تبليغاتX
خاطرات تلخ 8 سال انتظار - شروع انتظار (اول)
مردی گمشده در تلاطم روزگار به دنبال نیمه ی دیگر وجودش می گردد !!!

خاطرات یه مرد 30 ساله.

 

چقدر خوب تموم شد زندگی من.

روزها درس می خوندم ومی رفتم دانشگاه و بعد از کلاس هم می رفتم باشگاه  و با بچه ها خوش بودم.

عجب دورانی...چه مسابقه های که تو باشگاه با هم می ذاشتیم و همیشه مرد اول باشگام بودم.

تو اون سالها مشکلات زندگیم خیلی زیاد بود...اما هیچ وقت نتونستم زبون باز کنم وبه کسی حرفی بزنم جز یه نفر.

جز نرگس که تو دانشگاه باهاش اشنا شده بودم.ولی کلا آدمی نبودم بخوام برم سراغ دختر و دختر بازی.

فقط به ورزش فکر می کردم اما یه روز وقتی نرگس رو دیدم انگاری ته دلم لرزید...نفهمیدم چیکار شدم.

چند روز بعد که گذشت تمام  فکر و خیالم نرگس شده بود..حتی تو باشگاه اصلا حواسم سر جاش نبود.

مهدی و بهمن می گفتن نکنه عاشق شدی ! می خندیدم ومی گفتم من هیچ وقت عاشق نمی شم.

 

اما نگاه نرگس مثل تیری بود که قلبم رو پاره کرده بود...هر روز که می دیدم و با اون نگاه مهربونش بهم نگاه می کردم فقط آروزی مرگ می کردم..تحمل همچین نگاهی رو نداشتم..

تا اینکه یه روز دیدم تنهایی جای چند تا درخت بلند نشسته و تصمیم گرفتم برم پیشش..می ترسیدم و یه کم دلهره داشتم واما هر جور رفتم به سمتش.

بهش که نزدیک شدم دیدم خیلی ناراحته نشسته... منم چند متر اون طرف تر وایستادم..بهم نگاه کرد و بلند شد.

هنوز که هنوزه ناراحتی اون روز نرگس  داره قلب منو ازار میده.بهش گفتم می تونم بپرسم چی شده..

گفت چیز مهمی نیست.ازش خواستم بریم تو فضای سبز رو صندلی بشینیم یه کم باهاش حرف بزنم.

 

خودم رو معرفی کردم ...نرگس زیاد حرف نمی زد می گفت فقط می خوام گوش کنم.

براش از دوستام گفتم و اینکه از اون روز که دیدمش یه جوری شدم...اون حرفی نزد اما من بهش گفتم می خوام گاهی وقتها هر جور شده یا ببینمت یا باهات حرف بزنم... خلاصه اون روز گذشت و کار من و نرگس این شده بود که هر روز هم رو ملاقات کنیم..

نرگس از اینکه من کنارش بودم احساس رضایت می کرد....رابطه ی ما خیلی گرم و  غیر قابل جدا شدن شده بود.

اونجوری که نرگس از احساس دختر ها حرف می رد فهمیدم که نرگس دوست داره مرد اروزهاش چه جوری باشه....اون شدم که نرگس می خواست... هیچ کدوم ما نمی دونستیم با این کارمون وجودمون به هم گره می خوره و دیگه باز شدنی نیست.من با اخلاق و رفتارم خودم رو تو وجود نرگس برای همیشه پنهان کردم.

نمی دونستم که اگه روزی روز جدایی قرار باشه بیاد  روزگار نرگس سخت تر از من میشه.

اما نا خواسته چنان وجود نرگس رو به خودم پیوند زدم که زندگی یه ساعت بدون هم دیگه  معنی نداشت.

بعد از چند وقت هم من و هم نرگس رو از دانشگاه اخراج کردن...دیگه همه خبر داشتن حتی خانواده نرگس.

چون وقتی من سر کلاس بودم  بلند می شدم می رفتم بیرون و با تمام وجود نرگس رو صدا می کردم.

عشق عشق عشق..عجب نیروی قوی بود که هیچ کس قدرت و جراتش رو نداشت رو که  ما رو از همه جدا کنه.

یه  بار که مدیر دانشگاه رفتار من و نرگس رو با هم دیده بود و به قصد دخالت و به حساب حفظ مقررات اومده بود تا تذکر بده چنان با فریاد های ناخواسته ی  من روبه رو شده بود که دیگه جرات نداشت از چند متری من رد بشه.

یه نوع غیرت توی  من به وجود اومده بود که نرگس رو فقط از خودم می دونستم و طاقت اینکه حتی یه نفر باعث ناراحتی نرگس بشه رو نداشتم.

جدا از زیبایی عشق که درون انسان به وجود میاد آدم دچار ناراحتی ها ی عصبی و دل نازک میشه.

قبل اینکه با نرگس اشنا بشم یه زندگی ارومی داشتم...نمی دونستم که نیازهای انسان به مرور و زمان و موقیعت تغییر می کنه و گاهی وقتها لازم میشه که از با ارزش ترین هدیه خدایا به تو که همون زندگیت باشه گذشت.

اما یه هدیه با ارزش تر خدا به من داده بودم و اونم نرگس بود. کسی که با تمام وجودم قبولش کردم...تک تک سلول های بدنم به بدنش پیوند خورده بود...

همیشه خودم رو تو وجود اون می دیدم. من حتی نمی خواستم نرگس بره خونشون..واسه همین صبحا می رفتیم بیرون و شبها برمی گشتیم.تحمل دوریش رو نداشتم...

نرگس هم از من دیوونه تر شده بود...حرفهای مسخره ای به من میزد...چند باری باهاش دعوا کردم به خاطر حرفاش...اما هر دفعه که ناراحتش می کردم و اون باهام قهر می کرد بغلش می کردم..تن نرگس بین بازوهای من پنهان میشد.

همین دستای مردانه ارامش رو به نرگس هدیه می کرد...شاید یه این روز فکر نمی کردم اگه روزی من نتونتم نرگس رو اینجا قایم کنم چه کسی اینکارو می کنه ؟

شاید دستای نامرد روزگاری که وجود نرگس رو به جهنم  می کشوند.

مردایی که به خاطر تمایلات غیر انسانیشون روح یه دختر رو  در وجودش خفه می کنند اما هیچ کس متوجه نمیشه.میمیرن به همین سادگی..سادگی که چند ساعت بعد  فقط افسوس و شرمندگی به دنبال داره.

دستایی که هیچ وقت به این مهربونی برای نرگس که وقتی بخواب می رفت قصه ی عشق رو تعریف نمی کرد..

گاهی میشد نرگس بین بازوهام از شدت خستگی یا شایدم ارامش  و اطمینان بیش از اندازه  خوابش می برد.تو همین حالت چند ساعت به نرگس نگاه می کردم جوری که هیچ تکونی نمی خوردم که نرگس بیدار نشه.

پدر و مادر نرگس دیگه خسته شده بودن.با اینکه به نرگس اعتماد داشتن اما نرگس رو تو خونه ازیت می کردن..از این طرف من دیگه هر چی تو گذشته داشتم رو از دست داده بودم.فقط می خواستم با نرگس باشم ...

اما اشتباه بزرگی می کردم.نمی دونستم عشق به شرطی قشنگ و پایدار می مونه که به مرز خودخواهی نرسه.

ناخواسته قدم  به دنیای نامردی گذاشته بودم که دیگه صدای هیچ کس رو نمی شنیدم که می گفت برگرد.

نرگس رو هم اسیر خودم کرده بودم..قد به قدم همراه من میومد...ولی واقعا زیبا بود این همدلی..

 

فقط می خوام ازخاطرات 8 سال دوری بنویسم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 15:30  توسط یکی بود یکی نبود  |