|
|
|
|
|
من و نرگس ناخواسته قدم به دنیای جدیدی گذاشته بودم که راه برگشتی نداشتیم. هر روز بیشتر از دیروز احساس تنهایی می کردم با اینکه نرگس رو کنارم داشتم اما یه ترسی تو من به وجود اومده بود که اگه نرگس رو از دست بدم چی میشه . احساس خفقان و بیچارگی بهم دست میداد...دلهره و اضطراب تمام وجودم رو فرا می گرفت و فقط مرگ رو جلوی چشمام می دیدم...ساعتها دراز می کشیدم و گریه می کردم. مثل بچه ها بهونه گیر شده بودم...حتی وقتی کنار نرگس بودم باهاش دعوا می کردم. نرگس از رفتار من ناراحت میشد اما حرفی نمی زند. یه روز که دیدمش گفت می خوام باهات حرف بزنم..اما ایندفعه دیگه از شوخی و بچه بازی خبری نبود. اون خیلی جدی شده بود...یه لحظه حس کردم نرگس رو نمی خوام...شاید وجودش برام تکراری شده بود. شایدم هنوز اینقدر مرد نشده بودم که تمام سختی ها و مشکلات نرگس رو به جون بخرم. نمی دونم چی مرگم زده بود...اینقدر فکر و خیال تو این مدت به سراغ اومده بود که من و از خود بیخود کرده بود. اصلا نفهمیدم نرگس در مورد چی داشت حرف می زد.. فقط منتظر بودم تا بهم بگه که داره دیرش میشه و می خواد بره...متوجه شده بود حالم اصلا خوب نیست. واسه همین بی خداحافظی گذاشت و رفت. منم بهش نگفتم بر گرد. وقتی با حال زار برگشتم خونه ، یه راست رفتم تو اتاق و چند روز با هیچ کس حرفی نزدم. نمی دونم چرا باهاش اینجوری رفتار کردم ...مگه اون چیکار کرده بود ؟ می ترسیدم برم سراغ عکسهایی که با نرگس داشتم... شایدم وجودم همون لحظه نابود میشد. تمام تقصیر ها از من بود... انگاری دنیا داشت فریاد میزد و به من بد و بیراه می گفت... از خودم بدم اومده بود. چرا اون دختر بی گناه ؟؟ لعنت به من که باعث ناراحتیش شده بود. یه تیغ برداشتم و چشمام رو به روی دنیا بستم.... زخم و سوزش تیغ روی دستم و اصلا حس نمی کردم. نه دلم می خواست بمیرم نه زنده بمونم..حال عجیبی داشتم. دوست داشتم فقط عذاب بکشم...عذاب و عذاب. وقتی به دستم نگاه کردم دیدم چه یادگاری روش گذاشتم.. خون و درد و سوزش مرهمی شد برای دلم خستم. شد یادگار عشق دلسوخته و ابدی. هنوز که هنوزه اثارش روی دستم پیداست. .یادم میاد دیگه سراغ لباسهای آستین کوتاه نرفتم...نمی خواستم کسی متوجه دستم باشه. ای کاش عاشق نشده بودم.لذت عشق برای عاشقا جز درد و عذاب هیچی نیست. عشق من و نرگس هم موندگار شد بر بوم زندگی ... چقدر خنده دار بود...به خاطر هیچ و پوچ من با کسی که دنیای من شده بود دعوا کرده بودم. نمی دونستم با اینکارم یه ضربه ی بزرگ بهش وارد میشه...ضربه ای که واسه یه دختر چقدر سخت و غیر قابل تحمل بود. با خودم قرار گذاشتم که بعد از ظهر برم ببینمش و بهش بگم چقدر دلم برای یه لبخندش تنگ شده. واقعا بدون اون زندگی من معنا نداشت.این چند روز که ندیده بودمش به اندازه ی هزار سال به من سخت گذشته بود.قلبم لبریز از شوق دیدار شده بود...دیدار عشق و محبت. گرمایی که از عشق نرگس داشتم وجودم رو ذوب کرده بود ... تعجب کرده بودم که چرا نرگس تو این چند روز سراغی از من نگرفته؟ یه لحظه دلم لرزید و گفتم نکنه براش اتفاقی افتاده باشه ..ناخواسته اشک تو چشمام حلقه بست و راه افتادم. همین که به سر کوچه خونه ی نرگس رسیدم پدرش رو دیدم که جلوی در ایستاده و داره با مادر نرگس حرف میزنه.چند لحظه صبر کردم تا پدرش بره و اونوقت من برم جلو. پدرش راه افتاد و منم رفتم در خونه ی نرگس...ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود.. دست و پام به لرزه افتاده بود و هر کاری کردم نتونستم در بزنم.با خودم گفتم برای نرگس بد میشه و دوباره راه افتادم و رفتم سر کوچه وایستادم. یه ساعتی منتظر بودم که شاید نرگس خودش بیاد بیرون..اما دیدم از دور با دوستش داره میاد. چشمام بهش خشک شد..دوست داشتم می دویدم به سمتش و بلغش می کردم و سر تا پاش رو پر از بوسه می کردم. اما هیچ نیرویی نداشتم که برم به ستمش.منتظر بودم نرگس که منو دیده بود بیاد به طرفم اما بیخیال ازم گذشت. نرگس ؟؟ فقط یه نگاهی بهم کرد که کل وجودم رو داغون کرد و رفت داخل خونه...دنیا تار تار شد برام. چند دقیقه ای همون جا نشستم...احساس بدی داشتم...چشمم به پنچره ی اتاق نرگس بود که دیدم پرده رو زد کنار. اما ایندفعه ی نگاهش از روی مهربونی بود و شاید دلسوزی بود....ولی اون لحظه مهربونی با من غریبه بود..چون بلاخره فکرایی به سراغم میومد منو تسخیر خودش کرد و منم بی اعتنا راه م رو کشیدم و رفتم. تا اونجا که یادم میاد اولین سیگار زندگیم رو اون شب کشیدم... شب تو یه پارک خوابیدم و هوا سرد هم مهمون لحظه های تنهاییم شد.با همه بیگانه و با خودم غریبه شده بودم. وجودم نرگس رو می طلبید اما دلم نمی خواست برم ببینمش. می خواستم ازش انتقام بگیرم نه از نرگس از خودم . ضربه ی بزرگی به خودم زدم...روز بعد که مادرم حال منو دید حاضر شد بابام رو راضی کنه و برن با خانواده نرگس حرف بزنن. اما بابام از قبل یکی رو واسه من انتخاب کرده بود..یکی که اصلا ندیده بودمش و نمی نشناختمش. هر جور شد پدرم راضی شد تا فقط برای اینکه دل من خوش باشه برن با خانواده نرگس حرف بزنن. مادرم با مادر نرگس هماهنگ کرد و یه روز رو برای حرف زدن انتخاب کردن. اون روز با اینکه حال و روزم اصلا خوب نبود فرا رسید و منم خانوادم رو رسوندم جای خونه ی نرگس. رفتن بالا اما من از تو ماشین تکون نخوردم. وقتی اومدن پایین من یه لحظه چشمم به چشم نرگس افتاد که برای بدرقه اومده بود پایین. وای که دیوونه شدم باز..هر جور شد خودم رو کنترل کردم.اگر نه معلوم نبود چی اتفاقی می افتاد. مادر و پدرم سوار ماشین شدن و من سریع راه افتادم. مادرم که از نرگس خیلی خوشش اومده بود..اما بابام حرف حرف خودش بود..می گفت من قول دادم اگر نه ابروم پیش دوستم میره. حالا نوبت من بود که به قولی که به بابام داده بودم عمل کنم و برم اون دختر رو ببینم. تصمیم گرفتم وقتی می رم اونجا یه حرفایی بزنم که از من بدشون بیاد. تو این حال و روز بودم که فکر نرگس یه لحظه از جلوی چشمام کنار نمی رفت. من می خواستم باهاش حرف بزنم.هر جور شده بود..زنگ زدم خونشون و مادرش گوشی رو برداشت. با بی حالی گفتم می خوام با نرگس حرف بزنم..یه لحظه مکث کرد و گفت نرگس خونه نیست. چقدر خود خواه شده بود...واسه چی حاضر نبود با من حرف بزنه ؟ اگه منو دیگه نمی خواست چرا حاضر شده بود خانوادم بیان خونشون ؟ عصبانی بودم رو دوباره زنگ زدم خونشون.به مادرش گفتم به نرگس بگین عیبی نداره.که یه دفعه اشکام روی صورتم لغزید و جاری شد.با لرزش صدام گفتم من حاضرم بمیرم اما همچین روزی رو نبینم و گوشی تلفن رو محکم زدم زمین و هیچ موقع احساسی به این بد بختی نمی کردم. از خونه رفتم بیرون.. دلم برای باشگاه تنگ شده بود.اما نمی خواستم با این قیافه ی شکست خورده برم. شب رو رفتم همون پارک و با همدم شبهام شروع کردم به حرف زدن.حرفهایی از نا امیدی و . . . واسه چی دنیا با من سر ناسازگاری برداشته بود؟ یه اشتباه کوچیک تبدیل به غولی شده بود که هر لحظه داشت من و نرگس رو داغون تر میکرد..انگاری یه پرده ای بین من و نرگس به وجود اومده بود که نمی خواست ما روبا هم رو به رو کنه. اون غرور بود که روزگارمون و تیره و تار کرده بود. لحظه هایی که سرشار از عشق و دوست داشتن بود حالا طناب دار جاش رو پر کرده بود... اما هیچ وقت نشد دلسرد بشم..امید به روزی داشتم که دوباره من و نرگس کنار هم قرار می گیریم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 12:44 توسط یکی بود یکی نبود
|
|
||