|
|
|
|
|
در جواب یه دوست عزیز که گفته بودن مخالفت های پدرامون باعث شد که ما به هم نرسیم باید بگم : بعضی از انسانها به دلیل خود خواهی و نادانی همه رو اسیر خودشون می کنند. علاوه بر خودشون که درون چاهی عمیق می افتند اطرافیان رو هم باخودشون همسفر می کنند. طرز فکری که پدرم داشت اصلا نمی تونست منو به عنوان یه پسر بزرگ قبول کنه و همیشه فکر می کرد من نمی تونم برای خودم تصمیم بگیرم.همین باعث دعواهای جدی بین من و پدرم شده بود. باعث بروز اختلافات بین من و خانوادم شد. یه انسان که هیچ وقت نخواست و نتونست نیازهای منو درک کنه برای همین همه چیز خراب شد. حتی پدرم رفته بود با پدر نرگس حرف زده بود ، جوری که پدر نرگس از من نفرت پیدا کرده بود و از من یه مجرم روانی در ذهن اون ساخته بود. چقدر سخت گذشت به من اون دوران . حتی پدرم بهم خنجر زده بود. اما هیچ چیز برام مهم نبود..من فقط می خواستم به هدفم برسم.اونم نرگس بود. دید همه نسبت به من برگشته بود. من دیگه خانواده ی خودم رو به عنوان یه پناه گاه و دلگرمی حساب نمی کردم. خانواده ی اصلیم رو زهرا خانم و رضا و خانمش می دونستم. نرگس هم به که حکم پدرش حق نداشت از خونه بیاد بیرون.اما از طریق مینا خانم از حال همدیگه خبر داشتیم. ... حالا که پدرم با همه لج کرده بودم نوبت من شده بود انتقام این کارو ازش بگیرم. با یه قیافه ی خیلی بهم ریخته رفتم پیش دوست بابام. از دیدن این شکل من خیلی تعجب کرد. اگه می دونست واسه چی اومدم اونجا هیچ وقت نمی گفت برای من چای بیارن. نمی دونم با چه رویی داشت توی صورت من نگاه می کرد.من که گفته بودم نمی خوام با دخترش ازدواج کنم. دیگه چرا اصرار داشتن. دختر به اون خانمی و خوبی داشت .مگه چه اشکالی داشت خوب با یکی دیگه عروسی می کرد. وقتی به رفتار پدرم فکر کردم یه کلام بهش گفتم من نه از تو خوشم میاد نه از دخترت.. دست از سر من خواهشا بر دارید.دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم. دیگه برام هیچی مهم نبود.فقط می خواستم با اینکارم یه کم از زخمی پدرم بهم زده بودم اروم تر بشم که حتی بعد ها بیشتر عذاب کشیدم. زهرا خانم بیچاره چقدر نگران حال من بود.بارها خواسته بود بره با پدرم حرف بزنه اما اون نمی دونست مشکل من چیه.نمی دونست مشکل من و نرگس مخالف پدرامونه. دیگه شاید مجبور بودم بهش بگم من و نرگس نامزد نیستیم.از رضا خواستم یه روز که من اونجا نیستم بهش بگه..اما میدونستم از دست زهرا خانم هم کاری بر نمیاد. روزها به سختی گذشت و من نرگس دیگه نمی تونستیم مثل همیشه همدیگه رو ببینم.هفته ای دو بار فقط همدیگه رو می دیدیم و همون کافی بود. ساعتهایی که با هم بودیم فقط از دوست داشتن حرف می زدیم..انگاری اون ساعتها هیچ غم و غصه ای نداشتیم. معجزه ای که عشق درون ما به وجود اورده بود دیگه غیر قابل جدا شدن بود..با تمام این مشکلات دیگه از ناراحتی که اوایل از دوست داشتن نرگس داشتم خبری نبود..آرام شده بودم. دیگه نگران از دست دادنش نبودم و انگاری آرامش که اون موقع ها دنبالش می گشتم و الان پیدا کرده بودم. می دونستم من و نرگس فقط برای همدیگه ساخته شدیم. اگه هم مجبور به جدایی باشیم با یاد هم یه عمر زندگی می کنیم و از داشتن یاد همدیگه لذت کافی رو می بریم. حتی دیگه مثل گذشته ها زیادی غیرتی و حساس نبودم روی نرگس. یک ماه دیگه با تمام مشکلاتش گذشت. خیلی کم خونه می رفتم و فقط گاهی وقتی برای دیدن مادرم می رفتم.. یه اتاق کوچیک بالای خونه زهرا خانم بود که اونجا زندگی می کردم.رضا و مینا هم کنار زهرا خانم بودن. روزی موعود فرا رسیده بود.روزی که غم و اندوه وجودم رو تسخیر کرد و منو زمین گیر کرد. روزی که از شدت ناراحتی چشمام رو به روی دنیا بستم. نرگس گفت همراه مادر و خواهرش می خواد یه سفر یک ماهه به آمریکا بره. خاله و دختر خالش چند سال بود که اونجا زندگی می کردن. از نرگس خواهش کردم که قبول نکنه.نرگس دلیل مخالف من رو نفهمید.. می دونستم شاید یه نقشه باشه...اگه نقشه هم نبود خاک اونجا برای نرگس غیر قابل تحمل بود. گفتم نرگس ازت خواهش می کنم نرو. اونجا جای خوبی نیست برای تو. گفت مـحـمد ؟ ؟؟؟( قلبم از جا تکون میخورد وقتی اینجوری صدام می کرد) گقتم باشه دیگه هیچی نگو..انگاری فهمیده بود هر وقت چیزی از من می خواست باید اسمم رو با اون طنین و آهنگ خاص صدا کنه و منو تسلیم خواسته هاش کنه. سرم رو پایین رو گرفته بودم که با نرمی دستاش دستم رو گرفت و گفت : محمد من می رم و بر می گردم.تو رو خدا دیگه ناراحت نباش. اما اشکی که توی چشمام حلقه زد بود نمی ذاشت یه کلمه حرف بزنم. گفت محمد چرا ناراحتی و مثل همیشه از اینکه باهاش مخالفت نکنم قهر می کرد. احساس می کردم نرگس رو برای همیشه دارم از دست می دم..اما برای اینکه نرگس رو ناراحت نکنم گفتم باشه و امید وارم بهت خوش بگذره. اون روز کلی حرف زدیم . رفتنش برام خیلی سخت بود. با خودم می گفتم خوب یه ماهی میره و میاد دیگه..اما ته دلم دلشوره ی عجیبی داشتم. لحظه ی آخری با تمام وجود تو بغلم گرفتمش و بهش گفتم من منتظرت می مونم. نرگس هم ازم قول گرفت این مدتی که نیست نباید بهم بد بگذره ...بهش قول دادم از نبودنش ناراحت نباشم..اما مگه میشد ناراحت نشم. محمد 23 سال و نرگس 22 سال نیرویی که جدا نشدنی بود بلاخره ما رو از هم جدا کرد. نرگس رفت آمریکا و نفهمیدم چرا نتونست باهام یه تماس بگیره...هر روز منتظر خبری ازش بودم. مینا هم هر کاری می کرد نمی تونست بفهمه نرگس کجاست . یه هفته از رفتن نرگس گذشته بود که تو حیاط خونه ی زهرا خانم نشسته بودم. داشتم فکر می کردم هم به خدا هم به نرگس و هم به این دنیا که درونش زندونی بودم. تمام درها به روم بسته شده بود.. دیگه داشتم دیوونه می شدم... طاقت این همه فکر و خیال رو نداشتم .یه شب وسیله هام رو جمع کردم و بی خبر راهی سفر شدم. یه مدت رفتم کنار دریا.. عجب احساس خوبی داشتم کنار دریا. ساحل و موج بهم آرامش می داد..اینجا بیشتر می تونستم قدرت خدا رو احساس کنم. به خاطر این همه زیبایی که به من نشون داده بود شکرش کردم. بارها شد که کنار ساحل رو ماسه ها خوابم و می برد و هر کسی رد میشد فکر می کرد من یه جسدم. یه بار صدای به دختر بچه رو شنیدم که می گفت : بابا بابا اون آقاهه رو ببین. یعنی اینقدر دیدنی شده بودم که انگشت کوچیک و بزرگ به سمتم بود! رو ماسه ها می شستم و زانوهام رو تو بغلم می گرفتم و چشم به آخر دریا می دوختم...یکی نبود بهشون بگه مگه شما تا حالا یه مرد منتظر رو ندید ؟ می دونستم چشم به جایی دوختم که هیچ وقت تمومی نداره...دریا خیلی بزرگ و بی پایان بود. بعضی وقتها وسوسه می شدم برم به ستمش..اما نه دوست نداشتم به این زودی چشم از انتظار بر دارم. یه هفته شمال بودم و تو تنهایی شب کنار دریا با خدا خیلی حرفا زدم... با هزاران امید راهی خونه شدم. دعا دعا می کردم از نرگس خبری اومده باشه. تو راه چقدر از زندگی ناامید شده بودم و به این زندگی که دوباره دست ما رو از هم کوتاه کرده بود لعنت می فرستادم. می گفتم نرگس خدا الهی چیکارت کنه..سفر رفتنت چی بود.صبر می کردی با خودم می رفتی. وقتی رسیدم اول از همه رفتم سراغ رضا و مینا. از دیدن من کلی تعجب کردن...بی خبر رفته بودم و بی خبر اومده بودم... رضا کلی به شوخی ازم سوال می کرد که آره رفتی آمریکا نرگس رو ببینی ؟ حوصله ی شوخی رو نداشتم و گفتم نرگس زنگ نزده ؟ که رضا گفت یه خبر خیلی خوب برات دارم. یهو دلم از جاش کنده شد و گفتم نرگس زنگ زده ؟؟؟ اه هیچ حرفی نمی زد و داشت منو ازار میداد که مینا با ناراحتی گفت نه محمد جان زنگ نزده همون لحظه بود که یه سرد درد عجیبی توی سرم احساس کردم. . . هیچ کس نفهمید به من چی گذشته...از رضا هم با این کارش بدم اومده بود و از اونجا رفتم. سیگار به دست رفتم تو خونه و نذاشتم هیچ کس بیاد نزدیکم. هم فکر نرگس اعصابم رو خورد کرده بود هم سر دردم. حال زندگی کردن رو نداشتم......... زندگی من تبدیل به جهنمی سیاه و تیره شده بود. هیچ کس سوختنم رو حس نکرد....ویرانی لحظه های منو جز درد و دیوار اتاقم هیچ کس ندید. به همین زودی خسته شده بودم..کجا رفته بود قولی که به نرگس داده بودم؟؟ صفحه ی روزگار دوباره ورق خورد. تو رویا دنبال نیمه ی دیگر وجودم می گشتم. ماه اول گذشت و نرگس نیومد. از پدر نرگس هم خبری نبود.معلوم بود اونم رفته آمریکا. 33 روز از نرگس خبر نداشتم...... زندگیم پوچ و بی معنی شده بود. ناراحتی اعصابم منو راهی بیمارستان می کرد و عکسی بود که من از سرم گرفتم. عشق بود که معده ی منو خراب کرد و ناراحتی معده هم گرفتم. عشق نرگس بود که منو تو وجودم آب کرد.....
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 14:1 توسط یکی بود یکی نبود
|
|
||