلم گرفته و فقط خودم از درونم خبر دارم. حتی مبینا هم متوجه دل من نبود. چون به سنی رسیده بودم که هیچ کسی نمی تونست پناهی برای دل خسته ام باشه. اون شب وقتی برگشتم خونه یه احساس سبک شدن بهم دست داده بود. نرگس پاک و معصوم تر از گذشته برگشته بود. اما دیگه مال من نبود. اون آزاد بود و هر کاری می خواست می تونست انجام بده. دوستش داشتم اما قلبم زخم عمیقی بر داشته بود. تمام این روزها مثل پتکی شده بود و کوبیده میشد توی سرم. علتش رو تنها نرگس می دونستم.. اما لحظه ی دیدار برای همیشه به این احساس پایان داد. احساسی که ندونی برای چه کسی و به چه امیدی داری زندگی می کنی. حالا دیگه گمشده ای رو که بدنبالش می گشتم پیدا شده بود . خیالم راحت شده بود. اون شب بعد از حدود 15 ماه خیلی راحت گرفتم خوابیدم. دیگه از صداهایی که توی سرم بود هیچ خبری نبود. صبح روز بعد که بیدار شدم خیلی پر انرژی و سر حال بعد از اینکه مبینا رو رسوندم مدرسه خودم رفتم دانشگاه. روزها به سرعت گذشت و تونستم 11 ماه بعد از درسم رو تموم کنم.البته وقفه ی زیادی بین کلاسهام ایجاد شده بود.اما این روزها هر وقت نرگس رو به خاطر می آوردم قلبم سرشار ار مهربونی و محبت میشد. روزهای خیلی خوب و قشنگی رو تو دانشگاه با دوستام گذروندم. اردوهایی که با همدیگه می رفتیم و هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم. مخصوصا سفر اصفهان رو که اونجا دو تا از بچه های کلاس با همدیگه ازدواج کردن و الان هم صاحب یه پسر 1 ساله هستن. وقتی داشتن عقد می کردن خیلی دلم گرفته بود. دوست داشتم خیلی وقت پیش من و نرگس برای همیشه صاحب همدیگه می شدیم ..نمی دونستم قسمت نبود یا چیزه ای دیگه ای که اون موقع ما به هم برسیم اما هر چی خیلی بهمون ظلم کرد و ما رو شکست داد. بیشتر دوستای دانشگاهیم همه ازدواج کردن و فقط من تک و تنها بودم. علتش رو می دونستن و خیلی نصیحتم می کردن که دست از لجبازی بر دارم اما من لج نکرده بودم. بعد از تموم کردن دانشگاه یه هفته ای از خونه بیرون نرفتم. احساس می کردم خیلی خسته ام و پاهام هیچ رمقی برای راه رفتن ندارن. مبینا هم کلاس اول دبیرستان بود و حالا میشد بهش بگم مبینا خانم. نسبت به سال پیش خیلی بزرگتر شده بود. اخلاق و رفتار و حرف زدنش کلی تفاوت کرده بود اما همیشه برای من همون مبینا کوچولویی بود که ازیتش می کردم. از این اتفاقات 2 سال گذشته بود... تو این دو سال من و نرگس یه مرتبه با همدیگه رو به رو شده بودیم. سهم ما از این دوستی فقط دوری بود. نمی دونم خدا می خواست اینجوری باشه یا مقصر خودمون بودیم. یا اینکه اصلا سرنوشت ما رو برای همدیگه قرار نداده بود. وقتی فهمیدم این روزها چقدر برای نرگس سخت بوده هزار بار خودم رو لعنت می کردم. یه سالی که من از نرگس دور شده بودم درست مثل یه سالی بود که نرگس از من دور بودم. اما من برای نرگس دیگه غروری باقی نذاشته بودم که بخواد به سمتم کشیده بشه. یه روز از طریق رضا فهمیدم که نرگس از ایران رفته. وقتی کاملا مطمئن شدم که رضا داره راست میگه و نرگس تنهایی راهی دیار غربت شده یه کم دلم گرفت. اما نه مثل سابق چون خودم باعث این کار بودم چقدر خودخواهانه بود که تو یه شهر باشی اما هیچ وقت هوس نکنی کسی رو که براش میمردی و بری ببینی. بعد از رفتن نرگس یه نامه از مینا خانم به دستم رسید که خط نرگس بود. اما بعد از اینکه نامه رو خوندم پاره ش کردم و یادم نیست دقیقا چی نوشته بود. انگاری دنیای من دوباره پر از غم شده بود . من که روزها چشم به انتظار دوخته بودم حالا که به پایان رسیده بود دوباره تبدیل به انتظار دیگه ای شده بود. به من تو نامه گفته بود که ظالم ترین و مغروترین و خودخواه ترین پسر دنیا هستم. چقدر دلم به حال نرگس سوخت اون لحظه. جمله ای آخری رو که نوشته بود این بود : یه سال آزارت دادم و یه سال آزارم دادی.هر چه صبر کردم بر نگشتی. برای همیشه خداحافظی کرده بود و تنها آرزوی زندگیش خوشبختی من بود. فقط دوست داشتم زمان به عقب برگرده و دوباره بتونم نرگس رو ببینم. اما چرا اینقدر دیر ؟؟؟ چرا بازی رو ادامه دادم ؟ اون لحظه بود که فهمیدم هنوز بچه ام و بزرگ نشدم. اما نرگس خیلی وقت بود که بزرگ شده بود. چون تونسته بود یه سال رو تحمل کنه. شاید هم نرگس متوجه اشتباهش بود برای همین هیچ وقت قدمی به جلو بر نداشت. اینقدر ، شاید و اما وجود داشت که اگه هزار بار دیگه هم با نرگس رو به رو می شدم بازم هم مرتکب اشتباه می شدم. بعد از اینکه نامه پاره ی شده نرگس رو دوباره کنار هم چیدم و دوباره خوندم گریه کردم. تو تنهایی و خلوت اشک ریختم و نرگس رو به خدا سپردم. دوست نداشتم نرگس به خاطر من توی غربت زندگی کنه. حس می کردم وجود من باعث شده که نرگس از اینجا بره. روز بعد به رضا گفتم به مینا خانم بگه با نرگس تماس بگیره و بهش بگه محمد از اینجا رفته. اما رضا هیچ اعتنایی به من نمی کرد. یادش رفته بود که مثل برادرش بودم. حق داشت..همه حق داشتن که منو یه پسر خودخواه و و مغرور بدونن که باعث شده بود دلی بشکنه. دلی که چقدر هم برام عزیز بود. حتی تصورش برای خودم هم سخت بود. اینقدر سخت که حاضر نبودم یه ثانیه بهش فکر کنم. ایندفعه بزرگی و صبر نرگس بود که منو شکست داد. این بار هم کم آوردم و بازنده اصلی من بودم. ای کاش مطمئن بودم که نرگس ازدواج می کنه.اما فکر نرگس یه روز خوش برام نگذاشت. حتی از روزهای اول هم سختر بود برام.. نه از دوری نرگس بلکه از اینکه نرگس از خودش دور شده بود. خیلی سخت بود.. سخت و سیاه. حقم بود. همه کس رو از دست داده بودم. اون موقع تو زندگی فقط مبینا رو داشتم. چون اصرار های پدرم برای ازدواج با نسرین زیاد شده بود. اما نه ...من با خودم قهر بودم. از وجود خودم حالم بهم می خورد . مدتی گذشت و یه روز فهمیدم نسرین داره ازدواج می کنه. دختر آقای ابراهیمی هم ازدواج کرد و باعث شد ایندفعه هم من شکست بخورم. شاید فکر می کردم به خاطرم تا چند سال صبر می کنه..اما مگه این نرگس بود که تو این سالها فقط سکوت کنه و به خاطر من به هیچکس فکر نکنه. شب عروسی نسرین پدرم گفت این رو که از دست دادی حد اقل حاضر شو بریم عروسی. اما حاضر نبودم برم و گفتم من نمیام. پدرم با عصبانیت تمام گفت هر کاری دیگه دوست داری انجام بده. دیگه پسری به اسم تو ندارم و تمام. وقتی پدرم از اتاقم رفت بیرون ، مبینا با چشمایی پر از اشک اومد داخل. زار و زار گریه می کرد که چرا من اینجوری شدم. از تو دلم خبر نداشت. بهش گفتم چیزی نیست. بیا اشکاتو پاک کن برو عروسی . اولش نمی خواست بره اما هر جور بود راضیش کردم که حتما برو. بعد از اینکه تمام وسایلم رو جمع کردم ، یه نامه نوشتم و گذاشتم تو پاکت و بردم پیش مینا خانم. رفتار اونم فرق کرده بود و مهربونی گذشته رو نداشت. از دیدن ساکی که تو دستم بود تعجب کرد و گفت به سلامتی جایی داری میری ؟ بهش گفتم نه فقط اینکه یا این نامه رو برای نرگس بفرستین یا اینکه براش بخونین. به دروغ بهم گفت که دیگه از نرگس هیچ خبری نداره. به مینا خانم گفتم پس این نامه دست شما باشه...اگه روزی دوباره نرگس رو دیدین حتما بهش برسونین چون من دیگه نیستم .. از غمی که توی چشمام بود فهمید به اندازه کافی خودم غصه دارم ودیگه اون اذیتم نکنه. گفت بگو کجا می خوای بری تا همین فردا با نرگس حرف بزنم. سرم و انداختم وپایین و گفتم چی فرقی می کنه...می رم جهنم ... با فریادی که مینا خانم زد و گفت این حرفا چیه که داری می زنی خیلی تعجب کردم. هیچ وقت اینجوری ندیده بودمش. هیچ کس نمی دونست توی قلبم چی داره می گذره. اگه می دونستن یه برخورد سرد من رو از همه چیز سیر می کنه هیچ وقت اینجوری با من رفتار نمی کردن. با التماس به مینا خانم گفتم به نرگس بگین که برگرده. بهش بگین بیاد همین جا زندگی کنه. دیگه سایه ای مثل من نیست که به خاطرش از اینجا بره. مینا خانم سرش رو انداخته بود و پایین و هیچ حرفی نمی زد. دوباره گفت کجا می خوای بری ؟ گفتم هیچ جا.. زودی میام. بعدش خداحافظی کردم و رفتم. از آخرین نگاه مینا خانم فهمیدم که التماس می کرد تا دیگه کار احمقانه ای نکنم ! اما همون شب راه افتادم و راهی یه شهر غریب شدم. حتی مردمانش هم غریب بودن. توی نامه ای که نوشته بودم تمام حرفای نرگس رو تایید کرده بودم. چیزایی گفته بودم که هیچ وقت به کسی نگفته بودم. دردایی بود که کشیدم. راه هایی که هزار بار رفتم اما دوباره برگشتم. ازش عاجزانه خواهش کرده بودم اونجا زندگی نکنه و برگرده و . . . . واقعاً به چه امیدی می خواستم زندگی کنم ؟؟ جز اینکه از چشم همه افتاده بودم. واسه همین می خواستم از همه دور باشم . در واقع می خواستم از خودم دور باشم تا یه کم وجدانم آروم بگیره. من می خواستم زندگی کنم. اونم جایی که زندگی کردن خیلی مشکل بود. اونم برای من که همیشه کسی رو داشتم که ازم حمایت کنه و دستم رو بگیره. اما ایندفعه تنهاتر از تنهایی بودم. جز سکوتی که درونم رو پر کرده بود هیچی دیگه نداشتم. بعد از چند روز به خونه تماس گرفتم و به مادرم گفتم که من هیچ وقت به این خوبی نبودم و همه چیز درسته و بدون یه کلمه ی حرف اضافی قطع کردم. چون می دونستم گریه های مادرم منو بر می گردونه. دوباره حاضر نشدم بودم که واقعیت رو ببینم و خودخواهانه تصمیم گرفته بودم. اما عذاب وجدانی که من پیدا کرده بود درست مثل این بود که یه نفر رو کشته باشی. همیشه در حال فرار بودم و نمی تونستم به کسی جواب پس بدم. یه روز که ساک به دست سوار تاکسی شده بودم و بهش گفته بودم فقط حرکت کنه ، بهم گفت از کجا اومدم؟ براش تعریف کردم که مشکلی برام پیش اومده و دیگه نمی تونم تو شهر خودم زندگی کنم و به اینجا پناه آوردم. بهم گفت عاقبتم مثل همه جوان هایی میشه که الان سینه قبرستون خوابیدن. اونجا کوچک شهری بود که فساد و مواد مخدر همه کس و همه چیز رو فرا گرفته بود. ترسیده بودم. از اینکه قرار بود من با این آدمها زندگی کنم . یه هفته ای اونجا سر گردون بودم و اصلا نتونسته بودم به اون فضا عادت کنم. حالم از خیابون هاش بهم می خورد. هر جایی که قدم می ذاشتی یه معتاد نشسته بود و کاسه گدایی دستش گرفته بود. همون روز رفتم ترمینال و سوار اتوبوس دیگه ای شدم که مقصدش به سمتش سرزمین خورشید و عشق بود. سرزمینی که پر از آرامش بود برام.. من به جایی رسیدم که صفا و نور شهرشون هم غریب بود درست مثل من. اما اون اینقدر معرفت و بزرگی داشت که هیچ وقت نمی ذاشتن که یه ثانیه اونجا تنها بمونه. کوچیک و بزرگ ، از دور و نزدیک ، روانه ی حرمش بودن. جایی که برای اولین بار بود قدم می ذاشتم. ایندفعه خیالم راحت بود که دیر نرسیدم. می دونستم وقتی رسیدم که هیچ دری به رو بسته نمی مونه. حد اقل اینجا جایی رو داشتم که هیچ وقت منو بیرون نکنن. به یه آرامشی خیلی خاص رسیده بودم. شب رو رفتم یه مسافرخانه و اونجا با خیال راحت گرفتم خوابیدم. از اونجایی که امام رضا هیچ دلی رو شکسته رها نمی کرد من وبا یکی آشنا کرد به اسم رامین. رامین پسر خیلی فعالی بود و یه مغازه کوچیک تو یه قسمت شهر داشت . اما وضعش خیلی خوب بود و روز اولی که باهاش آشنا شدم خیلی با همدیگه حال کردیم و از همدیگه خوشمون اومد. من برای اینکه بتونم یه جایی رو پیدا کنم حتما به کمک رامین احتیاج داشتم. بعد از اینکه چند وقتی مهمون رامین بودم ، اون منو با چند نفر دیگه آشنا کرده و بلاخره یه جای کوچیک رو برای زندگی پیدا کردم. سهم من از اون خونه ی بزرگ و قدیمی فقط یه چهار دیواری کوچیک بود که صاحب خانه یه پیرمرد بد اخلاق بود و فقط برای سه ماه حاضر شده بود من اونجا بمونم. شهر بزرگی بود و بیشتر وقتها که تنهایی می رفتم بیرون گم می شدم. یعنی اخلاقم اینقدر گیرا بود که اینقدر زود می تونستم دوست پیدا کنم ؟ یه مردانگی تو وجودم بود و همین باعث می شد که نظر بقیه بهم جلب بشه. البته اگه این چهره و بزرگی رو اون موقع می داشتم حتما پدر نرگس از من خوشش میومد. چون حالا می فهم که پسر هر چقدر سنگین تر باشه تو موقیعتش خیلی فرق می کنه. چهره ای کاملا مردانه پیدا کرده بودم. زمان که می گذشت دیگه اون غریبی روز اول رو نداشتم. از طریق رامین به چهرهای زیادی توی شهر آشنا شده بودم و همیشه هر وقت چیزی می خواستم می رفتم پیش دوستای رامین و کلی اونجا با همدیگه حرف می زدیم. یه زندگی خیلی ارومی داشتم. می تونم بگم با وجود دوستای مثل رامین دیگه هیچ وقت اونجا حس غریبی نداشتم. اما همیشه آخر فکرم جایی برای نرگس داشتم. تو سکوت و تنهایی فکرم پیش مبینا بود. به اینکه قولی رو که بهش دادم و هنوز نتونسته بودم کاملش کنم. اما خیالم ازش کاملا مطمئن بود که هیچ وقت کاری رو انجام نمی ده که من دوست نداشتم. دلم براش تنگ شده. تلفن رو بر داشتم و زنگ زدم خونه. پدرم گوشی رو برداشت و بهش گفتم گوشی رو بده مبینا. با فریاد گفت معلوم هست کجایی ؟ منم از اینکه این حرفا رو میزد با فریاد زدم و گفتم گوشی رو بده مبینا، کارش دارم که قطع کرد. زنگ زدم خونه ی زهرا خانم و مینا خانم گوشی رو برداش. بعد از اینکه سلام کردم بهش گفتم نمی خوام هیچ خبری از اونجا بشنوم. گفتم زنگ بزنه خونه ی ما و به مبینا بگه که خط و گوشیم رو از تو اتاقم بگرده و پیدا کنه و دستش باشه. که اگه کاریش داشتم باهاش تماس بگیرم. مینا خانم که فهمیده بود ناراحتم دیگه هیچی نگفت و خداحافظی کردیم. . یه مدتی گذشت و من هر شب با مبینا حرف میزدم. روزهای اول خیلی اصرار می کرد که بر گردم اما راضیش می کردم که نمی تونم برگردم. از دور مراقبش بودم و نذاشتم هیچ وقتی حس که که تنهاست . رامین قول داده بود که برام یه کار مناسب پیدا کنه وقتی که خبر داد که کارام درست شده خیلی خوشحال شدم. دیگه نگران مخارجم نبودم و می تونستم حتی یه پس انداز داشته باشم. رامین از من یه سال بزرگتر بود و اونم مثل من ازدواج نکرده بود. رامین می گفت از سختی ازدواج می ترسه و هیچ وقت ازدواج نمی کنه. اما می دونستم به زودی وقتش میشه و اونم مجبور به ازدواج میشه. رامین خیلی اصرار می کرد که چرا من اومدم اینجا. هر دفعه یه بهونه ای میاوردم و بهش می گفتم. اما دیگه حس کرده بودم که رامین به من خیلی نزدیکه و می تونم براش همه چیزو تعریف کنم. یه روز ظهر که برای کار رفته بودیم تو شرکت یکی از اقوامش چشمم به دخترعموی رامین افتاد که منشی همون شرکت هم بودم. اما خیلی برخودش با رامین سرد بود.وقتی که مدارکم رو دادم و سابقه ای کارم رو بهشون نشون دادم موافقت کرد که یه هفته ای آزمایشی اونجا باشم که نظرشون رو بگن. وقتی شب برگشتم خونه زنگ زدم به رامین و گفتم اگه می تونه بیاد اینجا. تنهایی حوصلم سر رفته. اونم سریع اومد و بهش گفتم می خوای بدونی چرا من اومدم اینجا ؟ گفت اگه ایندفعه هم نمی خوای منو گیچ کنی اره . براش از نرگس گفتم و از اینکه دیگه هیچ جایی توی شهر خودم نداشتم و همه منو به چشم یه آدم خودخواه نگاه می کردن. از عشقی که دیگه وقت شعله اش خاموش نمی شد براش گفتم. اگه می خواست خاموش بشه با این همه طوفانی که جلوی سر راه من قرار گرفت حتما همون سالها فراموشش می کردم و الانم صاحب زن و زندگی بودم. اما اشتباهات خودم و روزگارم منو به اینجا کشوند و جز خاطراتی کهنه هیچ چیز برام نمونده. خاطراتی که منو تبدیل به انسانی کرد که بعد ها همه از وجودم استفاده می کردن و حاضر نبودن منو از دست بدن. تو همین گرفتاری ها بزرگ شدم. طمع تلخ شکست رو چشیدم. لذت دوباره بلند شدن رو هم حس کردم که چقدر شیرین بود. به رامین گفتم خیلی برام عزیزه و تا عمر دارم این محبتش رو فراموش نمی کنم. رامین هم از دختر عموش برام گفت. که سال پیش ازش خواستگاری کرده و بهش جوابی ندادن. می گفت یه نفر دیگه رو دوست داره و اصلا حاضر نیست به من فکر کنه. رامین هم گفته تا اون ازدواج نکنه منم ازدواج نمی کنم. چون امید داره که دختر عموش به اون نمی رسه و هر جایی بره از آخر بر می گرده پیش رامین. سالها بعد همینطورم شد و بالاخره رامین دست دختر عموش رو گرفت . صبر کرد و به نتیجه رسید. اون شب تا صبح با رامین نخوابیدم و حرف می زدیم. قرار بود از فردا صبح هم برم شرکت اما دوست نداشتم این لحظه ی دوستی رو که برام خیلی شیرین بود از دست بدم. دیگه هوا روشن شده بود که خوابیدیم. خواب آلود رفتم شرکت و مثل ادمهای گیج بودم. شرکت تبلیغات و اگاهی داشتن که من قرار شد دستیار مسئول پذیرش کار بشم. چون قرار بود اون به زودی از شرکت بره و من باید به جاش کار می کردم. با مردم مهربون و خیلی خوب بودم. از پس این کار به راحتی میتونستم بر بیام و هیچ مشکلی نداشتم. روزها گذشت و یه جای بهتری رو برای زندگی پیدا کردم. با حقوقی که می گرفتم راحت می تونستم زندگی کنم. زندگیم قشنگ شده بود.همه چی داشتم. دوباره روی پاهای خودم ایستاده بودم و می تونستم با یاد نرگس زندگی کنم. یادی که آرامش بخش بود. . گذشت و گذشت. روزها خیلی سریع می گذشت و مبینا تونسته بود سال اول دانشگاه قبول بشه. وقتی که این خبر رو بهم داده بود خیلی خوشحال بودم. انگاری مبینا دخترم بودم و منم پدرش. اگه ناراحتی براش پیش میومد همه چیزو و به من می گفت. حرفایی رو بهش می زدم که همیشه بهترین راه رو انتخاب می کرد. اون دیگه بزرگ شده بود. دوست داشتم ببینمش. یه روز چهار شنبه رامین رو راضی کردم و به سمت شهر خاموشی ها حرکت کردیم. شهری که تمام چراغهاش برای من خاموش شده بود.شهری که اونجا خودت رو گم می کردی. صبح ساعت 10 وقتی رسیدم رفتیم جای خونه ما . هر چقدر به رامین اصرار کردم که بیاد بالا قبول نکردم. کلید انداختم و در رو باز کردم. مادرم تو آشپز خونه بود. وقتی که منو دید از خوشحالی یه حالی بهش دست داده بود. بعد از اینکه چند دقیقه ای پیشش نشسته بودم پرسیدم هنوز مبینا نیومده ؟ مادرم گفت نه تا ساعت 2 کلاس داره. گفتم دوستم پایین منتظره و ساعت 2 بر می گردم. خیلی التماس کرد که بمونم اما من اونجا هیچ جایی نداشتم. رفتم پایین و همراه رامین رفتم بیرون یه چیزی خوردیم و ساعت 2 برگشتیم خونه. وقتی رسیدم خونه فهمیدم مبینا اومده و منتظره من که برگردم. گوشی رامین رو گرفتم و رفتم داخل حیاط و زنگ زدم به مبینا و بهش گفتم بیاد تو حیاط. هنوز گوشی رو قطع نکرده بودم که دیدم دیر رو باز کرد و بدو بدو به سمتم داشت میومد. وقتی بهم رسید رسید خودش رو انداخت تو بغلم که من از خودم جداش کردم. چقدر بزرگ شده بود.باورم نمیشد . اما هنوزم وقتی منو می دید مثل بچه ها رفتار می کردم و کودکانه حرف میزند. نمی دونم این چه حسی بود که مبینا به من داشت. دوست داشتن بی نهایت بود یا محبت هایی بود که من بهش کرده بودم ؟ 5 دقیقه ای باهام حرف زدیم و دیدم چشماش متوجه موهای سرم شده. خیره نگاه می کرد که بهش گفتم چیزی شده. گفت نه اما چرا موهات سفید شده ؟ برای مبینا شاید عجیب بود اما برای خودم نه. گفتم موهای خودت چرا سفید شده ؟؟ گفت نه چرا دروغ میگم..بهش گفتم دوستم بیرون منتظره و باید برم.گفت نه نروو گفت بیا بالا.بابا خوابه. گفتم برو چادر سرت کن تا با دوستم بیام بالا چند ساعتی استراحت کنیم. با رامین رفتم بالا و بعد از اینکه چند دقیقه ای کنار مادرم و مبینا نشسته بودیم پدرم اومد بیرون از اتاق. انگاری صورتش خیلی شکسته تر شده بود. بلند شدیم و سلام کردیم و دیگه من هیچ حرفی نزدم و فقط رامین داشت با پدرم حرف می زد. من و رامین رفتیم تو اتاق من و خوابیدم. شب رو خونه موندیم و رامین بهم گفت دیوانه ام که خانواده به این خوبی رو ترک کردم. صبح روز بعد رفتم اتاق مبینا و رو تختش نشستم. دوست داشتم کنارش می موندم اما نمی تونستم. خیابون های اینجا حس خوبی بهم نمی داد. همین جور که نگاهش می کردم آروم صداش کردم و چشماش رو باز کرد. باز یه لحظه از دیدن من ترسید. بلند شد نشست و با لبخندی صبح بخیر بهم گفت.بهش گفتم ما دیگه باید بریم. صورتش رو اون ور کرد و گفت تورو خدا تو نرو. قلبم آتیش می گرفت وقتی اینجوری حرف میزد . بوسش کردم و بلند شدم و رفتم و به رامین گفتم بیا بریم. چقدر یاد نرگس افتاده بودم. وقتی که منم مثل مبینا دانشجو بودم و همیشه غصه ها م رو لای کتابم قایم می کردم. وقتی سوار ماشین شدیم و دلم می خواست یه بار دیگه مبینا رو ببینم .اما می دونستم داره گریه می کنه. برای همین به رامین گفتم راه بیافته و فقط از اینجا دور بشه. رامین گفت از این طرف چند روزی بریم شمال اما تو شرکت کار داشتم و نمی تونستم ..گفتم نه اما گفت بیا بریم دیگه. من به دختر عموم میگم این چند روزی که نیستی اونجا مشکلی پیش نیاد. دلم خیلی گرفته بود. قبول کردم که بریم. وقتی رسیدم یه راست رفیتم کنار دریا. رفتم به یاد سالها پیش رو ماسه ها نشستم. دلم مثل آسمون گرفته بود. رامین هم تو حال و هوای خودش بود. خستگی راه نذاشت زیاد اونجا بمونیم. رفتیم یه جا و شب رو اونجا خوابیدیم. دو شب کنار دریا بودیم. خوش گذشت. یه کم از دردی که از دوری مبینا به قلبم وارد شده بود کم شده بود. وقتی که برگشتیم دوباره شروع به کار کردم. سعی کرده بودم با همه چیز کنار بیارم. به هر حال مشکلاتی برام به وجود میومد که همیشه صبر می کردم. مشکلاتی که از دوری به قلبم وارد میشد و گاهی وقتها از سرنوشتم به امام رضا ناله می کردم. دیگه عادت کرده بودم به جدایی. چه وقتهایی بود که از امام رضا نرگس رو می خواستم. برای مبینا دعا می کردم که همیشه موفق باشه و هیچ وقت از هیچ چیز ناراحت نباشه. مبینا که همیشه لبخندی روی لبهاش نقش بسته بود. زندگی کردم ..بزرگ شدم.رامین هم تو این سالها ازدواج کرد. مبینا هم بعد از اینکه ترم سه رو تموم کرده بود همراه مادرم اومده بود پیش من. انگاری دنیا رو بهم داده بودن. مبینا هر چی که اونجا داشت و رها کرده بود و حاضر نشد با مادرم برگرده و گفت اینجا می خواد بمونه. مبینا می گفت وقتی فوق دیپلم بگیره دیگه درس نمی خونه اما من بهش گفتم که ادامه تحصیل بده اما قبول نمی کرد و می گفت خسته شده و حوصله درس رو نداره. دو هفته ای مبینا پیش من بود و خیلی بهمون خوش گذشت. همه جا می بردمش . فهمیده بود که چقدر خسته ام. این خستگی سالها با من بوده. به خاطر مامان و بابا راضیش کردم که برگرده. رسوندمش فرودگاه و با یه خاطره ی خوش ازش خداحافظی کردم. وقتی رفت گفتم کاشکی منم باهاش می رفتم. . اما رفت و منم با دلتنگی لذت بخشی راهی خونه شدم. مبینا 20 سال داشت و از من 9 سال کوچکتر بود. حدود 7 سال از اولین انتظاری که کشنده بود گذشته بود. چقدر سریع هم گذشت. ته کشیدم .نا ندارم یک تنه به جنگ مشکلات بروم. جای خالی تو را خالی تر حس می کنم. . . . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:48 توسط یکی بود یکی نبود
|
|
||