تبليغاتX
خاطرات تلخ 8 سال انتظار - نرگس (سوم )
مردی گمشده در تلاطم روزگار به دنبال نیمه ی دیگر وجودش می گردد !!!

 

صبح روز بعد اومدم خونه و بدون اینکه با کسی حتی به کلمه هم حرف زنم رفتم سمت حمام.

یه کم از حال زار و گرفته خارج شدم و رفتم پیش یکی  دوستای قدیمی م که تو باشگاه باهاشون اشنا شده بودم.

از دیدنم خیلی خوشحال شد و کلی تحویل م گرفت. خدا رو شکر وضعش هر روز بهتر میشد...

در مورد اینکه می خواد ازدواج کنه صحبت می کرد و همین داغ دلم رو هر لحظه تازه تر میکرد.

دیگه گفت  بعد از اینکه من از باشگاه رفتم تمام بچه ها به شکلی گرفتار شدن و همه رفتن.

برای این موضوع یه کم غصه دار شده بودم.چون تنها جایی که می تونستم  بعد این مشکلات شاد باشم همون جا بود که اونم دیگه از دست داده بودم.

منم شروع کردم از خودم و نرگس صحبت کردن. از اینکه این اتفاقات افتاده و موندم باید چیکار کنم.

اونم از حرفهای منم گیج شده بود..چون هیچ دلیل قانع کننده ای برای این کار نداشتم که بهش توضیح بدم.

بعد از ظهر همون روز قرار شد با نامزدش بریم جای خونه نرگس و هر جور شده نرگس رو بیاریم بیرون.

بعد از اینکه با نامزدش مینا اشنا شدم خودم براش همه چیز رو تعریف کردم.

داشتیم می رفتیم سمت خونه ی نرگس که گفتم من می خوام پیاده بشم.نمی خواستم برم اونجا.

با عصبانیت به دوستم و مینا خانم گفتم برید بهش بگین من خسته شدم.تکلیف منو مشخص کنه.

یا آره یا نه .

من همین جا منتظر می مونم اگه اومد که اومده اگه نه . . . .

یه ساعتی گذشت و دیدم دارن از دور میان.به جای اینکه خوشحال باشم از دست نرگس خیلی عصبانی بودم.می خواستم سرش داد بزنم که چرا کار ما رو به اینجا کشونده.

خوب می دونستم نرگس چقدر دوستم داره..پس خواستم تلافی این کار رو با حرفام سرش در بیارم.

نرگس رو دیدم که عقب با مینا خانم نشسته و باهم حرف می زنن..فکر کنم از همدیگه خوششون اومده بود.

منم رفتم سوار شدم و یه سلام کلی به جمع کردم.نرگس هم بهم سلام کرد و دوباره منم بهش سلام کردم.

هنوز چشمم رو در رو به نرگس نیافتاده بود که مینا خانم منو صدا کرد و برگشتم تا عقب رو نگاه کنم دیدم نرگس سرش پایینه و  یه لبخندی رو لبهاش نقش بسته.

چشمام دوباره خیره شد و دوست داشتم همون لحظه چنان تو بغلم فشارش بدم که وجود مون یکی بشه.

دنیا پر از سکوت شده بود. صدای هیچ کس رو نمی شنیدم جز صدای نرگس که اون لحظه گفت من برم عقب کنار اون بشینم.

رضا وایستاد و مینا خانم رفتن جلو...از اول هم دوست داشتم من عقب بشینم اما هیچی نگفتم.

به محض اینکه کنارش نشستم همه رو چی رو فراموش کرده بودم که قرار بود چه بلایی سرش در بیارم.

چشمام تو چشمای نرگس بود..نگاهی که حرف دوری و شکنجه رو می داد.

معلوم بود چی گذشته به ما.

نگاه حسرت آمیز نرگس به من که دوست داشت دوباره خودش رو به تو وجود من از این روزگار قایم می کرد.رفتم نزدیکش نشستم و سرش رو توی سینم گرفتم.

اون لحظه چشمام بسته بود . هیچ کس رو نمی دیدم که از این رفتار ما چه عکس العملی می خواد نشون بده.

حتی جلوی اون همه چشم نامرد که ما رو می دیدن هر لحظه بیشتر نرگس رو تو بلغم می گرفتم.

رضا   و مینا هم ساکت راننده گی می کردن.

 

آهنگی که رضا گذاشته بود به حال و هوای ما می خورد :

 

آمدم تا عاشقانه در کنار تو بمانم ، تا برای تو بمیرم  ،  مهربانه من

آمدم ای نازنینم تا به جبران گذشته ، سر ز پایت بر نگیرم   ، همزبانه من

 

آمدم تا آنکه باشم تکیه گاه خسته گی ها  ای گل نیلوفر من

تا سحرگاهان بپیچد عطر گرم بازوانت در حریم بستر من ،  مهربانه من

 

بر تو چشم من نگاه کن ، تو منو از من جدا کن با محبت آشنا کن

ترک آن افسانه ها کن ، مهربانی را صدا کن ای ( تو و من ) را رها کن نازنینم

 

منو از نو بنا کن

 

تو همین حال و هوای  این ترانه فرو رفته بودیم که خواستم تو چشمای نرگس نگاه کنم که  

بر دو چشمان تو سوگند ، در تمام ملک هستی

اولین عشقم تو بودی ، آخرین عشقم تو هستی

 

سر زدی همچون ستاره ، در شب تنهایی من

همچون باران بهاری  تن کشیدی روزگاری  در حریم شوره زاری

 

در قلب سردم زد جوانه ، گل های خود روی ترانه

شیرین ترین افسانه ها ، پر شد ز ما در خانه ها ،  قصه های عاشقانه

 

می ماند از ما این ترانه ،  بر روی لبها جاودانه

در قحطی عشق و وفا از عشق ما باشد نشانه ، بعد ما در این زمانه

 

عجب ترانه ی قشنگی بود که هنوز بعد از سالها همیشه از شنیدنش لذت می برم...منو می بره تو اون سالها و به یاد اون روز تو ماشین خاطراتم رو زنده می کنه..

گرمی که روی پیرهن م حس کردم فهمیدم چشمای نرگس خیس شده ..انگاری سالها از من دور بوده.

اشکهای نرگس رو با دستم پاک کردم...عجب فضایی غمگینی  بود.

 

تو که خود منی چرا ، سکوتتو نمیشکنی  ، به من بگو چی می کشی ،  تو قاب سرد آهنی

 

تو غربت نگاه تو ، که با نگاهم آشناست  ، یه دنیا حرف گفتنی ست ، ولی لب تو بی صداست

 

از رضا خواستم ما رو پیاده کنم اما قبول نکرد..گفت ما رو همراه مینا می بره خونه ی خودشون.

من و نرگس قبول کردیم

.وقتی رسیدم و احوال پرسی کردم با مادر رضا که من براش مثل پسر خودش بودم گفتم نرگس نامزدمه اما در واقع نبود.

زهرا خانم مادر رضا رفته بود شربت بیاره .هوا گرم بود و اون روز بود که نرگس دستم رو دید.

حواسم نبود و آستین های پیرهن م رو بالا داده بودم. آروم در گوشم گفت دستت چی شده ؟ گفتم بیرون براش توضیح میدم و دیگه در این مورد حرفی نزنه.

خلاصه زهرا خانم اومد و نشستم کلی براش حرف زدم و گفتم این مدت چیکار می کردم.

مادر خیلی مهربونی بود مخصوصا بعد از اینکه دخترش رفته بود شهرستان خیلی تنها شده بود...

وقتی آماده رفتن شده بودیم رضا گفت که می خواد مینا رو برسونه و ما هم همراه اونا بریم.

ولی نرگس گفت نه و می خواد تنها باشیم.منم قبول کردم و همراه نرگس دوباره توی تاریکی شب قدم زدم.

دستم رو گرفت و آستینم رو داد بالا.

خط های سرخی که نشانه ی عشق بود تو چشمای نرگس آتیشی به پا کرد. می دونستم کاره احمقانه ای بوده چون امکان داشت رگ دستم  پاره بشه و بمیرم.

 اما داغ عشق که به قلب آدم می شینه هیچ چیز جز مرگ رو قبول نمی کنه. اگر هم زنده بمونی یه عمر باید بسوزی و حسرت بخوری. وجود لاغر و نحیف میشه و انواع مریضی ها سراغت میاد.

حسرت اشتباهاتی که خودت باعث ش  بودی.

دوباره پیش نرگس بودم..دوست داشتم تا صبح باهاش قدم بزنم. بهش بگم چی بر من گذشته...اما باز اسیر خود خواهی شدم و فکر کردم فقط به من سخت گذشته. اما نه این دفعه نمی خواستم به هیچ موضوعی فکر کنم.

همین خیالات یه عمر زندگی رو نابود می کنه. بعدها فهمیدم همین چند روز برای نرگس مثل جهنم بوده و چه مسائلی براش پیش اومده و حتی با پدرش دعوای سختی کرده.

 

روزها مثل باد گذشت...من هر کاری می کردم پدرم راضی نمیشد و هر روز اصرارش برای من که باید با اون دختره ازدواج کنم بیشتر می شد ...

هفت ماه بعد رضا ازدواج کرد و من و نرگس همینجور درگیر مشکلات بودیم.

واقعا  نمی دونستم چه گره ای توی کار ما بود که با هیچ دستی باز نمیشد.

رابطه ی نرگس و مینا هم مثل دو تا خواهر شده بود...

نقشه ی که پدرم با پدر نرگس ریخته بود بالاخره آتیش به دامان من و نرگس زد و ما رو از هم جدا کرد.

سوختیم و آواره ی دشت بی کسی و بیچاره گی شدیم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 14:56  توسط یکی بود یکی نبود  |